چالشکده تیام


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


چنل اصلی
https://t.me/tiyammm123

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


You


You


You


ولی شردر خیلی بهش میادد


You


You


You


Forward from: ❌𝟒𝟎𝟒 𝐞𝐫𝐫𝐨𝐫❌
یه چالش خفن دارم برات🔥 

این پیام و بفرست چنلت، عکس پروفِتو اینطور خفن طور درست میکنم‌. 
اگه  عکس خاص دیگه ای مدنظرته، زیر همین پیام عکسو بفرس  ! 💥 
برای جواب چالش صبور باشید
پرایوتیا هم لینک یادشون نره

ظرفیت تا هر موقع خط بخوره


جواب چالش:
https://t.me/ttiyamm24


هوا آرام آرام تاریک میشد و نسیم خنکی از میان درختان جنگل میوزید، برگها با صدایی ملایم به رقص درآمده بودند، گویی طبیعت خود را برای این لحظه ی مقدس آماده کرده بود. جول روی یک کنده ی چوب نشسته بود، تفنگش را تمیز میکرد، اما ذهنش جای دیگری بود؛ جاییکه همیشه درگیرش بود
الی.

الی از پشت به آرامی نزدیک شد، پاهایش روی برگ های خشک صدا میکرد، اما جول حتی بدون برگشتن هم میدانست که اوست. همیشه حضور الی را احساس میکرد، مثل گرمای آتش در سرمای زمستان.

بابا...

صدایش لرزید، نه از ترس، نه از درد، بلکه از انبوه احساساتی که سالها در سینه حبس کرده بود.

جول تفنگ را کنار گذاشت و آرام برگشت. چشمانش در نور کم غروب، همچنان پرتلالو بود. الی جلوتر آمد، دستانش کمی میلرزید، انگار میترسید این نزدیکی هم مثل همیشه با یک دیوار نامرئی قطع شود.

چی شده، دختر؟

جول صدایش را نرم کرد، همان لحنی که فقط برای الی داشت.

الی هیچ نگفت. یکباره خودش را به سینه ی جول پرتاب کرد، صورتش را در گودی گردنش چسباند، و تمام وجودش را به گرمای پدر سپرد. جول برای یک ثانیه خشک شد، غافلگیر شده بود، اما بعد، به آرامی دستانش را دور کمر الی حلقه زد، محکم، مثل اینکه میترسد اگر رهایش کند، باد او را با خود ببرد.

من... من میترسم...

الی در آغوشش لرزید.

میدونم...

جول انگشتانش را در موهای الی فرو برد، موهایش را بویید، همان بوی خاک و خون و زندگی که همیشه همراه او بود.

منم میترسم.

سکوت سنگینی بینشان افتاد، فقط صدای ضربان قلبشان بود که به هم پیوند خورده بود. جول گونه اش را روی سر الی گذاشت، چشمانش را بست، و برای اولین بار بعد از سالها، اجازه داد اشکهایش آزادانه جاری شوند.

تو تنها چیزی هستی که دارم...
نمیذارم اتفاقی برات بیفته‌..

زیرلب گفت، طوری که انگار حتی نمیخواست خود الی بشنود.

ولی الی شنید. و محکمتر بغلش کرد، انگار میخواست تمام دردها، تمام خاطرات تاریک، تمام تنهایی هایش را در این آغوش ذوب کند.

و در آن لحظه، در میان سکوت جنگل، زیر آسمانی که کمکم ستاره هایش پدیدار میشدند، آنها فقط پدر و دختر نبودند.
دو روح زخم خورده بودند که بالاخره، بعد از سالها، خانه ی هم را پیدا کرده بودند.


