"هوای ۴۰ درجه"
شبِ قبل ناخنهای پام رو کوتاه کرده بود
و صبحش گفت: فکر کنم تمام روز رو اینجا دراز بکشم.
معنیش اینه که سرِ کار نرفت
خونهی من موند
و معنیش اینه یه روز و شب دیگه با هم بودیم.
آدم خوبی بود،
ولی به من گفته بود که
بچه میخواد،
میخواد ازدواج کنه،
در حالی که بیرون هوا ۴۰ درجه بود.
وقتی به ازدواجِ دوباره
و بچه فکر کردم
حالم بد شد.
من خودم رو آماده کرده بودم
که توی یه اتاق کوچک
در تنهایی بمیرم
اما اون الان میخواست هدف زندگیم رو تغییر بده.
بعلاوه همیشه درِ ماشینم رو محکم میبست
و وقتی غذا میخورد سرش رو خیلی به میز نهارخوری نزدیک میکرد.
اون روز با هم رفتیم ادارهی پست،
فروشگاه و یه ساندویچی که ناهار بخوریم.
من تا همین جایِ کار هم احساس آدمِ متاهل بهم دست داده بود،
وقتی برمیگشتیم
نزدیک بود بزنم به یه کادیلاک.
گفتم: بیا مست کنیم.
گفت: نه، نه، هنوز زوده.
و درِ ماشین رو محکم بست.
دمای هوا هنوز ۴۰ درجه بود.
وقتی صندوق پستی رو باز کردم
دیدم شرکت بیمهی ماشینمه
۷۶ دلار دیگه میخواد.
یه دفعه دیدم که دوید به سمت اتاق و فریاد زد: وای ببین، پوستم قرمز شده، همهی تنم دونه زده، چی کار کنم؟
گفتم: حموم کن.
به شرکت بیمهی ماشینم تلفن کردم که بپرسم چرا پول میخوان.
از توی حموم صدای جیغ و دادش میاومد و صدای تلفن رو نمیشنیدم.
گفتم: ببخشید، یه لحظه گوشی.
جلوی گوشی رو گرفتم و داد زدم:
ببین، دارم تلفن راهِدور حرف میزنم، ببُر صدات رو لعنتی.
بیمهایها هنوز اصرار داشتن که ۷۶ دلار بدهکارم و برام یه نامه میفرستن و توضیح میدن چرا.
گوشی رو گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
انگار واقعا متاهل بودم. احساس متاهلی داشتم.
از حموم بیرون اومد و گفت: میشه کنارت دراز بکشم؟
گفتم: باشه.
ظرف ده دقیقه، رنگ پوستش طبیعی شده بود.
یادش اومد هر دفعه قرصِ نیاسین میخوره اینجوری تنش قرمز میشه.
دراز کشیده بودیم و عرق میریختیم.
اعصاب. هیچکس جربزه کافی نداره که به اعصاب غلبه کنه.
ولی این رو نمیتونستم بهش بگم.
بچه میخواست.
دهنشو گاییدم!
|چارلز بوکفسکی|
|عشق سگی است از جهنم|
شبِ قبل ناخنهای پام رو کوتاه کرده بود
و صبحش گفت: فکر کنم تمام روز رو اینجا دراز بکشم.
معنیش اینه که سرِ کار نرفت
خونهی من موند
و معنیش اینه یه روز و شب دیگه با هم بودیم.
آدم خوبی بود،
ولی به من گفته بود که
بچه میخواد،
میخواد ازدواج کنه،
در حالی که بیرون هوا ۴۰ درجه بود.
وقتی به ازدواجِ دوباره
و بچه فکر کردم
حالم بد شد.
من خودم رو آماده کرده بودم
که توی یه اتاق کوچک
در تنهایی بمیرم
اما اون الان میخواست هدف زندگیم رو تغییر بده.
بعلاوه همیشه درِ ماشینم رو محکم میبست
و وقتی غذا میخورد سرش رو خیلی به میز نهارخوری نزدیک میکرد.
اون روز با هم رفتیم ادارهی پست،
فروشگاه و یه ساندویچی که ناهار بخوریم.
من تا همین جایِ کار هم احساس آدمِ متاهل بهم دست داده بود،
وقتی برمیگشتیم
نزدیک بود بزنم به یه کادیلاک.
گفتم: بیا مست کنیم.
گفت: نه، نه، هنوز زوده.
و درِ ماشین رو محکم بست.
دمای هوا هنوز ۴۰ درجه بود.
وقتی صندوق پستی رو باز کردم
دیدم شرکت بیمهی ماشینمه
۷۶ دلار دیگه میخواد.
یه دفعه دیدم که دوید به سمت اتاق و فریاد زد: وای ببین، پوستم قرمز شده، همهی تنم دونه زده، چی کار کنم؟
گفتم: حموم کن.
به شرکت بیمهی ماشینم تلفن کردم که بپرسم چرا پول میخوان.
از توی حموم صدای جیغ و دادش میاومد و صدای تلفن رو نمیشنیدم.
گفتم: ببخشید، یه لحظه گوشی.
جلوی گوشی رو گرفتم و داد زدم:
ببین، دارم تلفن راهِدور حرف میزنم، ببُر صدات رو لعنتی.
بیمهایها هنوز اصرار داشتن که ۷۶ دلار بدهکارم و برام یه نامه میفرستن و توضیح میدن چرا.
گوشی رو گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
انگار واقعا متاهل بودم. احساس متاهلی داشتم.
از حموم بیرون اومد و گفت: میشه کنارت دراز بکشم؟
گفتم: باشه.
ظرف ده دقیقه، رنگ پوستش طبیعی شده بود.
یادش اومد هر دفعه قرصِ نیاسین میخوره اینجوری تنش قرمز میشه.
دراز کشیده بودیم و عرق میریختیم.
اعصاب. هیچکس جربزه کافی نداره که به اعصاب غلبه کنه.
ولی این رو نمیتونستم بهش بگم.
بچه میخواست.
دهنشو گاییدم!
|چارلز بوکفسکی|
|عشق سگی است از جهنم|