قاعده ی قمار
پارت 2
؛ که به یکباره نگاهم را به سمت خودش دزدید!
دختری در میان چمن و گل ها در هوای طوفانی و آسمان طوسی که وزش باد خشن هم همراهی میکرد، قدم میزد.
اما صبر کن ببینم، آیا دنبال چیزی میگردد؟
زیرا نشسته بود و دستانش را روی زمین میکوبید و سرش را مدام به اطراف میچرخاند؛
عجب! یک دیوانه ی پریشان دیگر که معلوم نیست دنبال چه میگردد؛ مانند من که خودم را گم کرده ام...
مدتی در فکر فرو رفتم و به همان صحنه نگاه میکردم.
زیر لب گفتم: یعنی دختری به این زیبایی در این هوای نحس دنبال چه میگردد؟
از جایم بلند شدم و جلو تر رفتم.
خانوم؟ دنبال چیزی میگردید؟
صدای من را که شنید ترسید و سرش را به سمت من چرخاند؛
آقا... من نابینا هستم.... چند کودک شیطنت کردند، عصای من را ازم گرفتند و آن را پرت کردند... ساعت هاست دنبال عصایم میگردم اما نمیتوانم پیدایش کنم، لطفا کمکم کنید؛ باید خیلی ساعت پیش به خانه
برمیگشتم، مادرم حتما من را میکُشد...
___
https://t.me/theloystory