🕷~For
𝓣𝓱𝓮 𝓽𝓱𝓲𝓷𝓰𝓼 𝓲 𝔀𝓪𝓷𝓽𝓮𝓭 𝓽𝓸 𝓽𝓮𝓵𝓵[بعد از این همه بیرون رفتن هنوز اسم خیابون ها رو حفظ نکرده بود. به محض خادج شدن از خونه از هر چیزی که میدید عکس میگرفت تا مسیر برگشتش رو پیدا کنه.
اون روز داشت از خیابون رد میشد. دیگه عادت کرده بود، به مردم که نگاهش میکردن و میدونست تو دلشون مسخرش میکنن. ولی اون که گناهی نداشت، فقط داشت از یک خیابون جدید رد میشد.
عکس دیگه ای گرفت و با دیدن چیزی توی عکس ها زوم کرد تا با دقت بیشتری نگاه کنه، دختری که توی عکس بود توی عکس های روز های قبل هم بود.
و اون داشت از یک خیابون جدید رد میشد. حالا نمیتونست کنجکاو نباشه، نه؟
سرش رو بالا آورد تا دختر رو پیدا کنه و بره به سمتش ولی دقیقا همونجا، فقط یک سگ خیابونی دید، چیزی که توی این شهر زیاد بود.
در حالی که ترس برش داشته بود وارد یکی از مغازه ها شد و یک بطری نوشیدنی برداشت تا حساب کنه.
اما کسی که پشت کانتر نشسته بود همون بود، کسی که همونی الان توی عکسش دیده بود.
-نگران نباش من فقط میخوام کمکت کنم.
نوشابه رو حساب کرد و با لرز از مغازه خارج شد. میدونست دوباره اون رو میبینه. توی عکس هاش و حتی جلوی چشمش.
باید تا دفعه بعدی منتظر میموند.]