آبیِ سنگین


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


هر سخنی که می‌خواهم بگویم، این‌چنین به گوش می‌رسد که هنوز درگیرم.

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


ترس، حدش لازمه بیش از حدش قاتله.




-روزمرگی‌های یک بزرگسال خسته

صبح از خواب بلند می‌شم، ساعت ۶ و نیمه، اما انگار شب قبل فقط چشم‌هامو بستم و باز کردم. خواب، مدت‌هاست که معنای استراحت نداره. به‌جاش، پر از فکره: امتحان هفته آینده، شهریه دانشگاه، کار نیمه‌وقتی که هنوز پیداش نکردم، قبض‌هایی که هر ماه دارن سنگین‌تر می‌شن.
توی راه دانشگاه، به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کنم. بعضیا انگار مثل من با یک بارِ نامرئی روی دوششون راه می‌رن، بعضی دیگه عجیب بی‌خیال به نظر می‌رسن. نمی‌دونم، شاید اونام مثل من یاد گرفتن که دردهاشونو پشت یه نقاب قایم کنن.
سر کلاس نشستم و استاد درباره یه موضوع پیچیده حرف می‌زنه که باید برای امتحان بعدی حفظش کنم. اما ذهنم هزار جاست:
چطور تا آخر ماه پول جور کنم؟ اگه قبول نشم چی؟ چرا حس می‌کنم توی این جامعه حتی تلاش‌هامم بی‌فایده‌ست؟
ظهر که می‌شه، توی کافه‌تریای دانشگاه، یک ساندویچ ساده رو با هزار فکر تلخ قورت می‌دم. یه لحظه به دوستام نگاه می‌کنم. اونا هم دارن درباره همین دغدغه‌ها حرف می‌زنن. انگار بزرگسالی یعنی همین: یه سری مسئولیت که روی شونه‌هاته و یه امید نصفه‌نیمه که شاید یه روز بهتر بشه.
شب، خسته و بی‌رمق برمی‌گردم خونه. توی اتاقم می‌شینم و فکر می‌کنم. حس می‌کنم یه مسابقه‌ست که هیچ وقت نمی‌برم. اما ته قلبم، یه چیزی بهم می‌گه که هنوز باید ادامه بدم، چون شاید فردا، یه کم بهتر از امروز باشه. شاید هم نه. ولی همین شایدهاست که ما رو نگه داشته.

#روزمرگی


کجا دیگه باید خودمو فراری بدم؟


درگیر یک آرامشی شدم که خواب راحت رو ازم گرفته. یه آرامش غریب... نه اون سکوتی که دل رو سبک می‌کنه، بلکه شبیه موج آروم دریاست؛ لطیف و نرم، اما زیرش یه طوفان خفته.
شب‌ها سرم که روی بالش میره این آرامش مثل یه زمزمه توی ذهنم پیچ می‌خوره، مثل یه رودخونه‌ی گم‌شده که راهشو پیدا نمی‌کنه.
هرچی بیشتر باهاش کنار میام، بیشتر حس می‌کنم که این آرامش، همون چیزی بوده که همیشه دنبالش بودم.
ولی حالا که دارمش، یه جور سنگینی داره یه جور بغض نریخته یه مرز باریک بین تسلیم شدن و پذیرش، بین از دست دادن و پیدا کردن.
شاید آرامشه، شاید هم فقط یه سراب...

#دلنوشته


تاریکه پر سرماست دلم.


در هر شبی
رویایی هست طولانی‌تر از خودِ شب.

- حمید العقابی


ما به بلندای معشوق نمی‌رسیم؛ او درختی است استوار، و ما گلی در زیر پایش در سایه‌اش مانده‌ایم، بی‌نور و بی‌نسیم هر روز کمی بیشتر خم می‌شویم و پژمرده‌تر دوریم، فراموش‌شده بی‌هیچ امیدی به لمس آفتاب.
#بداهه


برای دو روز بودنِ زندگی چقدر مبارزه کردیم.>>>


تو سرما کُشته شدیم یا اینکه زیر برف دفن شدیم؟!


ما همون پسر و دختر‌هایی هستیم که تو یه قبرِ کم عمق‌ زندگی می‌کنیم.


Forward from: Mon Labyrinthe
فکر کنم معروف ترین مقاله اش باشه. اگه فرصت کردید بخونیدش.تولستوی٬ نیچه٬ فروید و حتی بعضی از کارهای ژان پال وجودشون رو مدیون این کار شوپنهاور هستند.


خودخواهی یعنی جا برای خودت باز میکنی
حتی اگه کسی له بشه.


Forward from: جناب سرهنگ؟ یه لحظه!
غمگینم، مثل ویروس جدید چینی
که هیچکس نمی خواد ریختش رو ببینه:(


تو این جنگل هیچ صدایی به گوش نمیرسه


کار من دیگه رسیده به بی‌تفاوتی و سکوت.


یا یه تیکه ابر


نیاز دارم که یه درخت بشم


سردرد+بیخوابی+معده‌درد=امتحانات‌.


گاهی هم یه کارایی می‌کنم که می‌گم: آخی، چرا هنوز عادت نکردم به بزرگ شدن.

20 last posts shown.

124

subscribers
Channel statistics