«پرندهای که از اوج میترسید»
در دل کوههای سرد و سنگلاخی هماگینه، پرندهای زیبا و رنگارنگ میزیست. بالهایش بزرگ و حساس بودند، اما دلش پر از اضطراب. او نه از فرود آمدن، نه از اوج گرفتن، آرامش نداشت.
کوهها همیشه زیر پردهای از ابرهای سنگین پنهان بودند. رعدهای خروشنده بر فراز قلهها میغریدند، و بادها تیز و ناامن، مسیر پرواز را میبستند. تاریکی کوهها، راه را برای دیدن صخرهها و تیغها میگرفت. تنها نور، برقهای ناگهانی رعد بود که لحظهای کوتاه، مسیر پیش رو را روشن میکرد.
روزی، پرنده فهمید که دیگر زمین امن نیست. آتش، سیل و طوفان همه جا را فرا گرفته بودند. جایی برای فرود نمانده بود. تنها انتخابی که داشت، اوج گرفتن بود… یا مرگ.
ترسید. لرزید. بادهای خشمگین نمیگذاشتند پرواز کند. اما پرنده، با وجود تمام ترسهایش، دل به آسمان زد. از میان ابرها و رعدها عبور کرد، بالهایش زخمی شدند، اما چشمانش برای اولین بار دنیایی پر نور و روشن دید، متفاوت از کوهستان سرد و طوفانی.
پرنده در آن نور، زیبایی بالهایش را شناخت و آموخت که آزادی واقعی، در دل ترسها نهفته است.
و از آن روز، در افسانههای هماگینه گفته شد: «پرندهای بود که نور های ترسناک را نادیده گرفت، از زمین تاریک و سرد دور شد و به دنیای گرم و نورانی افسانه ها پیوست.»
#داستان_های_کوتاه
#کوتاه_و_پر_معنی