You


هوا سنگین بود، مثل همیشه.گَردِ سال‌های جنگ و گریز روی شانه‌هایشان نشسته بود. انباری قدیمی، جایی دور از چشم جهان، با دیوارهای آجری که هر خشت آن خاطره‌ای از زخم‌ها و پیروزی‌ها را در خود حفظ کرده بود. نور مهتاب از پنجره‌ای شکسته به داخل می‌لغزید و روی صورت کستیل می‌رقصید، گویی جهان می‌خواست دین را یادآوری کند که چه چیزی را سال‌ها نادیده گرفته است.آن نگاه، همیشه همان نگاه آرام، وفادار، و پر از حرف‌های نگفته.

دین ایستاده بود، انگار پاهایش به زمین میخکوب شده بودند. دست‌هایش مشت شده بود، ناخن‌ها به کف دستش فشار می‌آوردند،دردی کوچک برای فراموش کردن درد بزرگ‌تر. ولی این بار درد دل بود، دردی که دیگر نمی‌شد با زخم‌های جسمانی پوشاندش.

کس...

صدایش تقریبا شکسته بود. کستیل سرش را بلند کرد، چشمان آبی‌اش،همان چشمانی که روزی آسمان‌ها را می‌دید،حالا فقط دین را می‌دید.
فقط همیشه او را دیده بود....

دین.

یک اسم. فقط یک اسم. ولی در آن لحظه، انگار تمام ناگفته‌های عالم در آن واژه جای گرفته بود.

دین دیگر نتوانست تحمل کند. با گامی سریع، اما لرزان، به سمت کستیل رفت. دستش را بلند کرد و به دیوار آجری پشت سر کستیل تکیه داد، انگار می‌خواست مطمئن شود که این بار، فرشته‌اش فرار نمی‌کند. بدن‌شان آنقدر به هم نزدیک بود که دین می‌توانست گرمای تن کستیل را از زیر بارانی کهنه‌اش احساس کند.گرمایی که همیشه آنجا بود، حتی در سردترین شب‌ها.

من...

شروع کرد، ولی کلمات گم شدند در فضای بینشان.

کستیل دستش را آرام بالا آورد. انگشتانش،که روزی شمشیرهای آسمانی را در دست گرفته بودند،حالا با لطافتی بی‌نظیر روی گونه ی دین لغزیدند. دین چشمانش را بست، به آن تماس تکیه داد، گویی سال‌ها منتظر این لحظه بوده است.

می‌دانستم.

کستیل زمزمه کرد.

همیشه می‌دانستم.

و بعد...

دین دیگر نتوانست مقاومت کند. با حرکتی آهسته، اما قطعی، پیشانی‌اش را به پیشانی کستیل تکیه داد. نفس‌هایشان در هم آمیخته بود، قلب‌هایشان به یک ریتم می‌زد. و سپس، مثل جزر و مدی که تسلیم ماه می‌شود، دین خم شد و لب‌هایش را به لب‌های کستیل رساند.

اولین بوسه....

نرم، مردد، پر از ترس و امید. ولی وقتی کستیل پاسخ داد، همه‌چیز تغییر کرد. بوسه‌شان عمیق‌تر شد، مشتعل‌تر. دست‌های دین به موهای تیره ی کستیل فرو رفتند، انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، کستیل به گردباد خاطرات تبدیل شود و بپرد. کستیل هم او را محکم در آغوش گرفت، مثل کسی که گمشده‌اش را پس از قرن‌ها پیدا کرده باشد.

وقتی بالاخره جدا شدند، نفس‌هایشان بریده بریده بود. دین به چشمان کستیل خیره شد،چشمانی که حالا پر از اشک بودند.

چرا اینقدر طول کشید؟

پرسید، صدایش لرزان بود.

کستیل لبخند زد، لبخندی کوچک و غمگین.

تو آماده نبودی.

دین سرش را تکان داد.

احمق بودم.

کستیل دستش را روی قلب دین گذاشت.

ولی حالا اینجایی.

و دین، برای اولین بار در زندگی‌اش، احساس کرد که خانه را پیدا کرده است،نه در یک مکان، که در آغوش کسی که همیشه، همیشه، منتظرش بوده است.


