جغد شب


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


اکتشافات و دستنوشته‌های مترجمی شب‌زی

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


آشپز سر دیگ

نوشته‌ی بالا چند روزی مرا برد توی فکر.

خام‌تر که بودم، آن اوایل کار ترجمه، خیال می‌کردم من دست نویسنده هستم توی این دیار. خیال می‌کردم امانت‌داری هستم که باید متن را جملات را کلمات را نظیر به نظیر انتقال بدهد و اگر کاری غیر از این بکنم، خیانت کرده‌ام و عجب جرم بزرگی! هر بار که می‌خواستم از خودم چیزی کم یا اضافه کنم، دست و دلم می‌لرزید، عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشست و دل‌پیچه می‌گرفتم.

اما الان دیگر این فکر را نمی‌کنم و از این حس‌ها خبری نیست. اگر بنا بر آشپزی است، غذا باید جا بیفتد. چاره‌ی کار هم همیشه پیروی بی‌چون‌وچرا از دستور پخت نیست. نمی‌شود همین‌طوری همه‌چیز را ریخت توی دیگ و درش را بست و زیرش را هم زیاد کرد و سپرد به امان خدا. پختِ ترجمه توجه پیوسته می‌خواهد. باید هم بزنی تا ته نگیرد. هی باید مزه کنی، یک قلپ آب بخوری تا دهانت پاک بشود، بعد دوباره مزه کنی. همین‌طور اللّه‌بختکی که نمک و آبلیمو نمی‌ریزند.

مترجم برای مخاطبی با ذائقه‌ی خاص ترجمه می‌کند. عده‌ی خیلی کمی سوشی را دقیقاً با همان طعم شرق دور و ورقه‌های ماهی خام دوست دارند. ما ایرانی‌ها اکثراً خام دلمان برنمی‌دارد، حتی اگر استیک‌ باشد هم باید درست بپزد، من که توی بشقاب خونابه ببینم حالم بد می‌شود، شما را نمی‌دانم. بیشتر ما هم پیتزای نازک اصیل ایتالیایی را مسخره خواهیم کرد و پیتزای پُرپَروپیمان می‌خواهیم، یکی‌شان خودم.

درست است که باید به اصل مطلب وفادار بود، اما نمی‌شود آشی پخت که با معده‌ی خودمان ناسازگار باشد و حالمان را بد کند. نمی‌شود همین‌طوری از روی دستورالعملی که مال ما نیست، خوراکی باب طعم و مناسب مردم خودمان پخت.

ترجمه همین است. آشپزی است. بعد از تمام این سال‌ها دیدم ترجمه‌ای که شامه‌ی ما را بنوازد و دهان و زبانمان را نوازش کند و بعد از خوردنش دلمان گرم بشود، جرئت می‌خواهد. زیاد پیش می‌آید که مجبور خواهی شد توی دستورپخت تغییر ایجاد کنی. گاهی باید کمی نمکش را بیشتر کنی، بگذاری کمی بیشتر جا بیفتد و از این جور فوت‌وفن‌های آشپزی.

مترجمی که زنبیل بردارد و کلمات را بین دو زبان ببرد و بیاورد، باربر است نه میانجی سخن و آشپز حرفه‌ای. مترجمی که خودش از نوشتن پارگراف و جمله‌ای لذیذ عاجز است، چطور می‌خواهد خود را جای نویسنده‌ای با زبانی دیگر بگذارد؟ اگر نوشته‌هایت و حتی کلماتت عطری شامه‌نواز نداشته باشند، چطور می‌خواهی رهگذران را به خودت بخوانی؟ مترجمی که نویسنده نباشد مترجم نیست.

الان هم بعد از مدت‌ها و پس از کلی فکر، با خیال راحت ملاقه‌به‌دست ایستاده‌ام سر دیگ ترجمه‌ی این روزهایم، هی هم می‌زنم، مزه می‌کنم، نمک و ادویه‌ای می‌پاشم، کام‌شویی می‌کنم تا دوباره بچشم و مراقبم شور نشود. امیدوارم از این آب‌زیپو آش خوبی دربیاید.


پ‌ن
مدتی بود دوباره دچار «یأس ترجمانی» شده بودم، از آن اوقات پُربسامدی که توی دل سر خودت غرولند می‌کنی که: «این دیگه چه شله‌قلمکاریه دارم می‌پزم؟» رفتم یک گوشه نشستم، کمی نوشتم، کمی ترجمه‌ی «وفادار» خواندم و حالا برگشته‌ام پشت میز.

