داستایفسکیِ غمگین و رنجیدهخاطر!
من اگر احساس همدردی و خیرخواهی به ظاهر مهربانانهی این آدمها را نخواهم به کجای این دیارِ خاکستری باید پناه ببرم؟ «که یک دقیقهی تمام شادکامی سراسر زندگیام را کافی باشد.» «من هم تار عنکبوتها را خیلی وقت است پاک کردهام.» و به انتظار امیدی نشستهام، حتی اگر واهی، که درِ این خانهی متروکه را بزند و با خودش اندکی زندگی بیاورد. نمیدانم، شاید من هم در این روزهای از آدمها گریزان، از آنجایی که به پشتمیزنشینی عادت ندارم، باید بنشینم روی تخت چوبی اتاقم و کتابهایم را دورم بچینم و داستانم را از زبان مردی بی نام و نشان بنویسم و همسرم که از قضا معشوقهام هم بوده، یک روز صبح خودش را کشته باشد و نداند که «چه بهشتی میخواستم برایش بسازم!» با عجز به جای خالی او زل بزنم و بگویم «عیبی نداشت اگر دوستم هم نمیداشتی.» «فقط ای کاش مثل همین چند ساعت پیش نگاهم میکرد، مثل همان وقتی که رو به رویم ایستاده بود و قسم میخورد همسرِ وفادارم بماند!» تمام این داستان را شاید برای خاطر این نوشتی که بگویی «فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی نیست.» من اضطراب درونیات را درک میکنم داستایفسکیِ تنها و رنجیدهخاطر. نوشتی «کفشهای کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را میکشند؛ واقعا فردا که ببرندش من چه کار کنم؟!» نمیخواهم خاطرت را بیش از این مکدر کنم اما یاد رویاهای خویش میافتم که چگونه با چشمانی پر از امید درحالی که زندگیام هنوز کلی نفسهای نکشیده را به آنها بدهکار بود، بردند و خاکشان کردند و هیچ کاری از دستم برنیامد.
من به تو حق میدهم که بخواهی بین خودت و آدمها دیواری بلند بکشی داستایفسکیِ رنجیدهخاطر.
من اگر احساس همدردی و خیرخواهی به ظاهر مهربانانهی این آدمها را نخواهم به کجای این دیارِ خاکستری باید پناه ببرم؟ «که یک دقیقهی تمام شادکامی سراسر زندگیام را کافی باشد.» «من هم تار عنکبوتها را خیلی وقت است پاک کردهام.» و به انتظار امیدی نشستهام، حتی اگر واهی، که درِ این خانهی متروکه را بزند و با خودش اندکی زندگی بیاورد. نمیدانم، شاید من هم در این روزهای از آدمها گریزان، از آنجایی که به پشتمیزنشینی عادت ندارم، باید بنشینم روی تخت چوبی اتاقم و کتابهایم را دورم بچینم و داستانم را از زبان مردی بی نام و نشان بنویسم و همسرم که از قضا معشوقهام هم بوده، یک روز صبح خودش را کشته باشد و نداند که «چه بهشتی میخواستم برایش بسازم!» با عجز به جای خالی او زل بزنم و بگویم «عیبی نداشت اگر دوستم هم نمیداشتی.» «فقط ای کاش مثل همین چند ساعت پیش نگاهم میکرد، مثل همان وقتی که رو به رویم ایستاده بود و قسم میخورد همسرِ وفادارم بماند!» تمام این داستان را شاید برای خاطر این نوشتی که بگویی «فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی نیست.» من اضطراب درونیات را درک میکنم داستایفسکیِ تنها و رنجیدهخاطر. نوشتی «کفشهای کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را میکشند؛ واقعا فردا که ببرندش من چه کار کنم؟!» نمیخواهم خاطرت را بیش از این مکدر کنم اما یاد رویاهای خویش میافتم که چگونه با چشمانی پر از امید درحالی که زندگیام هنوز کلی نفسهای نکشیده را به آنها بدهکار بود، بردند و خاکشان کردند و هیچ کاری از دستم برنیامد.
من به تو حق میدهم که بخواهی بین خودت و آدمها دیواری بلند بکشی داستایفسکیِ رنجیدهخاطر.