You


هوا به آرامی تاریک شده بود، و نور شمع‌های گرم و نارنجی‌رنگ سالن رقص، سایه‌های رقصانی روی دیوارهای چوبی می‌انداخت. ویولن‌ها نغمه‌ای ملایم می‌نواختند، آهنگی که گویی فقط برای آنهاست، فقط برای این لحظه. انولا در لباس سبز یشمی‌اش، با موهای بسته که مثل همیشه کمی از سنجاق‌هایش فرار کرده بودند، زیر نور شمع‌ها می‌درخشید. توکسبری، با آن قد بلند و چشمان عمیقش، دستش را به سوی او دراز کرد.

با من میرقصی خانم هلمز؟

صدایش آرام بود، اما انولا لرزشی در آن حس کرد، همان لرزشی که همیشه وقتی به او نزدیک می‌شد در قلبش ایجاد می‌شد. با لبخندی کوچک، دستش را در دست او گذاشت. گرمای دست توکسبری همیشه او را غافلگیر می‌کرد، انگار آتش ملایمی زیر آن پوست پنهان شده بود.

فقط اگر قول بدهی پاهایم را لگد نزنی، لرد توکسبری.

او خندید، همان خنده‌ای که چشمانش را به دو نیم‌هلال درخشان تبدیل می‌کرد.

همیشه مرا به چالش میکشی، اینطور نیست؟

و بعد، جهان برای یک لحظه محو شد.

انولا هرگز رقصنده‌ی ماهری نبود،اما در آغوش توکسبری، گویی بدنش زبان موسیقی را می‌فهمید. هر حرکت آنها هماهنگ بود، گویی سال‌هاست با هم می‌رقصند. دست او روی کمرش، محکم اما ملایم، انگار می‌ترسید اگر فشارش را کم کند، انولا ناپدید شود. انولا هم دستش را روی شانه‌ی او گذاشته بود، و با هر چرخش، بوی چرم و چای و آن رایحه‌ی مخصوص توکسبری،رایحه‌ای که فقط مال او بود،او را احاطه می‌کرد.

نفس‌هایشان در فاصله‌ی کمشان گرم می‌شد. انولا به چشمانش خیره شد، آن چشمانی که همیشه او را به یاد خانه‌ای می‌انداخت که هرگز نداشت. توکسبری هم به او نگاه می‌کرد، با نگاهی که پر از چیزهای ناگفته بود،ترس، امید، و چیزی عمیق‌تر که انولا جرأت نداشت اسمش را بگوید.

انولا...

نامش را زمزمه کرد. دستش را بالاتر برد، انگشتانش به آرامی پشت گردن او لغزید، و انولا احساس کرد قلبش می‌خواهد از سینه بیرون بزند. موسیقی کند شد، و آنها هم حرکتشان را آهسته کردند، حالا فقط در جای خود تاب می‌خوردند، گویی جهان به گرد آنها می‌چرخد.

داری ذهن مرا می‌خوانی، اینطور نیست؟

انولا پرسید.

همیشه.

توکسبری لبخند زد.

اما این بار نیازی به خواندن ندارم. همه‌چیز در چشمانت نوشته شده.

انولا نفسش بند آمد. چقدر آسان بود، اینقدر آسان که فقط تسلیم شود، سرش را روی سینه‌ی او بگذارد و بگذارد این لحظه هرگز تمام نشود. اما او انولا بود،انولا هلمز و تسلیم شدن همیشه سخت‌ترین کار برای او بود.

پس به جای آن، انگشتانش را در موهای او فرو برد و او را نزدیک‌تر کشید. پیشانی‌شان به هم چسبید، و در آن تاریکی نرم، زیر نور شمع‌های نیمه‌جان، دنیا فقط به اندازه‌ی نفسی که بین آنها رد و بدل می‌شد، کوچک بود.