@the_NightOwl


Forward from: ویراستار
بعضی ترجمه‌ها بی‌غلط‌اند اما دلچسب نیستند. غذایی را در نظر بگیرید که همه‌ی مواد لازم را دارد ولی خوشمزه نیست. مثلاً، ممکن است آشپزی طوری قرمه‌سبزی بپزد که طعمش بی‌نظیر باشد اما آشپز دیگری همین غذا را به شکلی بپزد که مطلوب نباشد، در حالی که هر دو آشپز از مواد مشابهی (سبزی و گوشت و لوبیا و چاشنی و...) در پخت غذا استفاده کرده‌اند. حکایت مترجم‌ها هم همین است.
آنچه تفاوت مترجم‌ها را می‌سازد میزان تسلط آن‌ها به زبان مبدأ نیست، استعداد، تجربه، عشق به کار، و تسلط به زبان مقصد است.

@Virastaar


Forward from: عرفان برقبانی
انتقادِ شدید به «نقطهٔ دید»!


بخش دوم

می‌دوم. پرواز می‌کنم. فاصله‌ی خانه تا در حیاط زیاد است اما در یک چشم به هم زدن خودم را جلو در رسانده‌ام. هنوز تا شب خیلی مانده. هنوز خورشید پایین نیامده و آنقدر نور هست تا گنج را پیدا کنیم. دم در ایستاده‌اند و داخل نمی‌آیند. دیگر حتی اسم‌هایشان را هم یادم نمی‌آید.

- معذرت می‌خواییم. قرار بود زودتر بیاییم. نشد. داشتیم مشق می‌نوشتیم.

مشق. داشتند مشق می‌نوشتند. کار داشتند. مشق فردایشان از قرار کودکانه‌مان مهم‌تر بود! مشق... پاک از یاد برده بودم.

من‌من می‌کنند.

- فقط اومدیم یه سر بهت بزنیم.

و من بهتم زده‌ است. می‌گویم: «اشکال نداره، حالا دفعه‌ی بعد.»
لبخند می‌زنند، چند جمله‌ی دیگر می‌گویند که من در عین بهت‌زدگی نمی‌شنوم. می‌روند و من می‌مانم و گنج نامکشوفم.

چند لحظه همان‌جا دم آن در آهنی آبی زنگ‌زده‌ی نحس می‌ایستم، بعد بدون گذراندن آن همه پیچ‌وخمی که توی آن نقشه ریخته بودم، یک‌راست می‌روم بالای سر گنج. با دستان کوچکم زمین را حفر را می‌کنم و گنج را از زیر خاک می‌کشم بیرون. لامپ است. یک لامپ سوخته. این لامپ قرار بود گنجمان باشد.

همان‌طور گنگ به لامپ زل می‌زنم. اصلاً چرا این را گنج گرفته بودم؟ چون دم‌ دست بود؟ برش می‌دارم و با خودم می‌برم توی اتاق. جورچین‌ها را یک گوشه چیده بودم تا با هم بازی‌شان کنیم. دفتر نقاشی، مدادرنگی هم آماده کرده بودم. همه پخش‌وپلا افتاده‌اند.
این وسط یادم می‌افتد که: «ای وای! مشق‌هام!»

بدوبدو می‌روم و دفتر مشقم را می‌آورم و تندتند می‌نشینم و مشق‌هایی را می‌نویسم که قرار بود در طول این دو روز تعطیلی بنویسم اما من که تمام زمانم را به خیال‌پردازی گذرانده بودم و خواب و خیال اکتشاف ناشناخته‌ها را می‌دیدم، وقت این کارها را نداشتم. حالا اما آسمان به زمین آمده است و باید همه‌اش را بنویسم.

بغض گلویم را می‌گیرد و مدادم تروفرز روی صفحه‌های دفتر مشق می‌دود و تأخیر را جبران می‌کند. آخرش شب از راه می‌رسد و من تمام مدت داشته‌ام مشق می‌نوشته‌ام اما دل و هوش و حواسم پیش آن لحظات و ماجراجویی‌هایی است که هرگز اتفاق نیفتاند و هرگز هم قرار نیست دیگر اتفاق بیفتند.

از آن روز جمعه هفده، هجده سال می‌گذرد، فردا و شنبه که شد، آن‌ها مشق‌هایشان را کامل نوشته بودند، مال من گمانم نیمه‌کاره بود. آن‌ها یک روز تمام مشقی نوشتند که از آن هیچ در خاطرمان نماند اما من در همان عالم کودکی‌ به سفری رفتم که تکانم داد. تا سال‌ها بعدش نه هیچ دوستی را خانه دعوت می‌کنم، نه دعوت قبول می‌کنم. طفره می‌روم. دوست ندارم دوباره از ماجراجویی‌هایمان جا بمانم.


@the_NightOwl


بخش اول

ابتدایی هستم، شایدم دوم، شاید هم سوم. نه، همان باید همان دوم باشم، یادم است سال سوم در خانه‌ی دیگری بودیم، پس دوم ابتدایی هستم.

سر صبح دل توی دلم نیست. بی‌قرارم و هیجان دارم. قرار است دو تا از دوست‌های دبستانم بیایند خانه‌ی ما تا تمام روز را با هم بگذرانیم. چند روز است قول داده‌اند. جمعه است و فردا مدرسه داریم و در پستوی ذهنم می‌دانم یک عالم مشق و تکلیف هم هست، ولی هیجان آمدن دوستانم نگرانی فردا را کمرنگ کرده و حتی پاک از یادم برده است.

