🍁🍂
همیشه در مرز لبانت
سیم های خاردار مرا محاصره میکنند
آنچنان که در خوابهایم عشق و آزادی
سرودی میشوند در گلوی نازک پرستویی پرستار غربت
و همین است که هرگاه شعرم بیدار میشود
میبینم سرشار از طعم سنگین نگاه توست و
نمنم اشک من بر گیاه و چمن .
عشق تو گرم تر از آفتاب است بر بام اسفند
آنگاه که درونام خنده ات طلوع میکند
سایه ی تن ام میشوی
و آن هنگام هم که در چشمانم غروب میکنی
ابرِ خیال خاکستر و برف را بر سرم مینشاند
و شعر میشود آن پناهگاه امن من
دستانت را میگیرم ،
پا به پایام راه میروی
و در دوره گردی های درد، همراهام میشوی...
✍🏻:محمدعلی مکرمتی
@pesarezemestan