موسیقی تمام شد، اما آنها هنوز ایستاده بودند، در آغوش یکدیگر، گویی زمان برایشان متوقف شده بود. و انولا فهمید که بعضی چیزها،مثل احساسی که توکسبری در سینه‌اش ایجاد می‌کرد نیازی به تحلیل، نیازی به توضیح نداشت.

بعضی رازها، فقط برای قلب بودند.


You


دارم میخندممم😭🤣


باد گرم کویر، آرام و رازآلود، میان موهای پاتریک میپیچید، مانند انگشتانی نامرئی که میخواهند او را به سمت مختار بکشانند. آسمان بالای سرشان، آبی بینهایت و سکوت بی پایانش، گواه این لحظه میشد. دو مرد، دو دنیا، دو تاریخ... و حالا، تنها یک تپش قلب.
پاتریک، با آن چشمان آبی شفاف و عمیق که گویی دریاچه ای از رؤیاهاست، به مختار خیره شده بود. دستانش، نرم و لطیف، اما با زخم های کوچک زندگی شهری، به آرامی در دستان پینه بسته ی مختار جای گرفت. دستانی که شمشیر را با اقتدار میفشردند، حال در گرمای لمس پاتریک، میلرزیدند. مختار، این اسطورهٔ مقاومت، حالا در برابر نگاه پاتریک، بیسلاح بود.

مختار...

نام او بر زبان پاتریک، مانند آوایی مقدس و نوازشگر جاری شد. مختار نفسش را حبس کرد. صدای پاتریک، نرم و گرم، مثل نسیمی در بیابان وجودش میپیچید. انگار سالها بود کسی او را اینگونه صدا نزده بود،نه به عنوان سردار، نه به عنوان رهبر، فقط به عنوان یک مرد، یک عاشق.
مختار دستش را بالا آورد، با احتیاط، انگشتانش را به گونه ی پاتریک رساند. پوست او مانند ابریشم زیر تماس زمخت انگشتان مختار میسوخت. پاتریک چشمانش را بست، به این لمس تسلیم شد، گویی تمام عمر منتظر این لحظه بود. مختار با چشمانی پر از حیرت و شوق، خطوط صورت پاتریک را دنبال میکرد،از ابروی نازکش تا لبهای سرخش که گویی دعوتی خاموش بودند.

تو...

مختار صدایش را گم کرد. چه میخواست بگوید؟ که پاتریک دنیایش را زیر و زبر کرده؟ که وجودش، آرامشی عجیب به روح جنگزدهٔ او بخشیده ؟
کلمات گم شدند، اما نگاهشان گفت آنچه زبان یارای بیانش را نداشت.

پاتریک پیشانی اش را به پیشانی مختار چسباند، نفسهایشان در هم آمیخت، گرم و لرزان. مختار دستش را به پشت گردن پاتریک کشید، او را نزدیکتر کرد، تا جایی که ضربان قلبهایشان یکی شد.

و سپس... لبها. آهسته، با تردیدی شیرین، به هم رسیدند. شاید دنیا بیرون، پر از جنگ و درد بود، اما در این لحظه، در آغوش یکدیگر، تنها صلح را میچشیدند. مختار که همیشه استوار و خشن بود، حالا نرم و نیازمند، در بوسه ی پاتریک ذوب میشد. پاتریک، با تمام لطافتش، مختار را به دنیایی جدید برد،دنیایی که در آن، عشق بر همه چیز پیروز بود.

وقتی از هم جدا شدند، چشمانشان همچنان گفت وگو میکرد. مختار، با صدایی گرفته که از اشک و شوق میلرزید، پرسید

این چه سحری است که تو بر من کرده ای، پاتریک؟

و پاتریک، با لبخندی کوچک و پر از رمز و راز، پاسخ داد

سحر تو بود که مرا اینجا کشاند... و حالا، هیچکس نمیتواند مرا از تو جدا کند.

باد دوباره وزید، گویی آسمان بر این پیمان گواهی میداد. دو دلداده، در آغوش یکدیگر بودند و زمان، برایشان ایستاده بود
.


