The Loy


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


a little bit of novels and stories
مهمان ما باشید به صرف چند داستان نگفته
Admin: @cloudbye

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


قاعده ی قمار
پارت 4

چند جوان با ظاهر آراسته و لباس های مجلسی گران قیمت به قصد کشت دختر نابینا را کتک میزدند، شاید مست بودند و شاید نیز در حال تفریح بودند...
حالم از مرفه های بی درد ثروتمندی به هم میخورد بخصوص حال که میبینم یک کور بینوا را محض خنده کتک میزنند و از گریه های او شدت خنده هایشان را بالا میبرند
با این حال جلو رفتم و تکه سنگی از زمین برداشتم، با تمام قدرتم آن را به صورت یکی از آنها کوبیدم؛
بقیه نیز وحشت کردند و گریختند.
دست دختر نابینا را گرفتم و بلندش کردم،
شدت باران و صدای صاعقه بیشتر و بیشتر میشد و هوا نیز تاریک تر،
با لحنی سوالی و تئنه آمیز به او گفتم: تو که توان مراقبت از خود را نداری چرا در کوچه خیابان ها پرسه میزنی؟
با صدای گریان و ظاهر گل آلودش گفت: من برای فروش گردنبند عتیقه ی مادرم به بازار آمدم، چون پول آن را نیاز داریم، پدرم در قمارخانه خانه ی مان را باخت و حال ما را از منزل خود بیرون رانده اند، گفتم شاید این گردن آویز بتواند دردی از ما دوا کند...

https://t.me/theloystory


قاعده ی قمار
پارت 3

با لحنی التماس گونه گوشه ی شلوارم را در دستانش گرفت و مجدداً درخواست کمک کرد؛
کمی خم شدم، به قدری که بوی خاک و چمن ها را به خوبی حس میکردم که با بوی عطر دختر نابینا در هم تنیده بود.
با لحنی سرد و آرام به او گفتم: میخواستی کور نباشی...
و رفتم، حال به یک نقطه ی جدیدتر رسید که هم گریه میکرد هم سرش را پی در پی به سمت اطرافش میچرخاند و هم دست های لرزانش را به زمین میکوبید تا شاید عصای خود را پیدا کند.
پیش دکتر که رسیدم از من تعدادی آزمایش گرفت و به من گفت منتظر جواب باش.
آه... از صبر پیشه کردن و منتظر ماندن متنفرم، بهای بسیار سنگینی است.
درحال برگشت به سمت خانه بودم، هوا کاملا تاریک شده بود و باران شدیدی کل زمین را فرا گرفته بود آب در پیاده رو ها جمع شده بود و تا مچ پایم داخل آب بود، صدای صاعقه های متوالی که نورشان چشم را اذیت و صدایشان زمین را می لرزاند، کسی بیرون نبود مگر تعدادی که دوان دوان به سمت خانه هایشان میدوییدن؛
در مسیر برگشتم از جلوی پارک رد شدم و دختر نابینا را دیدم که با البسه های گِل آلود روی زمین افتاده است....

https://t.me/theloystory


قاعده ی قمار
پارت 2

؛ که به یکباره نگاهم را به سمت خودش دزدید!
دختری در میان چمن و گل ها در هوای طوفانی و آسمان طوسی که وزش باد خشن هم همراهی میکرد، قدم میزد.
اما صبر کن ببینم، آیا دنبال چیزی میگردد؟
زیرا نشسته بود و دستانش را روی زمین میکوبید و سرش را مدام به اطراف میچرخاند؛
عجب! یک دیوانه ی پریشان دیگر که معلوم نیست دنبال چه میگردد؛ مانند من که خودم را گم کرده ام...
مدتی در فکر فرو رفتم و به همان صحنه نگاه میکردم.
زیر لب گفتم: یعنی دختری به این زیبایی در این هوای نحس دنبال چه میگردد؟
از جایم بلند شدم و جلو تر رفتم.
خانوم؟ دنبال چیزی میگردید؟
صدای من را که شنید ترسید و سرش را به سمت من چرخاند؛
آقا... من نابینا هستم.... چند کودک شیطنت کردند، عصای من را ازم گرفتند و آن را پرت کردند... ساعت هاست دنبال عصایم میگردم اما نمیتوانم پیدایش کنم، لطفا کمکم کنید؛ باید خیلی ساعت پیش به خانه
برمیگشتم، مادرم حتما من را میکُشد...
___
https://t.me/theloystory


قاعده ی قمار
پارت 1

باز روز شد...
اخیرا دچار مشکلاتی شده ام که زندگی را بینهایت در نظرم تلخ و عوضی کرده است.
بگذارید واضح تر برایتان بگویم؛
پدرم قمار باز بی مسئولیتی بود که اصلا خانواده برایش اهمیتی نداشت و به آینده ی ما فکر چندانی نمیکرد؛
او مدتی است که بخاطر زیاده روی در الکل دیگر در قید حیات نیست و حال من مجبورم برای تامین نیاز های خود و خانواده ام هرروز به کسل کننده ترین نحو ممکن کار کردن را شروع کنم و دوباره شب که می‌شود با اتوبوسی که تنها سر نشینش منم به منزل برگردم و بخوابم و فردا نیز روز از نو روزی از نو.
احساس رضایتی ندارم با این حال مجبورم این چرخه ی نکبت بار را تکرار کنم
آه... کمی تلخ است گفتنش اما؛
دارم فراموش میکنم که کی بودم...
در میان این چرخه ی نحس و طالع شومی که برایم رقم خورده است، روزی برای بیماری که از کودکی دچارش بودم مرخصی گرفتم.
در مسیر رفتن به بیمارستان خسته شدم و روی نیمکت یک پارک دلنشین نشستم تا کمی استراحت کنم...
طولی نگذشت که زیباترین لحظه ی زندگی ام را در قالب یک انسان دیدم؛ که به یکباره...
___

https://t.me/theloystory


Start

5 last posts shown.

14

subscribers
Channel statistics