دیدار در شب
فروغ فرخزاد
[...]
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آیینه بنگرم
و آن قدر مُردهام
که هیچچیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند
آه
آیا صدای زنجرهای را
که در پناه شب، به سوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فکر میکنم که تمام ستارهها
به آسمان گمشدهای کوچ کردهاند
و شهر، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمههای پریدهرنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهی خوابآلود
با هیچچیز روبرو نشدم
افسوس
من مردهام
و شب هنوز هم
گویی ادامهی همان شب بیهودهست
خاموش شد
و پهنهی وسیع دو چشمش را
احساس گریه، تلخ و کدر کرد
آیا شما که صورتتان را
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید
گاهی به این حقیقت یأسآور اندیشه میکنید
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسّم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهٔ مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست بردهاند -
به اعتبار ِ سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکنها
امیال پاک و سادهی انسانی را
به ورطهی زوال کشاندهست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهی نامسکون
تبعید کردهاند
[...]
پس راست است، راست، که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودریدوزی
چشمان زودباور خود را دریدهاند؟
اکنون طنین جیغ کلاغان
در عمق خوابهای سحرگاهی
احساس میشود
آیینهها به هوش میآیند
و شکلهای منفرد و تنها
خود را به اولین کشالهی بیداری
و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
تسلیم می کنند.
فروغ فرخزاد
[...]
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که در آیینه بنگرم
و آن قدر مُردهام
که هیچچیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند
آه
آیا صدای زنجرهای را
که در پناه شب، به سوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فکر میکنم که تمام ستارهها
به آسمان گمشدهای کوچ کردهاند
و شهر، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمههای پریدهرنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهی خوابآلود
با هیچچیز روبرو نشدم
افسوس
من مردهام
و شب هنوز هم
گویی ادامهی همان شب بیهودهست
خاموش شد
و پهنهی وسیع دو چشمش را
احساس گریه، تلخ و کدر کرد
آیا شما که صورتتان را
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید
گاهی به این حقیقت یأسآور اندیشه میکنید
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسّم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهٔ مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست بردهاند -
به اعتبار ِ سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکنها
امیال پاک و سادهی انسانی را
به ورطهی زوال کشاندهست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهی نامسکون
تبعید کردهاند
[...]
پس راست است، راست، که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودریدوزی
چشمان زودباور خود را دریدهاند؟
اکنون طنین جیغ کلاغان
در عمق خوابهای سحرگاهی
احساس میشود
آیینهها به هوش میآیند
و شکلهای منفرد و تنها
خود را به اولین کشالهی بیداری
و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
تسلیم می کنند.