بگو دیگر زبان بسته! چکارت کنم آخر؟ نمیدانم چه گویم. نمیدانم چه کنم.
امروز چهار پنج ساعت، مسخ بودم. نمیفهمیدم اطرافم چه میگذرد. میفهمیدم. نمیفهمیدم. مثل شبگردها، زرت و زرت اطراف کتابخانه راه میرفتم و میرفتم و میرفتم و میگشتم. هی سر واماندهام را به چپ و راست و پایین و بالا میچرخاندم.
به آسمان تکه پاره از ابر نگاه میکردم. سیگار میگیراندم. تا میخواستم خاکسترش را بتکانم، میریخت. لحظاتی دستانم را در عرض شانهام باز میکردم، ادای رقص درآورده، سریع بیخیالش میشدم. کاپشن تنم سنگین بود. سرم زیر کلاه، عرق میکرد. کلاه را درمیآوردم، سردم میشد. سیگار میگیراندم. سرفهام میگرفت. کسی نبود گیر بدهد.
کمی در بیرون، میگشتم، بازمیگشتم و سرِ درس و مقالهٔ استاد مینشستم و مینوشتم و میخواندم. هندزفری بر گوشم گذاشتم. آهنگی پخش کردم. در کانالی، شعر تولدی دیگر با صدای خود فروغ آپلود شد. پخشش کردم. بینظیر بود. برای دقایقی به میز خیره شدم. بلند شدم و باز بیرون رفتم و گردیدم. باز آمدم داخل. باز رفتم بیرون. باز داخل. بیرون. هی، هی، هی.
امروز مسخ بودم.
مادر! دارم چیزی احساس میکنم. درکم کن. چیزی درونم در حال جست و خیز است. بشنو. کام بگیر از سیگارم.
https://t.me/zir_zabar