دیکتاتوربودن صفتی انتسابی، اکتسابی یا القایی!؟
قبل هرچیزی باید یه توضیح مختصری درباره کلمات بالا بدم، ممکنه خیلیاتون بدونید ولی خب گفتنش ضرر نداره.
صفات انتسابی: یک سری از صفات هستن که از خانواده و جامعه در بدو تولد میگیریم؛ مثل محل تولد یا رنگ چشم که اینا غیرقابل تغییرن(اینکه میگیم نیستن یعنی برای خودش شخص و با اراده خود نه با عمل و جراحی).
صفات اکتسابی: صفاتی که به مرور در ما شکل میگیره و خیلی عوامل در این موضوع دخیل هستن. این صفتها میتونن توسط خود شخص حذف بشن یا تغییر پیدا کنن؛ مثل خلق و خو یا حتی شغل.
حالا بحث ما سر چی بود!؟ اینکه اگه فردی دیکتاتور میشه نتیجه چی هست. صفت و ویژگی دیکتاتور بودن رو، افراد از بدو تولد با خودشون دارن یا نه کمکم در وجودشون شکل میگیره.
من برای خودم کلمه صفات القایی رو درست کردم، شاید خیلی هم درست نباشه ولی چیز بهتری پیدا نکردم برای تعریف. وقتی یک فکری رو در ذهن شما میکارن یا به اصطلاح تفکری رو به خوردتون میدن، شما ممکنه به یکسری صفات درونی جدید برسید که ما اسمشو گذاشتیم صفات القایی.
دقیقا دیکتاتور شدن هم همینه. اصلا رهبر دیکتاتوری وجود نخواهد داشت اگر مردم آگاه باشن. طبق روال همیشه بذارید با کمک تاریخ یک مثالی براتون بزنم. معمر محمد قذافی کسی بود که با کودتا حکومت لیبی رو برکنار کرد. وقتی بحث پایهگذاری حکومت شد، قذافی گفت من هیچ مقامی برای خودم نمیخوام و تنها اگه دیدم حکومتیها جایی رو اشتباه رفتن، بهشون تذکر میدم. اینکه اون برهه واقعا میخواست این کار رو بکنه یا نه رو نمیدونم، اما میدونم که مردم چیکار کردن.
مردم لیبی کلی ازش خواهش و تمنا کردن که نه اصلا نمیشه، تو کلی تلاش کردی برای ما و رهبر مایی.
بعد از این حرفها قذافی حتما با خودش فکر کرده خب این مردم که من رو دوست دارن پس چرا که نه. خودش رو تو جایگاههای متفاوتی قرار داد و به اشکال مختلف حکومت رو به گند کشید. فرزندان و بستگانش رو توی بدنه دولت قرار داد، رشوههای زیادی گرفت و خلاصه انقلاب رو حروم کرد. ویکی پدیا
دقیقا اتفاقی که برای انقلاب ۵۷ افتاد. درباره لزوم انقلاب و درست و غلط بودنش بعدا صحبت میکنم و بحثم اون نیست امروز.
خمینی وقتی که به ایران برگشت گفت من میرم توی قم و برای خودم زندگی میکنم، شما به حکومت برسید. اما مردم نذاشتن که همهچیز سر جای خودش باشه، با اعلام بیعتکردن با خمینی، اون رو رهبر دونستن و در کنار اسمش امام گذاشتن. و این برای یک فرد متدین یعنی اجازه بدی که هرکاری میخواد انجام بده، چون دینش بهش اجازه میده.
ببینید دوستان حرف همینه چیزی به اسم رهبر دیکتاتور بودن وجود نداره، فقط و فقط این مردم هستن که باعث دیکتاتور شدن یک رهبر میشن. یعنی اگه یک جامعه به مثابه یک گله گوسفند باشه، رهبر به خودش اجازه میده که چوپون باشه و این انکارناپذیر و غیر قابل تغییر هست، حتی اگه هزاران هزار انقلاب بشه.
گفتن اینا چرا لازمه!؟
من توی این چند وقت خیلی میبینم که یک نفر رو بت میکنیم برای خودمون و یک شخصیت نقدناشدنی ازش می سازید. یک زمانی مسیح علینژاد اینطور شخصیتی بود، از چند سال پیش پهلوی رو خوب نشون دادیم، الان حامد اسماعیلیون و ممکنه فردا نازنین بنیادی باشه.
اسم آوردن دلیل بر خوب یا بودن فرد نیست، حرف اینه که اگه فردایی بود و زنده بودیم یادمون باشه که کودک انقلاب رو به دیکتاتوربودن محکوم نکنیم.
