ྀاتاق تاریكِ روشن بود. روشنایے
كدری از پشت شیشـہهای پنجـره داخل
اتاقم شده بود. من مشغـول تصویـری بودم
کہ به نظرم از همـہ بہتر شده بود.
ولی چشـمها؟ آن چشـمهایے کہ به حال سرزنش بود؛ مثل اینكه گنـاهـانِ پوزشناپذیـری از من سر زده باشـد؛ آن چشـمها را نمی توانستم روی کاغذ بیاورم. یكمرتبه همهٔ زندگی و یادبود آن چشـمها از خاطرم محـو شده بود. کوشش من بیہـوده بود. هرچہ بہ صـورت او نگـاه مےکـردم نمےتوانستـم حالت آن را به خاطر بیـاورم. ناگهـان دیدم در همینوقت گونـههای او کمکم گل انداخت. یك رنگِ سـرخِ جگـرکے، کہ مثلِ رنگِ گوشـتِ جلویِ دکانِ قصابے بود؛ جـان گرفت. و چشـمهای بیاندازه بـاز و متعجـب او، چشـمهایے کہ همهٔ فـروغِ زندگے در آن جمـع شدهبود، با روشنایے ناخوشے مےدرخشید.
چشـمهای بیمـار و سرزنـشدهندهٔ او خیلے آهستـه بـاز و به صورتِ من نگـاه کرد. برای اولیـنبار بود که او متـوجه من شد. به من نگـاه کرد و دوباره چشـمهایش به همرفت. این پیشآمد شـاید لحظـهای بیش طول نکشیـد؛ ولی کافے بود کہ من حالت چشـمهای او را بگیـرم و روی کاغذ بیـاورم. با نیش قلممو این حالت را کشیـدم و این دفعہ دیگر نقاشے را پاره نکـردم.
ꩌ࣪ بوفکور صفحهٔ ۲٤ ֶָ֢.