در دل ما طوفانی از حرفهای ناگفته و احساسات خاموششده جریان دارد. عشقهایی که در میان ترسها و تردیدها گم شدند، و ما که همیشه از بیان آنها ترسیدیم. من هم یکی از این بزدلانم، کسی که جرئت نداشتم به دختری که دوستش داشتم، حرفی بزنم. وقتی دیروز دوباره او را دیدم، قدمهایم لرزید و زبانم یخ زد. من بزدلانه از او دور شدم، با قلبی پر از حسرت و ذهنی آشفته از فرصتهای از دسترفته. لعنت به این بزدلی که ما را به سکوت وادار میکند، لعنت به این زندگی که جرعت جنگیدن برای عشق و آرزوهایمان را از ما میگیرد. حس میکنم که توان اداره زندگیام را ندارم، و هر قدمی که برمیدارم، بیشتر در بیپناهی فرو میروم. اما شاید هنوز هم امیدی باشد، شاید هنوز فرصتی باشد تا به خودم ثابت کنم که میتوانم برخیزم و تغییر کنم.