به محض دیدن اولین عکس داخل آلبوم، با بغضی که به گلوش چنگ میزد برای رهایی، چشم روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید؛ وقتی احساس کرد قرار نیست اشکی از گوشهٔ چشمهاش فرار کنه، پلکی زد و به صورت پسر موردعلاقهاش نگاه کرد.
با سنگینی روی سینهاش کل آلبوم رو ورق زد تا رسید به آخرین عکس؛ عکسی که مربوط به یکسال و چهارماه و هجدهروز قبل بود.
با یادآوری خاطرات روزی که با خوشی شروع و با اشک به پایان رسیده بود، بالاخره بعد از یکسال و چهارماه و شانزدهروز، قطرهای اشک از زندان چشمهاش آزاد شد و درست، به روی تصویر پسرکش افتاد.
پسرکش دریا رو بیاندازه دوست داشت و همون دریایی که حالا میتونست تو پشتصحنه ببینه، تن باارزش عزیزدلش رو همراه خودش تا ابدیت برده بود.
سونگهون فکر نمیکرد دوام بیاره و درست هم فکر میکرد؛ اگر قرار بود دوام بیاره، پس حالا روبهروی دریایی که پسرکش رو به دستش سپرده بود چیکار میکرد؟
بار دیگه به آخرین عکس نگاه انداخت و با سربلند کردن، خیرهی غروب خورشید شد. هنوز سیزده دقیقه تا ساعتی که آب پسر دیگه رو با خودش برد، مونده بود ولی سونگهون دیگه طاقت دوری نداشت؛ با رها کردن آلبوم داخل دستش به روی شنها، کفشهایی که پاهاش رو سنگین کرده بودن از پا درآورد و سمت دریا قدم برداشت.
میدید کسانی رو که کنار آب درحال بازی بودن و آخرین خواستهاش از خدایی که پسرکش بهش باور داشت، بیتوجهی آدمهای داخل ساحل نسبت بهش بود.
«موردعلاقه من... بهزودی در آغوشت میگیرم درسته؟»
#ꜱʜᴏʀᴛ_ꜱᴛᴏʀʏ