Red.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


یک خون‌آشام منزوی و مجنون که کنج تاریک اتاق نشسته، محکوم به ابدیته و عطشِ قتل این مردم، جونش رو اسیر کرده.
اين چنل متعلق به ومپایر، جفری دامر، رِد یا هر چیزی که شما من رو باهاش می‌شناسید است.🧛🏼

https://t.me/BChatBot?start=sc-14976-UR4msdC

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم...


نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم


مهتاب امشب که پیش تو ام
او رفته و من مانده ام آه
افسوس رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت از هجرش






بله الان متوجه شدم مامانم انفالوش کرده تا «م» نبینه که مامانم «ن» رو فالو داره. :)


لطفاً پیام تسلیت و این مسخره بازی‌ها نفرستید. ಠ_ಠ


الان هم احتمالاً می‌رم صفحه‌ی اینستاگرامش رو چک می‌کنم و شاید کمی گریه کنم.
امیدوارم «ن» الان خوشحال باشه.


الان خبر مرگ یکی از فامیل‌هامون به گوشم رسید. کل زندگیش از جلوی چشم‌هام رد شد. اسمش «ن» بود. زن دایی من می‌شد. تنها آدم بزرگی بود که افکارش ایده‌آل بود. حتی ذره‌ای سکسیست، هوموفوب، ترنس‌فوب و... نبود و همین باعث می‌شد توسط فامیل مسخره بشه! زن دایی من بود و تقریباً ۶۰ سال سن داشت. ورزشکار و مربی بدنسازی بود و از وقتی که یادمه ۲۴/۷ در حال ورزش کردن بو‌د. دایی من داییِ خوبیه ولی خب صرفاً دایی خوبیه. نزدیک ۳۰ ساله که با هم ازدواج کردن و دایی‌ من کلاً در حال خیانت بود. و منظورم از خیانت رابطه‌های یک شبه و کوتاه نیست. هر سال با یه زن دیگه می‌اومد پیش فک و فامیل و گرچه به «ن» نمی‌گفت، ولی خب «ن» می‌فهمید. «ن»موهاش رو رنگ نمی‌کرد، آرایش نمی‌کرد و چین و چروک‌های صورتش رو بوتاکس نمی‌کرد. همه می‌گفتن چون به خودت نمی‌رسی شوهرت نمی‌خوادت. «ن» شوهرش رو دوست داشت و اوایل نمی‌خواست طلاق بگیره. تا اینکه دو سال پیش گند یکی از معشوقه‌های دیگهوی دایی‌م در اومد. این یکی خیلی جوون بود. تقریباً همسن پسرِ دایی و «ن» بود. با دایی نزدیک ۳۰ سال اخلاف سنی داشتند. وقتی که کل فک و فامیل از این معشوقه‌ی جدید که بیاین بهش بگیم «م» خبر دار شدن، ناخودآگاه همه عاشقش شدن. خیلی زود خودش رو بین همه جا کرد. داییم، دایی محبوب خانواده است. وضع مالی خوبی داره و همیشه همه رو ساپورت می‌کنه. به خاطر همین دوستش دارن. معلوم شد تو یکی از گرون‌ترین مجتمع‌های تهران برای خودش و «م» خونه خریده. به «ن» می‌گه می‌خوام برم سفر کاری واون چند وقت رو پیش «م» می‌گذرونده. «م» آدم خوبیه. من دوستش دارم. می‌دونین چرا؟ چون واسه اینکه خودش رو محبوب کنه، واسم کتاب می‌خرید. :)
«م» گفت بیشتر از ۸ ساله تو زندگی داییه و حتی بابای منم از وجودش خبر داشت. اینکه ۸ سال تو زندگی داییه یعنی دایی یه زمانی هم‌زمان با ۳ نفر رابطه جدی داشت. دو تاشون عقد بودن و «م» صیغه. اون یکی که نام نبردم، طلاق گرفت رفت امریکا. :-)
خلاصه که از وقتی «م» وارد خانواده شد همه ناخودآگاه از «ن» متنفر شدن! می‌گفتن چرا دایی رو ول نمی‌کنه؟! چرا سراغ دایی رو می‌گیره؟ در صورتی که «ن» چیزی نمی‌دونست و دو تا بچه‌ی بزرگ هم از دایی داشت. تا اینکه مادربزرگ (فتنه‌ی روزگار:)) (اینم بگم «ن» دختر خاله‌ی دایی بود. یعنی مادربزرگ خاله‌اش می‌شد.) وسط یک دعوا همه چیز رو به «ن» می‌گه. «ن» می ‌فهمه تمام فک و فامیل از وجود «م» خبر داشتند. «م» درخواست طلاق می‌ده و نمی‌دونم طبق چی، باید نصف دارایی‌های دایی بهش برسه یا چنین چیزایی. دایی طلاقش نمی‌ده. «ن» کار می‌کنه. پول در میاره و تو گرجستان خونه می‌خره. می‌خواد از ایران بره ولی دایی نمی‌ذاره. همه‌ی فک و فامیل می‌گن «ن» چقدر بی‌صاحابه. همه چیز رو همیشه می‌نداختن تقصیر «ن». همه چیز همه جا همه وقت تقصیر «ن» می افتاد. نمی‌دونم چرا. الان زنگ زدن گفتن «ن» سکته کرده تو کماست. یکی از هم محلی‌ها به بابام پیام داد زن دایی چجوری مرد؟ و حدس بزنید چی؟ مامانم زنگ زد به «م» و گفت چه خبر؟:)) «م» گریه می‌کرد و مامانم بهش گفت دیدی «ن» آخر زهرش رو به دایی زد؟ من واقعاً نمی‌دونستم چی بگم. حالم خیلی بد شد. فکر کنم «ن» تنها کسی بود که تو فامیل می‌تونستم بهش اعتماد کنم. «ن» همیشه بهم می‌گفت اگه می‌خوای نویسنده بشی، بشو و اصلاً به حرف‌های مامانت توجه نکن. انگلیسی هم می‌گفت تا مامانم متوجه نشه. من همیشه آرزو می‌کردم «ن» زودتر طلاق بگیره و بره گرجستان. ولی نرفت.
مامانم به خاله‌ام زنگ زد. گفت زود باش بیا تهران. دایی نشسته داره گریه می‌کنه. «م» هم پیششه. پسر بزرگش یه گوشه نشسته‌ان تو شوکن و پسر کوچیکش می‌خواد دایی رو بزنه.
و مامانم هی می‌گه «ن» مگه چی می‌شد زندگیت رو می‌کردی و تا آخر عمر زندگی دایی و پسراش رو خراب نمی‌کردی؟
«ن» هیچ‌وقت خوشبخت نبود. بهم ‌می‌گفت به حرف‌های مردم پشیزی اهمیت ندم ولی می‌دیدم حرف‌های مامان اذیتش می‌کنه. بی‌توجهی‌های دایی آزارش می‌ده. زخم‌زبون‌های مادربزرگ که خاله‌اشه ناراحتش می‌کنه. «ن» وقتی که ورزش می‌کرد خوشحال بود و فک و فامیل حتی درباره ورزش کردنش هم خفه نمی‌شدن.
«ن» مُرد. پسر داییام تیر می‌رن آلمان. دایی و «م» دوباره می‌رن سر خونه زندگیشون.
و همه «ن» رو فراموش می‌کنند.
منم بعد یک یا دو سال یادم می‌ره.
و الان مامانم همراه یکی از خاله‌هام پاشده بره تهران پیش دایی. چون دایی ناراحته.
‏احتمالاً شب رو هم خونه‌ی «م» می‌مونن. به مامانم گفتم به جای دایی برین پیش پسراش. مادر اونا مرده. گفت اونا غمشون چیه دو روز دیگه داره می‌رن آلمان. دایی زنش رو از دست داده!
من واقعاً نیاز داشتم درباره‌ی «ن» حرف بزنم ولی هیچ شنونده‌ای نداشتم. تو دنیای واقعی، تمام اطرافیانم از «ن» متنفر بودند و الان، حتی پس از مرگش هم دارن پشت سرش حرف می‌زنند.
نیاز داشتم درباره‌ی «ن» بنویسم.