یک‌عالم برنامه دارم. دوست دارم با هم کلی نقاشی بکشیم، جورچین‌ها و پازل‌هایم را حل کنیم و حتی برنامه‌ی جستن گنج هم چیده‌ام!‌ می‌خواهم بشویم سه کاشف در سرزمینی ناشناخته و دور. نقشه کشیده‌ام. جای گنج را با کلی راز و رمز مخفی کرده‌ام. اول باید از در اتاق من در ضلع دست چپ ایوان خانه بیایی بیرون. بعد مستقیم بروی تا ضلع روبه‌رو و دم در آن اتاقی که صندوق‌خانه است، از پله‌های مقابل آن درخت گیلاس خشکیده‌ای که سالی سه، چهار تا گیلاس ناقابل می‌دهد، بیایی پیایین. بعد کمی به چپ برگردی، از فاصله‌ی بین حوض و درخت انار بگذری و وارد باغچه بشوی. بعد صاف بروی و بروی تا برسی به جایی که علامت زده‌ام. از آنجا باید بروی تا ته حیاط و انباری. گنج را آنجا پنهان کرده‌ام.

قرار است ظهر بیایند اما خبری نمی‌شود. تا سر ظهر توی حیاط ول می‌چرخم و چشمم به در فلزی آبی است. مدام تکه‌کاغذ توی دستم را نگاه می‌کنم. همه‌ی کارها را فهرست کرده‌ام. بی‌قراری می‌کنم و هی نقشه‌هایم برای بازی‌های کودکانه‌مان توی سرم می‌چرخد. هنوز دیر نشده. اگر الان هم بیایند تا شب می‌شود یک عالم بازی کرد. یک عالم.

دم ظهر است که مادرم از دستم شاکی می‌شود و مرا به زبان می‌گیرد تا بیایم سر سفره و ناهار بخورم. کم می‌خورم تا وقتی آمدند باز هم با هم بخوریم. اینطوری از گلویم پایین نمی‌رود. هر لقمه را با زحمت قورت می‌دهم. مادر است که دلداری‌ام می‌دهد: «هنوز خیلی مونده ها. زوده. می‌آن.»

دقیقه‌ها می‌گذرند و ساعت‌ها جایشان را می‌گیرند. رفته‌ام توی اتاقم نشسته‌ام و زل زده‌ام به دیوار. خورشید دارد غروب می‌کند که زنگ در را می‌زنند. مادرم که توی حیاط است زودتر از من می‌رود در را باز می‌کند. صدایش را می‌شنوم:

- بیا، دوست‌هات هستن.


@the_NightOwl


این نوشته‌ی خانم گرکانی من را عجیب یاد متنی انداخت که مدتی پیش نوشتمش:




صداقت به منزله‌ی حماقت

بهر چه صادق باشیم؟ بهتر نیست گاه عوض جوابی صادقانه و بیگانه با ریا، لبخندی آغشته به تزویر بزنیم و سیرت در پس صورت پنهان کنیم؟ بهتر نیست حس را در دل به زنجیر بکشیم تا که خود غلام درگاه خاتونی شویم که به هر عشوه و کرشمه‌اش دل ویران شود و از نو جوانه زند و بعد به زیر پا لگد گردد؟ بهتر نیست شهید زنده‌ی پرده‌پوشی خود باشیم تا که زرخریدِ صداقت خود؟ بهتر نیست طومار صداقت به‌کل در هم بپیچیم و در صندوق سینه مهرومومش کنیم؟

نه. صداقت محض صداقت است، چه با دیگری و چه با خود. صداقت بهای صداقت است، صداقت سالوسی نیست، صداقت پرده‌پوشی احساس نیست، صداقت خود کافی ا‌ست. صداقت قائم به ذاتی است که در این دنیای سراسر عواطف سرکوب‌شده، سراسر صورت‌های نقاب‌پوش و مملو از آدمک‌های پوشالی، دیگر خریداری ندارد. چه که انگار مردمان از صداقت گریزانند و ترسان.

حجم صداقت برای برخی ترسناک است، چه که همیشه در پس صداقت و یک‌رنگی، صورتکی هزاررنگ متصور می‌شوند که هر آن خیالش می‌رود تا هیولایی شود بس دهشتناک و مخوف، آماده‌ی دریدن قلب عریانشان. از صداقت گریزانند چون خوف به دلشان افتاده نکند این هم نقاب سارقی دیگر باشد که در روز روشن به قصد شبیخون آمده تا در سیاهی شب، دُرّ دل غارت کند.

و از جبران گریزانند، چه که خود را در مقام اعاده‌ی صداقت نمی‌بینند و از عریانی عورت دل پیش دیگری واهمه دارند و دل‌آشوبند.

