این روزها قلب آدمها جای عجیبی شده...
دلتنگی، هوایش را مسموم کرده و لبریز شده از ابرهای غمزده!
شهری که فرو رفته در یک بیثباتی مطلق، مردمانش محبت گدایی میکنند و عشق را، در بازارهایش به حراج گذاشتهاند...
شهری که در آن، بغض قد میکشد و درختی میشود در میان جنگل دلگیری، که گاهی ارتفاعاش تا خدا هم میرسد!
باران خوشبختی، سالهاست که خود را از این شهر دریغ کرده و داغ لحظهای خوش را بر دلها گذاشته. خورشید خود را در مقابل سیاهیها گم کرده!
شهر همیشه بهار قلبمان، مدفن آرزوهای سوخته شده!
شهر سرد و یخزدهای که سلسله بیرحمی در آن حکمرانی میکند...