You


اتاق در سکوت فرو رفته بود، تنها صدای نفس‌های بریده و نامرتبشان فضا را پر کرده بود. مبلی بزرگ و نرم، پذیرای وزن هر دوی آن‌ها بود.الکس زیر هنری، با چشمانی نیمه‌باز و لبانی لرزان هنوز از گرمای بوسه‌های عمیق هنری سرخ بودند.
هنری انگشتان بلند و ظریفش را در میان حلقه‌های نرم موهای الکس فرو برد و به آرامی سرش را عقب کشید، طوری که گردن کشیده و آسیب‌پذیرش در معرض دید قرار بگیرد.

همیشه اینقده زیبا هستی؟

زمزمه‌اش مانند نوازش باد روی پوست بود، پر از حیرتی که هرگز کم نمی‌شد.

فقط وقتی تو نگاهم می‌کنی.

الکس نفس‌نفس زد، دست‌هایش از زیر پیراهن گشاد هنری بالا رفت و روی شانه‌های عضلانی او قفل شد. هر تماس، هر نقطه اتصال میان بدن‌هایشان، مانند جرقه‌ای بود که رگ‌هایش را آتش می‌زد.

هنری لب‌های نازکش را به گوشه لب الکس چسباند، نفس گرمش روی پوست مرطوب او نقش بست.

دوست دارم هر روز مزه‌ات کنم.... مثل این که اولین بار است، مثل این که آخرین بار است.

سپس دهانش را روی لب‌های الکس گذاشت، بوسه‌ای عمیق و بی‌وقفه، گویی می‌ترسید اگر حتی برای یک ثانیه جدا شود، همه‌چیز ناپدید شود.

دست‌های هنری، با حرکتی ماهرانه، به آرامی دکمه‌های پیراهن الکس را یکی پس از دیگری باز کرد، تا سینه صاف و گرم او کاملا نمایان شود. کف دستش روی عضلات سفت الکس لغزید، هر اینچ از پوستش را با نوک انگشتانش نقشه‌برداری می‌کرد، گویی می‌خواست هر خال، هر فرورفتگی، هر بخش از او را برای همیشه در حافظه‌اش ثبت کند.

هنری...

نام او مانند دعایی از لب‌های الکس جاری شد، صدایش لرزان، پر از نیاز و تسلیم.

می‌دانی چه‌کاری با من می‌کنی؟

هنری آه کشید، لب‌هایش مسیری از بوسه‌های داغ را از گردن الکس به پایین دنبال کردند، تا جایگاه تپش قلب تند او. زبانش روی نوک سینه‌های حساس الکس حلقه زد و او را وادار به ناله‌ای بلند کرد.

دوست دارم هر صدایی که از تو درمیاد رو بشنوم... هر ناله، هر التماس.

الکس سرش را به عقب داد و چشمانش را بست، انگار که تمام دنیا در این لحظه محو شده بود.هیچ‌چیز نبود جز دست‌های هنری روی پوستش، نفس‌های گرم او روی بدنش، و عشقی که مانند موجی خروشان که او را در خود غرق می‌کرد

هنری به آرامی بدنش را روی الکس فشرد، به اندازه‌ای نزدیک که ضربان قلب‌هایشان در یک ریتم مشترک به تپش درآمد. پیشانی‌شان به هم چسبید و در چشمان یکدیگر غرق شدند.دنیایی از احساسات بی‌نام که تنها در سکوت قابل بیان بود.

مال منی...

هنری با صدایی تقریبا خشن زمزمه کرد، دستش به آرامی از پهلوهای الکس پایین رفت.

همه‌ات... فقط مال من.

و الکس، در آن دریای بی‌کران از عشق و هوس، تنها توانست خود را تسلیم کند.تسلیم هنری، تسلیم این احساسی که هر دو را به ژرفای وجودشان می‌سوزاند. در آن لحظه، هیچ‌چیز جز این دو نفر وجود نداشت... و عشقی که مرزها را درنوردیده بود.


