Forward from: ડ᭙ꫀꫀ𝕥 ᥇ꫀꪖ𝕣🧸🎈
انقدری تو فکر و خیال بود که متوجه حضور محافظ شخصیش نشد، ریکی پشت گیووین ایستاد و حتی گیووین تکیهش رو هم به ریکی داد ولی باز هم متوجه حضور ریکی نشد، ریکی تک خندهای کرد که باعث شد گیووین متوجه حضورش بشه و برگرده نگاهش کنه.
- به چی میخندی؟
ریکی نفس عمیقی کشید و به درخت های مقابلش خیره شد.
- روز تولدت، عطری که من برات خریده بودم و به سمتم پرت کردی.
گیووین خوب میدونست ریکی از کدوم روز حرف میزنه روزی که فرداش نحس ترین اتفاق زندگیش افتاد، کامل سمت ریکی برگشت و بوسهی کوتاهی روی لبش گذاشت.
- محافظ من ناراحته؟
ریکی خندید و دستهاش دور کمر گیووین حلقه کرد و گفت:
- محافظت فقط ناراحته که چشمهای قشنگ شاهزادهش چیزهای قشنگی ندیده.
گیووین لبخندی زد، یاد آوری اون درد بزرگی روی قلبش بود مردی رو که دوست داشت جلوی چشمهاش به خاطر پادشاه شدن و ازدواج با گیووین، پدر گیووین رو جلوی چشمهاش کشته بود.
- من فقط اون زمان کور بودم خوب و از بد تشخیص ندادم، تشخیص ندادم مرد زندگیم تویی.