آن که با دیگران صادق نیست، با خودش هم نیست. نمی‌تواند هم باشد، چون صداقت کم‌کم ریشه می‌دواند و نقاب را از صورت می‌اندازد و آن‌چه در دل است، نامستور و بی‌جلا پیش چشم دیگری می‌گذارد. آن که صادق است، رازی ندارد و در دنیای رازها و در جهانی آکنده از حرف‌های فروخورده و اسرار نهان که در آن ترسناک‌تر از عریانی هیچ نیست، چه که انگار این نامستوری صادق خود زرهی است پولادین دربرابر نامحرمان.

آن که با خود صادق نیست، در کنج عزلت و میان سایه‌های تاریک، زانو به بغل نشسته است و دور خود حجابی سیاه کشیده، گمان می‌کند چون کس نمی‌بند، جنبده‌ای او را نخواهد دید. صداقت محض برای‌ او خورشیدی‌ است که نور نمی‌بخشد، کور می‌کند. معتزل این خانقاه نخست شعله‌ای خرد می‌خواهد تا گوشه‌وکنار ظلمت را نشانش بدهد و بعد که چشمانش با نور خو گرفت، با دست خویش دیوار ظلمت بدرد و زیر نور بدود.

هیچ واهمه‌ای مخوف‌تر از این نیست که کسی هم‌راز شود و بعد تو انگار با صداقت خود حربه‌ای به دست دیگری می‌دهی تا روز یا شبی، در خفا یا آشکارا، ضربه‌ای بس کاری به پیکر فتورت بزند و کار را تمام کند. چه بسیارند خلقی که کام را سیاهچال زبان می‌سازند و دندان را کوتوالش می‌گمارند و سنگ درِ حلق می‌گذارند تا که سِر نهان بماند.

آن که صادق است، سرتاسر وجودِ عریانش زرهی پولادین است و در شب تار چون مَهی سیمین تابد، چه که گوهر دل پیش خلق آشکار کرده و او را از گزند هیچ جنبده باک نیست. در این وانفسای تزویر سقراطی است در محکمه‌ی روبهان دون‌مایه که جام شوکران به‌دست، استخاره را کنار گذاشته و یک‌نفس مرگ را به کام کشیده است و بهر او سکر شرنگ شیرین‌تر است تا این وجودِ جملگی تهی از معنا.

همه مثقالی صداقت به دل خویش بدهکاریم. مثقالی که به تمام دنیا ارزد. صداقتی که بی آن از هر جنبده‌ای ناپاک‌تر و در گردونه‌ی عالم دون‌ترینیم.

آن که صادق است، دست از همه‌چیز شسته جز حرف دل خویش.

آن که صادق است، دیگر نیست.


#جستار

@the_NightOwl


Forward from: امیررضا لطفی‌پناه
#تلنگر

واقعیت تلخی که در مورد اکثر آدم‌ها وجود دارد، این است که محبت را دوست دارند، ولی آن را نمی پرستند؛ عشق را دوست دارند، ولی سر لوحه ی زندگیشان نیست؛ مهربانی را ستایش میکنند، ولی آدم مهربان را طرد... از دید آن ها آدم مهربان حتما یک ریگی به کفش دارد، محبت هایش هم حتما قصد و غرضی به دنبال دارند. البته این بدبینی برای همه صدق نمی کند ولی برای مثال اگر در میان بدی‌هایت، ناگهان از تو خوبی ببینند، برایشان بی‌نهایت شیرین است؛ اما محبت مداوم که داشته باشی، دیگر محبت‌هایت به چشم نمی‌آیند و اوضاع خطرناک می‌شود، دیگر ریسک دارد.
نمی‌توانی به امید حفظ یک آدم در زندگی‌ات مدام به او محبت تزریق کنی، چون محبت مثل مواد مخدر و اعتیاد است، «اُوردوز» دارد و محبت از حدش که بیشتر شود، آن آدم دیگر در زندگی تو نمی ماند، چون محبت از جانب تو برای او عادی شده؛ عادت شده است؛ دیگر چیزی نیست که نتواند به آن دست پیدا کند. باید آدم‌ها را دقیق بسنجی، ببینی به هر کس چقدر می‌توانی بدون اینکه از دستش بدهی محبت تزریق کنی، و آیا وقتی تو نیازمند محبت باشی، همان آدم حاضر است در حق تو محبت کند؟ البته ممکن است آنقدر ساده‌لوح باشی که بدون انتظار، بدون توقع و بدون بازگشت، محبت کنی و برایت مهم نباشد که کسی را از دست بدهی، فقط خوب بودن و خوب ماندن مهم باشد. در غیر این‌صورت، حواست به دوز محبت آدم های اطرافت باشد، بعضی‌ها شدیداً به محبت آلرژی دارند و مثل تمام چیزهای دنیا، زود برایشان تکراری می شود؛ دلشان را می‌زند. تقصیری ندارند، طبیعت بیشتر آدم‌ها همین است. باید تعادل را در هر چیزی رعایت کنی، حتی در محبت. بهتر است بگویم خصوصاً در محبت، چون محبت تنها چیزی است که در دل آدم‌ها باقی می‌ماند و سالیان سال بعد، به آن فکر می کنند. مثل تمام اعتیادها، اثرش تا ابد در گوشه‌ی دل و ذهن و روح باقی می ماند. چه خوب می گفت یکی از دوستانم:

«برای کسی بمیر، که برایت تب کند!»