You


هوا پر بود از رطوبت سنگین نیواورلئان، گویی خود شهر نفس میکشید و بازدمش را بر پوست آنها میریخت. شب پرده ی مخملی اش را روی خیابان های باریک و پیچ درپیچ انداخته بود، و تنها نور مهتاب، مانند نگاهی دزدیده، از لای شاخه های بلوط های قدیمی به درون میلغزید. لستات در آن نور نقره فام، چیزی فراتر از یک خون آشام بود،مجسمه ای زنده از زیبایی مرگبار، با موهایی طلایی که گویی هر تارشان با ستارگان بافته شده بود.
لویی در فاصله ی کمی از او ایستاده بود، دستانش کمی میلرزیدند، نه از ترس، که از هیبتی که لستات همیشه در او برمی انگیخت. چشمان لویی، عمیق و پر از طوفان های مهارنشده، در سایه ها گم میشدند. او میدانست این لحظه از مدت ها پیش در راه بوده، گویی تقدیر آنها را به سمت این برخورد سوق میداد،نه یک نبرد، که تسلیمی آگاهانه.
لستات قدمی به جلو گذاشت. صدای چکمه هایش بر سنگفرش خیابان، ضربان قلب لویی را تندتر کرد. دستان ظریف اما قدرتمند خون آشام قدیمیتر، به آرامی بر گردن لویی حلقه زد، انگار میخواست مطمئن شود که او فرار نخواهد کرد. نوک انگشتان لستات، سرد اما نه خشن، رد خود را بر پوست گرم لویی به جا میگذاشتند، مانند نقشی که بر ماسه های ساحل حک میشود و موج بعدی دریا آن را با خود میبرد.

همیشه میدانستم که روزی این کار را خواهم کرد.

صدای لستات آهسته و پر از اطمینان بود، مانند آوایی که از اعماق تاریخ می آمد.

لویی چیزی نگفت. کلمات در گلویش خشک شده بودند. تمام خاطراتشان، و آن حس عجیب و غیرقابل انکاری که همیشه زیر پوست رابطه شان میخزید،همه در یک لحظه به سطح آمدند.

و سپس

لبهای لستات بر لبهای لویی نشست، اول با ملایمت، مانند برخورد پر یک پرنده ی شب پرواز. اما به زودی آن تماس عمیقتر شد، گویی هر دوی آنها میخواستند قرنها سکوت و انکار را در این یک بوسه فریاد بزنند. لستات دستش را در موهای تیره ی لویی فرو برد، او را نزدیکتر کشید، تا جایی که دیگر نمیشد تشخیص داد کجا بدن یکی پایان مییابد و دیگری آغاز میشود. سردی وجود لستات با گرمای لویی درهم آمیخت، و برای لحظه ای، هر دو حس کردند که شاید این نزدیکترین چیزی است که به زندگی میتوانند داشته باشند.

لویی نفس نفس میزد، اما لستات به او فرصت نفس کشیدن نمیداد. بوسه عمیقتر شد، دندانهای نیش لستات برای لحظه ای بر لب پایینی لویی کشیده شدند،نه برای آسیب زدن، که به عنوان یادآوری از آنچه آنها بودند. شکارچیانی که یکدیگر را شکار کرده بودند و عاشق هم شده بودند....

وقتی بالاخره جدا شدند، لستات پیشانی خود را بر پیشانی لویی گذاشت. چشمان یخزده اش حالا پر از حسی بود که هیچکدام از آنها جرات نامیدنش را نداشتند.

حالا میفهمی؟

لستات زمزمه کرد، صدایش تقریبا شکننده بود.

لویی فقط سر تکان داد. کلمات دیگر لازم نبودند. شب به دور آنها پیچیده بود، گواهی خاموش بر عشقی که هرگز نباید وجود میداشت،اما حالا، برای همیشه، بخشی از آنها شده بود.

20 last posts shown.

12

subscribers
Channel statistics