من فهمیده بودم، قدرت در پذیرش است و ثبات در جلو رفتن.
پس
با اشکهایم
با بیخوابیهایم
با اضطرابهایم
با ترسهایم
با غمهایم
با نگرانیهایم
با خشمهایم
و با شادیهایم
میخندیدم، میرقصیدم و به جلو میرفتم.
اکنون به سوالی که معلم سوم راهنماییام بر تخته نوشته بود فکر میکردم: «زندگی چیست؟».
و حال جواب را در درون خودم پیدا کرده بود،
شاید زندگی یعنی در سکوت، شادمانه اما آرام، گذر کردن.
پس
با اشکهایم
با بیخوابیهایم
با اضطرابهایم
با ترسهایم
با غمهایم
با نگرانیهایم
با خشمهایم
و با شادیهایم
میخندیدم، میرقصیدم و به جلو میرفتم.
اکنون به سوالی که معلم سوم راهنماییام بر تخته نوشته بود فکر میکردم: «زندگی چیست؟».
و حال جواب را در درون خودم پیدا کرده بود،
شاید زندگی یعنی در سکوت، شادمانه اما آرام، گذر کردن.