اگر یک روزی در خودم دیدم که صلاحیت نگهداری از یک گربه رو دارم، حتماً اسمش رو می‌ذارم انبه.




Got the sunshine on my shoulders.


Forward from: Debrah 🧓🏻
خب حالا که هیچی برای نوشتن ندارم و زندگی این مادربزرگ خیلی یکنواخت شده امروز بیاین معنی این نقاشیو بهتون بگم!
اسم این "فاحشه بابل" هستش! توی کتاب مقدس مسیحیان بهش اشاره شده "Whore Of Babylon" اسمای دیگش هم "Mother Of Whores" و "Mother Of Prostitution" هستن!
توی ادیان مختلف، داستان های مختلفی داره ولی همشون به این داستان اصلی که اینجا‌ مینویسم ختم میشه:
فاحشه بابل زن یک مرد خیلی ثروتمند تو شهر بابل بوده، زندگی خیلی پرشکوه و زیبایی داشتن و خانواده خیلی مذهبی و افراطی! یک شب همسر این زن بصورت طبیعی فوت میکنه و کل شهر به این زن تهمت میزنن که شوهرش رو کشته برای اینکه دوستش نداشته و به فاحشه بابل معروف میشه!
بعد از اینکه از شهر بابل تبعید میشه و سالهای سال در جنگل زندگی میکنه روحش رو به شیطان میفروشه و شیطان بهش ۲ تا هدیه میده!
کتابِ جادوگری Delomelanicon و یک هیولای ۷ سر خیلی عظیم! و فاحشه بابل با این ۲ هدیش برمیگرده و بابل رو با خاک یکسان میکنه!
که حالا من سعی کردم این داستانو اینطوری به تصویر بکشم ☺️
@BelialAzimi


Eternal Sunshine of the Spotless Mind (2004)






از توییتر فهمیدم تو سیستان و بلوچستان توی حیاط‌هاشون درخت انبه دارند، ترشی انبه دارند، کنار غذاشون انبه می‌خورند و رسماً در حال شنا کردن تو دریای انبه‌ اند.
بعد اینجا انبه کیلویی ۹۰ هزار تومنه... T-T




من وقتی این قسمت رو خوندم به شدت شوکه شده بودم و گریه می‌کردم. یعنی اصلاً توقع چنین اتفاقی رو نداشتم—



20 last posts shown.

281

subscribers
Channel statistics