حدود دوسال پیش، اسفندماه ۱۴۰۱، با کلی ذوق و شوق برای اولین بار تنها، بدون خانواده، با مدرسه اومدم مشهد و حرم امام رضا (ع).
اون سفر برای همیشه بهترین، عجیبترین و غمگینترین خاطره برای من موند.
اما از اون روز به بعد، هر بار خواستم بیام، یه چیزی همیشه مانع شد.
امام رضا (ع)، انگار شما از من دلخور شدین که دیگه نمیگذارید بیام! یه وقت فکر نکنید از شما فرار کردم، نه! فقط یه موقع فکر کردم شاید شما شلوغین و دلتون نمیخواد من رو ببینید! حالا اگر امکانش هست، این دفعه اجازه بدید که دوباره بیام، اگر شما قبول کنید، البته!
اون سفر برای همیشه بهترین، عجیبترین و غمگینترین خاطره برای من موند.
اما از اون روز به بعد، هر بار خواستم بیام، یه چیزی همیشه مانع شد.
امام رضا (ع)، انگار شما از من دلخور شدین که دیگه نمیگذارید بیام! یه وقت فکر نکنید از شما فرار کردم، نه! فقط یه موقع فکر کردم شاید شما شلوغین و دلتون نمیخواد من رو ببینید! حالا اگر امکانش هست، این دفعه اجازه بدید که دوباره بیام، اگر شما قبول کنید، البته!