25 Feb 2025, 21:01
25 Feb 2025, 19:45
سرزمین هارامون – غروبی در آستانه سقوطباد داغ، خاکستر سوختهی درختان را در هوا میچرخاند. آسمان، به رنگ سربی درآمده بود و شعلههای آتش از دوردستها به چشم میآمدند؛ مثل پنجههایی شعلهور که حریصانه به سمت آسمان کشیده میشدند.در قلب قصر، جایی که دیوارهای سنگی به سردیِ سکوت شب بودند، امپراتور هیسونگ آو دایموند با گامهای سنگین در تالار قدم میزد. ردای سلطنتیاش، با نخهای نقرهای دوخته شده بود و تاجی از یاقوت بر سر داشت، اما چشمانش… چشمانش پر از اندوه مردی بود که سرزمینش را در حال فروپاشی میدید.وزیر اعظم با صدایی لرزان گفت:— “عالیجناب… زمان در حال از دست رفتن است. اگر امروز دست به کار نشوید، فردا حتی قصر هم در امان نخواهد بود.”هیسونگ دایموند با نگاهی جدی به او خیره شد:— “و میخواهید چه کنم؟ با دستان خود این آتش را خاموش سازم؟”وزیر با اکراه سر خم کرد. صدایش چون زمزمهای در باد بود:— “شاید زمان آن رسیده باشد که… به سراغ جادوگر بروید.”سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. حتی شعلههای مشعلها در دیوار نیز گویا لحظهای درنگ کردند. نام هاندره همچون سایهای از گذشته بر ذهن امپراتور افتاد.— “او… هرگز وفادار نبود.”— “اما قدرتمند بود، عالیجناب. و این قدرت اکنون تنها چیزی است که ما داریم.”بازگشت سایههادر شبِ تار، امپراتور درون حیاطی متروکه ایستاده بود، جایی که ستارگان جرات تابیدن نداشتند. ناگهان، از دل تاریکی، مردی پدیدار شد. ردایی سیاه و براق به تن داشت که همچون تارهای شب به بدنش چسبیده بود. چشمان سرد و بیاحساسش حتی نوری برای انعکاس نداشتند. هاندره سونگهون، جادوگر بیوفای هارامون، بازگشته بود.هیسونگ آرام اما با لرزشی در صدا گفت:— “سالهاست که از تو خبری نیست، هاندره.”هاندره بدون هیچ احساسی پاسخ داد:— “اگر به من نیاز نداشتی، هرگز مرا فرانمیخواندی؟”نفسِ هیسونگ دایموند بند آمد. دیدن او، حتی با آن سردی و بیتفاوتی، چیزی در عمق قلبش را به لرزه انداخت—زخمی قدیمی که هرگز التیام نیافته بود.— “سرزمینم در حال سوختن است. مردمم در سایهی نابودی ایستادهاند. فقط تو… تنها تو میتوانی این آتش را متوقف کنی.”چشمهای سرد هاندره لحظهای به لرزش افتادند؛ شاید فقط یک ثانیه کوتاه، اما برای هیسونگ کافی بود.— “و اگر بهای این قدرت چیزی باشد که نتوانی بپردازی، امپراتور؟”هیسونگ جلوتر آمد، فاصلهای که زمان و خیانتها میانشان کشیده بودند، شکسته شد:— “اگر قیمت آن قلب من است… تو از مدتی پیش آن را گرفتهای.”برای اولین بار، سایهای از تردید در چشمان هاندره دیده شد. اما صدایش هنوز همان سردی یخهای هزار ساله را داشت:— “احساسات… ضعیف میکنند، هیسونگ.”امپراتور با صدایی آرام اما محکم گفت:— “پس چرا هنوز نگاهت از من نمیگریزد؟”لحظهای سکوت، و باد بار دیگر شروع به وزیدن کرد. این بار، نه با بوی خاکستر، بلکه با عطری از گذشتههای فراموششده.هاندره چرخید، پشتش را به هیسونگ کرد، اما صدایش هنوز نزدیک بود:— “اگر میخواهم این سرزمین را نجات دهم، برای تو نیست. برای عهدی است که روزی… به خودم دادم.”و با آن کلمات، تاریکی اطراف آنها را بلعید—اما برای اولین بار، کورسویی از امید در دل هیسونگ دایموند روشن شد.
25 Feb 2025, 19:43
اینجا و چنل اسپانسر جوین باشید.
آیدیتون رو زیر همین پیام منشن کنید تا جوین بودنتون چک بشه.
تا وقتی که نگفتم این پیام رو از تو چنلتون پاک نکنید.
25 Feb 2025, 12:21
بوی عطر گلهای بابونه.. کل خونه رو پر کرده بود کلبه سبز کوچولویی که دوتا پسر، توی اون زندگی میکردنهر روز میومیوی گربشون اونها رو بیدار میکرد و با صدای موزیک دلنشین توی بغل هم، به خواب میرفتن اونها زیباترین نوع عشق بودن؛کتابی که ده هزاران راز در اون پنهان شده کتاب عشق.
24 Feb 2025, 09:21
24 Feb 2025, 09:19
در میــان اینـ هـمه غــوغا و شـرعشـق یـعنیـ کاهشـ رنجـ درد بشـر
22 Feb 2025, 20:59
صورتـش به زیبایـی خورشیـد بودوقتی به او نگاه میکرد، ساعتها غرق در خورشید چشمانش میشـد؛مثـل گل های افتابگردانـ زرد و زیبا بود