قبل هرچیزی باید یه توضیح مختصری درباره کلمات بالا بدم، ممکنه خیلیاتون بدونید ولی خب گفتنش ضرر نداره.
صفات انتسابی: یک سری از صفات هستن که از خانواده و جامعه در بدو تولد میگیریم؛ مثل محل تولد یا رنگ چشم که اینا غیرقابل تغییرن(اینکه میگیم نیستن یعنی برای خودش شخص و با اراده خود نه با عمل و جراحی).
صفات اکتسابی: صفاتی که به مرور در ما شکل میگیره و خیلی عوامل در این موضوع دخیل هستن. این صفتها میتونن توسط خود شخص حذف بشن یا تغییر پیدا کنن؛ مثل خلق و خو یا حتی شغل.
حالا بحث ما سر چی بود!؟ اینکه اگه فردی دیکتاتور میشه نتیجه چی هست. صفت و ویژگی دیکتاتور بودن رو، افراد از بدو تولد با خودشون دارن یا نه کمکم در وجودشون شکل میگیره.
من برای خودم کلمه صفات القایی رو درست کردم، شاید خیلی هم درست نباشه ولی چیز بهتری پیدا نکردم برای تعریف. وقتی یک فکری رو در ذهن شما میکارن یا به اصطلاح تفکری رو به خوردتون میدن، شما ممکنه به یکسری صفات درونی جدید برسید که ما اسمشو گذاشتیم صفات القایی.
دقیقا دیکتاتور شدن هم همینه. اصلا رهبر دیکتاتوری وجود نخواهد داشت اگر مردم آگاه باشن. طبق روال همیشه بذارید با کمک تاریخ یک مثالی براتون بزنم. معمر محمد قذافی کسی بود که با کودتا حکومت لیبی رو برکنار کرد. وقتی بحث پایهگذاری حکومت شد، قذافی گفت من هیچ مقامی برای خودم نمیخوام و تنها اگه دیدم حکومتیها جایی رو اشتباه رفتن، بهشون تذکر میدم. اینکه اون برهه واقعا میخواست این کار رو بکنه یا نه رو نمیدونم، اما میدونم که مردم چیکار کردن.
مردم لیبی کلی ازش خواهش و تمنا کردن که نه اصلا نمیشه، تو کلی تلاش کردی برای ما و رهبر مایی.
بعد از این حرفها قذافی حتما با خودش فکر کرده خب این مردم که من رو دوست دارن پس چرا که نه. خودش رو تو جایگاههای متفاوتی قرار داد و به اشکال مختلف حکومت رو به گند کشید. فرزندان و بستگانش رو توی بدنه دولت قرار داد، رشوههای زیادی گرفت و خلاصه انقلاب رو حروم کرد. ویکی پدیا
دقیقا اتفاقی که برای انقلاب ۵۷ افتاد. درباره لزوم انقلاب و درست و غلط بودنش بعدا صحبت میکنم و بحثم اون نیست امروز.
خمینی وقتی که به ایران برگشت گفت من میرم توی قم و برای خودم زندگی میکنم، شما به حکومت برسید. اما مردم نذاشتن که همهچیز سر جای خودش باشه، با اعلام بیعتکردن با خمینی، اون رو رهبر دونستن و در کنار اسمش امام گذاشتن. و این برای یک فرد متدین یعنی اجازه بدی که هرکاری میخواد انجام بده، چون دینش بهش اجازه میده.
ببینید دوستان حرف همینه چیزی به اسم رهبر دیکتاتور بودن وجود نداره، فقط و فقط این مردم هستن که باعث دیکتاتور شدن یک رهبر میشن. یعنی اگه یک جامعه به مثابه یک گله گوسفند باشه، رهبر به خودش اجازه میده که چوپون باشه و این انکارناپذیر و غیر قابل تغییر هست، حتی اگه هزاران هزار انقلاب بشه.
گفتن اینا چرا لازمه!؟
من توی این چند وقت خیلی میبینم که یک نفر رو بت میکنیم برای خودمون و یک شخصیت نقدناشدنی ازش می سازید. یک زمانی مسیح علینژاد اینطور شخصیتی بود، از چند سال پیش پهلوی رو خوب نشون دادیم، الان حامد اسماعیلیون و ممکنه فردا نازنین بنیادی باشه.
اسم آوردن دلیل بر خوب یا بودن فرد نیست، حرف اینه که اگه فردایی بود و زنده بودیم یادمون باشه که کودک انقلاب رو به دیکتاتوربودن محکوم نکنیم.