A chance encounter²
استاد کیم استادیو عکاسی را به او سپرده بود. قبلا با کمک پروفسور کیم عکاسی انجام داده بود؛ ولی هیچوقت استادیو را به دست خودش نداده بود. دلش بهم میپیچد. احساس میکرد بچه گربهای لجوج در معدهاش نشسته و به دیوارهی آن چنگ میکشد.نفسهایش منقطع و کوتاه شده بودند؛ نمیتوانست استرس محسوسش را کنترل کند. ک...