ادامه اینه.
بعدش چاران جواب سوالاشو نمیده و مشغول بیرون بردن و درامان نگه داشتنشه، بعد میگیره سریع کلاه ایمنی (برای موتوری سواری:)) رو میپوشه واسه کانین که با موتور فرار کنن مدیونین فک کنین مردم واسه این صحنه بس که هاته :)))؟؟)
بعد این بچه همچنان داره غر میزنه که چرا جواب سوالامو نمیدی بعد دقیقا اینجا ناول گفته تو ذهن کانین این پوشیدن کلاه توسط چاران واسه کانین خیلی رمانتیک و فیلم وارانه میشد البته اگه چاران انقد با حرص و سفت کلاه بچه رو نمیپوشید واسش😂😭 حتی تو داستان گفت کانین شبیه بچع گربههای لجباز شده بود که یکی داره به زور واسشون کلاه میپوشه خلاصه که واسه اینکه بچه رو ساکت کنه بهش گفت" اعلیحضرت اگه الان بخوایم وایسیم حرف بزنیم و فرار نکنیم علاوه بر اینکه خبر اینجا بودنتون همه جا پخش میشه این آخرین باری میشه که باهم حرف میزنیم😂😭"
هیچی دیگه هردو میشینن تنگ موتور چاران میرونه البته بعد انقد سرعتشون زیاد بود چندبار کانین داد میزنه یواش تر حرکت کن ولی چاران میگه سفت منو بچسب و بعدش کف دست کانینو میگیره و دور کمرش سفت میکنه :))))))))) تا برسنحیاط قصر با همین مدل سواری میکنن و صحنه اکشنم هست تازه (وی زینیو را اینگونه تصور کردع و دار فانی را وداع میگوید)
بعد که میرسن قصر چاران بدون هیچ حرفی از موتور پیاده میشه و دستای کانیو از دور کمرش باز میکنه، بدون اینکه هیچی بگه و کاملا سرد و خشک شاهزاده رو همراهی میکنه تا اتاقش حالا اینجا کسی نیست و کانین جرئت میکنه بیشتر حرف بزنه
" قراره همینجوری فرار کنیم و تو نمیخوای هیچی بگی؟؟"
اینبار دیگه کانین قرار نبود عقب بکشه،چاران هنوزم ساکت بود و قیافش هیچ حسی رو منتقل نمیکرد فقط با نگاه عصبانی پسر کوچیکتر رو نگاه میکرد
_ شما چطور رفتین اونجا سرورم؟؟ (منظورش هنرستانه)
ترجیح داد سوال کانینو با سوال جواب بده چون خیلی دلش میخواست بدونه!
_ از خَدَمت پرسیدم بهم گفتن اونجایی
دستاشو زد به زیر بغلش و سرشو آورد بالا تو چشمای چاران نگاه کرد * لجباز طور *
" دیگه هیچوقت اینکارو نکنین، خیلی خطرناکه"
با عصبانیت گفت
_ پس ازم فرار نکن!!! اگه میخوای تو خطر کوفتی نیفتم ازم فرار نکن احمق! اگه میخوای کاری انجام بدی و چیزی بگی همین دور و ورا بپلک چرا فرار میکنی؟
چاران هنوزم سرد و جدی نگاهش میکرد
" دیر وقته اعلیحضرت، باید برین بخوابین"
گفت و درو باز کرد تا از اتاق بره بیرون ولی کانین خیلی سریع رفت جلو، دستشو گرفت و درو بست و بهش اجازع نداد.
_ من بچه نیستم که قبل ساعت ده برم تو رختخواب! واقعا اصلا برات اهمیتی نداره که میخوام درمورد چی باهات حرف بزنم؟؟
چاران هنوزم ساکت بود، کانین کیوت طور جمله آخرو غر زد که شاید مرد رو به روش یکم نرم بشه ولی اون هنوزم داشت بی حس نگاهش میکرد پس کانین نا امید از گرفتن هیچ جوابی به حرف اومد
_ پدربزرگ داره برای رقابت تیم جمع میکنه ولی باید کسی باشه که بهش اعتماد دارم اگه...
+متاسفم ولی گارد ویژع توی رقابتها شرکت نمیکنن
قبل اینکه حرف کانین تموم بشه جملش رو قاطع گفت و این برای به جوش آوردن خون کانین کافی بود!!
+ انقدر برات راحته که رد کنی؟؟ هنوز اصلا نگفتم قراره که شمشیرزنی بکنی یا نه!! این همون آدمیه که میگفت میخواد ازم مراقبت کنه؟ همون ادمی که میگفت باید بیام اینجا تا رقابت کنم؟؟
(قبلا توضیح دادم که چرا کانینو برگردوندن به ایمالی، بیاد و بجنگه تا پدرش تاج و تختو دست بگیره )
و باز هم سکوت...
_ لعنت.... تو زیادی بیرحمی.. منو آوردی اینجا.. بعدش گذاشتی رفتی و ناپدید شدی.. اصلا به این فکر کردی که چجوری قراره زنده بمونم؟
اینبار دیگه خبری از اون لحن لجباز نبود.. لحن گله مانندش ضعفشو نشون میداد..
کانین آروم چشماشو بست، هیچوقت فکر نمیکرد یه روزی سکوت یکی بتونه بهش صدمه بزنه ولی انگار الان داشت این اتفاق میفتاد
_ احتمالا اصلا یادت نمیاد ولی دوباره میگم.. الان تو زندگیم هیچکسی نیست که بتونم بهش اعتماد کنم.. فقط تو باقی موندی..
کانین دیگه اینو فریاد نزد و آروم گفتش بعد همینجا صدای یه نفر سومی اومد که شاهزاده رو یکی احضار کرد واسه همین باید میرفت.
اگه بعد همه اینایی که گفتم هنوز زندهای سلام 🫵🏻🫵🏻😭😭😭😭😭😭 قلبم تیر کشید واسشش
#mahta🌱
🌈⃤
@zeenew_ir ࿐