مـن روح سـرگردان خانهمـان را مـیمانم. همان که شبانگـاه، تقتق زنان برای یافتن دستی کمكرسان از اتاق زیرشـیروانیمان صدا میسازد. ولی من کـمك نمیخواهم. من هر آنچه که میخواهم، دارم. برادرم پدر خوبی است. به فرزندش عشـقمیورزد. راستش، خیلی عشـق میورزد، خیـلی زیاد. لمس بدن دختـر کوچک راه نشان محبتش است. اما من روح خانـه هستم. دستانـم را که برای کمك به دختـرک دراز میکنم، از تـن کوچک و نحیفاش رد مـیشود.
من روح گمـشدهی خانهمـان را مـیمانم. همان که شبانگـاه، به جسم نیمهجان مادرم خیـره میشـود، برای نجات التماس میکند. اما من کمك نمـیخواهم. مـادرم را دوست دارم. او هم، میگوید که دارد. میدانم که دارد. زمانی که مردمکهای تیرهٔ چشمانش هم قد نعلـبکی هدیه مادربزرگم نیست، مرا دوسـت دارد. یا هنگامی که میگوید فقط یک شیشه نوشیدنیِ دیگر برایش بخرم، مرا دوست دارد. میدانم که دارد.
مـن، روح دلـتنگ خـانهمان را میمانم. حال که مردم راز خانهمان را میدانند، دلتنگ هستم. دلتنگ سر زیبای مادرم که زیر نور یخچال میدرخـشید. به آرزویش رسیـده بود، مژگانش، استخوان برجسته گونهاش، چشمان نعلبکیمانندش، میدرخشیدند. برادرم هم راضـی بود. از کودکی عاشق سـوپ بود. حال که به عشـق کودکیاش بدل شده، خوشحال است. میدانم.