#امیررضا_لطفی_پناه
@amirreza_lotfipanah


اندر باب «ایش»

چند وقتی است که تکیه‌کلام آوایی تازه‌ای باب شده که خودم هم گاهی به شوخی از آن استفاده می‌کنم و این آوا چیزی نیست جز «ایش»، بیشتر هم ادات ابراز انزجاری شوخ‌طبعانه است. این ادات بیانی انگار ناگهان از ناکجا آمد و توی دهان ما افتاد، اما کلمات در خلأ خلق نمی‌شوند و بافتار و زادگاه و منبع خودشان را دارند.

این «ایش» که ما به کار می‌بریم درحقیقت از Yeesh انگلیسی آمده و به‌واسطه‌ی فیلم‌های این روزها کم‌کم جای خودش را باز کرده است. اولین بار هم آن را در یک قسمت از «ریک و مورتی» دیدم (فصل ۳، قسمت ۳، ۱۷:۳۲) و همین کنجکاوم کرد تا بیشتر درباره‌اش جست‌وجو کنم. گرچه از قرار معلوم حتی در Frozen و Deadpool هم آمده.

طبق wikitionary، در زبان انگلیسی Yeesh احتمالاً از مشتقات حروف ندای yuck یا yech و امثالهم است تحت‌تأثیر sheesh که خودش بهگویه‌ای (حسن تعبیری) است از Jesus.

اینجا هم می‌توانید فهرستی از استفاده‌ی yeesh‌ را در یک سری از فیلم‌های معروف ببینید؛ هرچند فقط شامل نقل‌قول‌های مهم می‌شود و قسمت‌های نه‌چندان مهم را به نیاورده‌اند، مثل همین صحنه از «ریک و مورتی».


پ.ن
اگر چیزی را از قلم انداخته‌ام یا نکته‌ی دیگری می‌دانید، بگویید.

#وسواس_واژه‌ای
#ریشه‌درآوری

@the_NightOwl


Forward from: Khabgard | خوابگرد
📚 چگونه مرور کتاب بنویسیم؟
بوک‌لیست نشریه‌ی مرورنویسی برای کتابداران عمومی و آموزشگاهی است که انجمن کتابخانه‌های آمریکا در شیکاگو منتشر می‌کند. برد هوپر ویراستار و مسئول نظارت بر برنامه‌های مرورنویسی کتاب‌های بزرگسالان در بوک‌لیست است که درباره‌ی مرورنویسی سخنرانی می‌کند و کارگاه تشکیل می‌دهد.

او در کتابِ «چگونه مرور کتاب بنویسیم»، درباره‌ی مرورنویسی برای مشاوره‌ی خوانندگان رهنمودها و توصیه‌های مفیدی دارد. این کتاب کمک می‌کند تا یاد بگیریم هنگام مرور یک کتاب چگونه به آن نگاه کنیم و البته، چگونه مرورهای دیگر را بخوانیم تا یاد بگیریم مؤلفه‌های اصلی یک مرور خوب چیست و بدانیم مرورها باید درباره‌ی کتاب‌های موردبررسی چه چیزی به ما بگویند.

آقای هوپر در این کتاب می‌گوید وقتی می‌خواهیم درباره‌ی کتابی مرور بنویسیم، بیان جمله‌ها و متن پشت جلد آن کمکی نمی‌کند. این جمله‌ها و خلاصه‌ها را می‌توان در کتاب‌فروشی و فروش‌گاه‌های آن‌لاین کتاب خواند. برای نوشتن یک مرور خوب می‌توان رویه‌هایی را مشخص کرد که به ما کمک کنند تا مرورهای مؤثری بنویسیم.

@KhabGard

متن کامل را در این لینک بخوانید:👇 http://fourstar.ir/1397/04/14/writing_reviews_for_readers_advisory/


عادت محال

عادت می‌کنیم، عزیز من، آخر عادت می‌کنیم. به این دوری به این اشک به این غم، ما عادت می‌کنیم.

به بودن‌ها و نبودن‌ها و تکراری‌بودن‌هایمان، به تاریک‌ بودن روزها و خورشیدِ بی‌فروغ دوران‌هایمان، به عاشق‌نبودن‌ها و دوری‌ها و سردی‌هایمان، به لالایی‌های لالِ لولی ما عادت می‌کنیم.

به تاریکی در روز روشن عادت می‌کنیم، به خنده زیر پنجه‌ی عفریتان و به اشکِ خاموش هم‌آغوشی، به معجون گس فراموشی، به این رؤیاهای تن‌فروشی‌هایمان، ما عادت می‌کنیم.

