شاید حرفم اصلا علمی نباشه. اما به نظر من همه چی به باور آدم بستگی داره. باور ربطی به دل نداره. باور تو ذهنه. در واقع “اعتقاد قلبی” از بیخ اشتباهه. چون اعتقاد مال عقله نه قلب. یا مثلا دلتنگی یا حتی عشق. به نظر من آدم با عقلش عاشق میشه نه با قلبش. همه اون دو دوتا چاهار تاها تو مغزته که باشی با طرف یا نباشی. تصمیم هایی که عقل میگیره تاثیر میذاره رو تک تک اجزای بدنمون. از جمله قلب. وابستگی، ترس، استرس، غم، شادی، هیجان … کلش نتیجه فرمانهاییه که مغز میده. با این تفاسیر “دلم برات تنگ شده” یه اصلاح کاملا اشتباه واسه بیان اون احساس لعنتیه. درستش اینه که بهت فکر کردم، توی ذهنم تجسمت کردم، بعد دیدم نیستی، و کاش بودی، که این نبودنت بد حالمو گرفته. خلاصه این چندتا جمله آخر رو اسمشو گذاشتیم دلتنگی. در صورتیکه هیچ ربطی به دل بیچاره نداره. حتی سکته ها هم بنظر من نتیجه فشار فکری زیاده که باعث از کار افتادن قلب و مغز میشه. خلاصه کلش تو کله مونه. مثل تک تک خاطرات. البته بازم هیچ دفاعی ندارم برای این نظریه.