خوزه آسونسیون سیلوا (1896-1865)
Jose Asuncion Silva
سیلوا زندگی بسیار ناشادی داشت و خودکشی کرد. برخی از منتقدان وی را رمانتیک و برخی دیگر منادی مدرنیسم میدانند. در شعر سیلوا یک خصیصهٔ انعطاف و انطباق با جریان هنر روز مشاهده میشود
[شبانه]
شب، شبی پر از نجوا و روایح
و موسیقی بالها:
شبی که کرمهای شبتاب شگرف،
در تاریکی مرطوب نکاحی میسوزند
بر جادهٔ پر گل که از مزرعه میگذرد
تو قدم میزدی، خاموش و رنگباخته،
خود را بر من میفشردی
گفتی که تشویشی بس تلخ، نهانترین ژرفاهای قلبت را به درد آورده بود
و بدر ماه، نور سیمین خود را به آسمانهای آبی بیکران و ژرف پراکند.
و سایهٔ تو، چابک و زیبا، لطیف و ترد
و سایهٔ من که با انوار ماه بر شنهای غمگین جاده میافتاد
به هم می آمیختند و یکی میشدند،
و یکی بودند، و تک سایهای بلند بودند،
و تک سایهای بلند بودند
و تک سایهای بلند بودند...
امشب، تنها، با روحی همه گزند و تعب از مرگ تو،
جدا افتاده از تو، از خویش تو، به دست زمان،
به دست گور و فاصله،
به دست بی نهایتی سیاه که صدای ما بردی ندارد،
گنگ و تنها، من بر جاده قدم میزدم
و عو عوی سگان تا ماه، تا ماه پریده رنگ، شنیده میشد
و صدای غوکان ... من سردم شد.
همان سردیای بود که در خوابگاه بر گونههایت نشست،
بر ابروانت، و بر دستان دوستداشتنیات،
و در میان سپیدی برفگون کفنت
این سردی گور بود.
این یخ مرگ بود.
این سردی هیچی بود ...
و سایهام که در نور ماه تصویر شده بود، تنها گذر میکرد
تنها گذر میکرد. تنها گذر میکرد، در میان دشت تنها
و سایهٔ تو، چابک و زیبا، لطیف و ترد
همچون در آن شب گرم آن بهار مرده
همچون در آن شب پر نجوا و روایح و موسیقی بالها
آمد و با سایهٔ من قدم زد،
آمد و با سایهٔ من قدم زد،
آمد و با سایهٔ من قدم زد ...
آه، هماغوشی سایهها!
آه، سایههای تن ها که با سایه های جانها میآمیزید!
آه سایه هایی که یکدیگر را در شبهای افسوس و اشک
می جویید!
Jose Asuncion Silva
سیلوا زندگی بسیار ناشادی داشت و خودکشی کرد. برخی از منتقدان وی را رمانتیک و برخی دیگر منادی مدرنیسم میدانند. در شعر سیلوا یک خصیصهٔ انعطاف و انطباق با جریان هنر روز مشاهده میشود
[شبانه]
شب، شبی پر از نجوا و روایح
و موسیقی بالها:
شبی که کرمهای شبتاب شگرف،
در تاریکی مرطوب نکاحی میسوزند
بر جادهٔ پر گل که از مزرعه میگذرد
تو قدم میزدی، خاموش و رنگباخته،
خود را بر من میفشردی
گفتی که تشویشی بس تلخ، نهانترین ژرفاهای قلبت را به درد آورده بود
و بدر ماه، نور سیمین خود را به آسمانهای آبی بیکران و ژرف پراکند.
و سایهٔ تو، چابک و زیبا، لطیف و ترد
و سایهٔ من که با انوار ماه بر شنهای غمگین جاده میافتاد
به هم می آمیختند و یکی میشدند،
و یکی بودند، و تک سایهای بلند بودند،
و تک سایهای بلند بودند
و تک سایهای بلند بودند...
امشب، تنها، با روحی همه گزند و تعب از مرگ تو،
جدا افتاده از تو، از خویش تو، به دست زمان،
به دست گور و فاصله،
به دست بی نهایتی سیاه که صدای ما بردی ندارد،
گنگ و تنها، من بر جاده قدم میزدم
و عو عوی سگان تا ماه، تا ماه پریده رنگ، شنیده میشد
و صدای غوکان ... من سردم شد.
همان سردیای بود که در خوابگاه بر گونههایت نشست،
بر ابروانت، و بر دستان دوستداشتنیات،
و در میان سپیدی برفگون کفنت
این سردی گور بود.
این یخ مرگ بود.
این سردی هیچی بود ...
و سایهام که در نور ماه تصویر شده بود، تنها گذر میکرد
تنها گذر میکرد. تنها گذر میکرد، در میان دشت تنها
و سایهٔ تو، چابک و زیبا، لطیف و ترد
همچون در آن شب گرم آن بهار مرده
همچون در آن شب پر نجوا و روایح و موسیقی بالها
آمد و با سایهٔ من قدم زد،
آمد و با سایهٔ من قدم زد،
آمد و با سایهٔ من قدم زد ...
آه، هماغوشی سایهها!
آه، سایههای تن ها که با سایه های جانها میآمیزید!
آه سایه هایی که یکدیگر را در شبهای افسوس و اشک
می جویید!