ما به لالاییِ هق‌هق خفته بر سینه، به موسیقیِ فریاد گریه در چشمان غم‌آلود خنیاگری خاموش و به گرداب پریشانی، ما به موج خشک اندوه بر کویر ماتم‌زده‌ی اعصار عادت می‌کنیم.

عادت می‌کنیم ما به حجم ناگفته‌های طوفانی، به سیلاب ناخنده‌های بارانی در این تاریک‌شهر نورانی و به دریای بوسه‌های ناجُسته از آن معدن یاقوتِ پنهانی، ما عادت می‌کنیم.

به سرسام و هجوم بی‌امان اندوه بر این سینه‌ی مسکین در این پیکر طاعونیِ مجنون و مشت‌های پیوسته‌ی جنونی بر این تن عاشق‌پیشه‌ی افگار و زخمین است که عادت می‌کنیم.

به این مغاک ظلمانی و این کوری در پس چشمان شهلا و کراهت احساس در دستان معشوقه‌ی خیالی، به یاوه‌های خویش در صفیر یکنواخت بادهای عالم عادت می‌کنیم.


آخر عادت می‌کنیم به نبوسیدن‌های هم، به هم‌آغوشی‌های خیالی شب‌ها و به این نبودن‌های هم، به رنج ازدست‌دادن‌هایمان هم آخر دور از هم عادت می‌کنیم.

به عادت‌کردن‌های پیوسته‌مان هم عادت می‌کنیم.

ما به هم بی هم اما آخر کِی عادت می‌کنیم؟

@the_NightOwl


Forward from: Tinoush Nazmjou تینوش نظم جو
برای خط جدید مترو در آمستردام، حفاری کرده‌اند و هرچیزی که زیر زمین پیدا کردند را در این سایت ثبت کردند. فوقالعاده است! از تلفن موبایل بیست سال پیش تا نیزه‌ی سه هزار سال پیش! سفر به اعماق زمین!

⁦ https://belowthesurface.amsterdam/en/vondsten ⁩
@tinoushNazmjou


Forward from: ترجمانک
🌀جالب‌واژه

-خراشیده‌خاطر
ای بادِ صبح، نیکْ خراشیده‌خاطریم
لطفی بکن به دوست رسان این خروش را

اوحدی مراغه‌ای

مگر می‌شود خراشیده‌خاطر را دید و به یاد شعر علیرضا بدیع نیفتاد؟
و ببنید که نگاهِ دو شاعرِ خراشیده‌خاطر چقدر‌ فرق دارد:
ای بادِ سبک‌سار مرا بگذر و بگذار
هش‌دار که آرامش ما را نخراشی

بیتی از اوحدی نوشتم و بیتی از شاعر معاصر، بدیع؛ با مضمون خراشیده‌خاطری و آن بیت از حافظ یادم آمد که می‌گوید:

بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم، که خاطرش خستم
خستنِ خاطر هم همان آزرده‌خاطر کردن است، همان خراشیده‌خاطر کردن است.

@tarjomanak


فرومیر، آی، ای شمعک، فرومیر، آی،
که نباشد زندگانی هیچ
الا سایه‌ایی لغزان و بازی‌های بازی پیشه‌ای نادان
که بازد چند گاهی پر خروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ!

زندگی افسانه‌ای‌ست کز لب شوریده مغزی گفته آید
سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا،
لیک بی معنا!


مکبث، شکسپیر، ترجمه‌ی داریوش آشوری، پرده‌ی پنجم، مجلس پنجم

@the_NightOwl


دوستی پرسید چرا به این پرنده می‌گوییم «بوقلمون»؟

ظاهراً وجه تسمیه‌اش تغییر رنگ پوست زیر گلویش است. بوقلمون در گذشته نوعی پارچه‌ی هفت‌رنگ معروف به «دیبای رومی» بوده.

بوقلمون
لغت‌نامه دهخدا

بوقلمون . [ ق َ ل َ ] (اِ) دیبای رومی را گویند و آن جامه ای است که هر لحظه برنگی نماید. (برهان )(آنندراج ). نوعی از دیبای که هر لحظه برنگ دیگر نماید. (غیاث ) (اوبهی ). معرب و محرف از «خامائیلئون » یونانی . دیبای رومی که رنگ آن متغیر نماید.

فروزان تیغ او هنگام هیجا
چنان دیبای بوقلمون ملون .

منوچهری .

«خامائیلئون» همان «آفتاب‌پرست» خودمان است، از واژه‌ی یونانی کهن χαμαιλέων به معنای «شیرِ زمینی». (در یونانی این «خاما» یعنی «روی زمین» و «لئون» هم که «شیر».)

چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که «خامائیلئون» با گذر زمان و با ورود به شرق، به جای آن که معنای «شیرِ زمینی» بدهد، با «رنگارنگی» مترادف شده. بعدش این اسم را گذاشته‌اند روی آن پارچه‌ی هفت‌رنگ.‌

آنچه پیداست این است که شعرای سیصد، چهارصد سال پیش ما این کلمه را یا بیشتر برای همان پارچه به کار می‌برند یا گاهی اشاره به تغییرپذیری یک چیز.

آخرش هم وقتی این پرنده چندصدسال پیش از آمریکا به این طرف‌ها رسیده (احتمالاً اول انگلیسی‌ها آن را به هند برده‌اند که مستعمره‌شان بوده)، واژه‌ی «بوقلمون» دیگر به آن جانور شبیه «چلپاسه» گفته نمی‌شده و آن شیرِ زمینی را صدا می‌زدند «آفتاب‌پرست» یا «آفتاب‌گردک» یا «حربا»، برای همین کلمه‌ی «بوقلمون» دیگر بار جانوری فعال نداشته و این لایه‌ی معنایی‌اش باز بوده. ما هم چه بنامیم چه ننامیم، وجه تسمیه‌ی رنگ متغیر پوست زیر گلوی این پرنده را با رنگارنگی دیبای رومی یکی گرفتیم و صدایش زدیم «بوقلمون.»

(البته بیشترش حدس است اما فکر نمی‌کنم زیاد دور از واقعیت باشد.)

#وسواس_واژه‌ای
#غنیمت_جانبی
#ریشه‌درآوری

@the_NightOwl


این تحفه را هم داشته باشید:

پیل‌مرغ
لغت‌نامه دهخدا

پیل‌مرغ . [ م ُ ] (اِ مرکب) مرغی که از بالای منقار او پوستی مانند خرطوم فیل آویخته است . (برهان ). دجاجه ٔ مصریه که از منقار او خرطومی آویخته و خرطوم و گردن او هر لحظه به رنگی نماید. (انجمن آرا). پیروج . بوقلمون . فیلمرغ . شوار. شوال . شوالک . (برهان). ابوبراقش . (برهان ، ذیل شوالک). شوات . (برهان).

معنی‌اش همان «بوقلمون» عزیز است.


#واژه_روز
#صید_تحفه

@the_NightOwl


چند شب پیش در یک گروه واژه‌گزینی بحثی شد سر کلمه‌ی «چیقش». جمله از نسخه‌ای خطی بود و جمله‌اش این:
«به ناگاه چیقش مرکبی به گوش او رسید و به گوش او آشنا آمد.»

سر کلمه‌اش خیلی بحث شد. یکی گفت شاید اشتباه خطی بوده و «جیغَش» باشد اما ی نکره‌ی «مرکب» ردش می‌کرد.
یاد پسوند -ش اسم‌ساز از بن مضارع افتادم که واژه‌هایی مثل «آفرینش» و «سازش» براساسش ساخته شده‌اند.
در فارسی رسمی «چیقیدن» نداریم، اما «چقیدن» و «چغیدن» چرا که به‌معنی «دَم زدن و نفس کشیدن» و «همهمه» هستند. باز هم بن مضارع+پسوند -ش می‌شد «چقش».

خلاصه کار مشکل شد تا با پرس‌وجو مشخص شد در ترکی مصدر «چیغیرماق» به‌معنای «جیغ زدن»، «فریاد زدن»، «هیاهو کردن»، و… وجود دارد. برای همین احتمال این‌که ریشهٔ ترکی داشته باشد، زیاد است. انگار خیلی از کلمات ترکی وارد فارسی شده‌اند و تغییر کرده‌اند، منتها با گذشت زمان از یاد رفته‌اند.

«چقِش» و «چیقش» هم از آن کلمات جالب هستند.


#واژه_روز
#صید_تحفه

@the_NightOwl


بسیار دوست دارم فرصتی پیش بیاد و از این واژه استفاده کنم:

تاسیان
واژه‌نامه آزاد

[گیلکی] حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتن. دلتنگی غریب. غم فزاینده ـ همچنین نام کتابی از امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (سایه)

از قرار معلوم از واژه‌ی «تاس» نشأت گرفته:

تاس
لغت‌نامه دهخدا

تاس . (اِ) تلواسه و اضطراب و بیطاقتی . (برهان ) (ناظم الاطباء). تاس و تاسا و تاسه بمعنی اضطراب و بی طاقتی و اندوه و ملالت و بی قراری (است ). (آنندراج ) (انجمن آرا). تاس ، تاسه باشد یعنی تالوسه و تالواسه نیز گویند، هردو بمعنی بی طاقتی . (فرهنگ اوبهی ). بیقراری و اضطراب که الفاظ دیگرش تاسه و تاسا است . (فرهنگ نظام ). || تیره شدن روی از غم و الم . (آنندراج ) (انجمن آرا). || میل به چیزها باشد و زنان آبستن را این حال بیشتر دست دهد. (برهان ). میل به خوردن چیزی مر زنان آبستن را و آن را تلواسه و واسه نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). میل و شهوت به خوردن چیزهای نامناسب و غیرمعتاد چنانکه در زنان آبستن پیدا شود.
👈🏻 رجوع به تاسا و تاسیدن و تاسه و ترکیبات تاس و تلواسه و تالواسه شود.

#واژه_روز
#صید_تحفه

@the_NightOwl


مترجم یا دغل‌باز؟

مدتی است خیال می‌کنم به سندروم دغل‌بازی مبتلا هستم و تقلب می‌کنم، نه ترجمه.

خیلی‌ها می‌گویند ترجمه‌هایت حرف ندارد، چه عالی گفتی، عجب معادل معرکه‌ای و... جدیداً هم عزیزی آمده و هی بیخ ریشم می‌چسباند «مترجم حرفه‌ای و خفن!» اما حقیقت این است همیشه می‌ترسم جایی کم بیاورم. انگار حس می‌کنم خیلی جاها شانسی در و تخته را با هم جور می‌کنم، وصله‌ای می‌زنم و تحویل ناشر می‌دهم تا به خورد خواننده‌ای بی‌خبر از پشت پرده‌ی این ذهن بدهد. همین هم باعث می‌شود حس کنم دغل‌بازی هستم که خوب بلد است چطور گنجشک را رنگ کند و جای قناری بفروشد.

فکر می‌کنم یک روز که حسابی کیفور بودم، شروع کردم و به خودم دروغ گفتم که: «تو می‌تونی! به‌به! چهچه! عجب ترجمه‌ای! عجب فعلی! عجب ساختی! عجب بافتی! ببین چه در چله انداختی!» و بعد خودم در همان تار گرفتار شدم و هرچه دست‌وپا زدم که بیایم بیرون، نشد که نشد و هی بیشتر و بیشتر گرفتار شدم.

اهمیت ندارد این فکر و احساس چقدر درست است، مهم این است که هست. در چنین حالتی آدم حس می‌کند قماربازی است که هر آن ممکن است شانسش ته بکشد، کلاهبرداری است که هر لحظه چیزی نمانده دستش رو بشود، او را پای میز محکمه بکشانند، هرچه را که تا به این لحظه بالا کشیده از حلقومش بکشند بیرون و به حبس ابد محکوم کنند. خب، حالا نه حبس ابد، حبس خیلی بی‌رحمانه است. شاید اعدام راحت‌تر باشد. مرگ یک بار، شیون یک بار.

همه آخر کار از حاصل ترجمه‌ تعریف می‌کنند و گاهی هم هندوانه‌ای زیر بغل می‌گذارند، اما هیچ‌کدامشان و هیچ‌کدامتان هرگز نمی‌بینید چطور بی‌خوابی زده به سرم، نشسته‌ام پشت میز، چشم‌هایم پف کرده، سرم را گرفته‌ام توی دستانم، دارم موهایم را تک‌تک می‌کنم و هزار بار توی سرم می‌چرخد که جام شوکران را سر بکشم، گوشی را بردارم، زنگ بزنم به ناشر و بگویم:

- الو. آقای فلانی! آره خودم هستم، احوال شما؟ خوب هستید؟ به مرحمت شما. حقیقتش قربان می‌خواستم اعترافی بکنم. چیزه... ام‌م‌م... راستش رو بگم من دروغگو و کلاهبردار و دغل‌بازی هستم که خودم رو مترجم جا زدم جناب. حلالم بفرمایین. لطفاً بیایین و این قرارداد رو لغو کنین.

ولی شاید ادامه‌اش اینطور باشد که:

- بله؟ جانم؟ نه؟ راضی هستین؟ یعنی مشکلی ندارین که خودم دارم می‌گم کلاهبردارم؟ آها، حله جناب. پس من روغن‌داغش رو زیاد می‌کنم.

آخرش هم تلفن را که قطع کردم، بروم مشتی قرص ویتامین و آرامبخش بیندازم بالا، برگردم بیایم بنشینم پشت همین میز، زل بزنم به صفحه‌ی نمایشگر لپ‌تاپ، قهوه‌ام را مزه‌مزه کنم و به این شیادی ادامه بدهم، عیاری و واژه‌کِشی کنم و کتاب را بیندازم توی خم رنگرزی، دربیاورم و خشک که شد، بگذارم جلو خواننده‌هایش.


پ‌ن
چون نمی‌شود پانویس بدهم، حالا این وسط برای کسانی که می‌خواهند بیشتر بدانند:
yon.ir/guSTe
و این یکی:
yon.ir/aH1ae

پ‌ن۲
حالا نه که خیلی موفقم باشم و موفقیت زده باشد زیر دلم ها، خیلی هم برعکس، کلاً با چیزی که می‌خواستم زمین تا آسمان فاصله دارم.


#اندر_مکافات_مترجمی
#مصائب_مترجم
@the_NightOwl

20 last posts shown.

52

subscribers
Channel statistics