با عماد


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


«با عماد» از چیزهایی که راجع‌به‌شان می‌‌خواند و می‌بیند، حرف می‌زند. از روان‌شناسی تا داستان، از فیلم تا فوتبال ‌و از روزمره تا موسیقی.

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


ما مقوله‌ی بسیار مهمی در روان‌شناسی به‌نام «خُلق» داریم. خُلق، همون‌چیزیه که بعضی‌وقت‌ها این‌طور می‌شنویمش: مود[mood]. مثلن شاید شنیده ‌باشید که یکی می‌گه مودم سَرِجاش نیست، مودم افتاده یا این‌که به‌کرات در استوری‌های اینستاگرام این اصطلاح‌رو دیدیم. منظور از مود یا همان خُلق، به‌طورعینی و ساده وضعیتیه که دو هیجان بسیار مهم ما یعنی «غم» و «شادی» ‌رو مشخص و تعیین می‌کنه. البته گستره‌ی مود وسیع‌تر از این‌هاست. بالا‌و‌پایین رفتن مود، نشون‌دهنده‌ی حال خوش و ناخوش ماست. صبحِ اول وقت و آخرِ شب؛ یعنی ابتدای بیداری و کمی قبل از خواب، خُلقِ‌مون وضعیت ناپایدارتری رو‌ نسبت به‌طول روز تجربه می‌کنه. اگه می‌خواید کمی رو این موضوع دقیق بشید کافیه سراغ یه قضیه خیلی مهم بریم؛ این‌که قبل از خواب چه‌قدر افکار منفی و یا تا چه اندازه افکار خوشایند داریم. راستش این کاملن به مودِمون برمی‌گرده. قبل از خواب رویاهامون رو کمی در سر می‌پرورونیم یا این‌که درباره‌ی ناملایمتی‌های روز و یا فردا فکر می‌کنیم؟ صبح هم همین‌طوره. ممکنه افکار ناخوشایند ما صبح‌ها هجوم بیارن و تا شب برامون دردسر درست کنن. چیزی که می‌خوام بگم اینه‌که بدترین تصمیم‌ها، تصمیم‌هاییَن که صبح اول وقت و یا آخر شب گرفته می‌شن. چون خُلقِ ما اون‌موقع وضعیت بی‌ثبات و ناپایداری رو سپری می‌کنه. درست مثل مغازه‌ای که اولین مشتری و آخرین مشتری‌ش میاد. ممکنه همون اول‌کار که مغازه‌دار‌ کرکره‌رو داده بالا، [آمادگی] مشتری اول رو نداشته باشه و ممکنه اون آخرِ کار هم [حوصله‌]ی مشتری آخر رو نداشته باشه. تصمیم‌های هیجانی شنیدید؟ همینه. تصمیم‌هاییَن که متأثر از خُلق بالا‌و‌پایین رفته‌مون باشن. هیچ‌وقت آخر شب تصمیم نگیریم از رابطه‌ای بیرون بیایم، هیچ‌وقت اول وقت به‌این نتیجه نرسیم فلان‌کار رو قبول کنیم و هیچ‌وقت آخر شب‌ها و اول صبح‌ها به فکر اتمام‌ها و آغازها نباشیم. خُلقْ خیلی چیز پیچیده‌ و مهمیه. میزان افسردگی ما رو خُلق‌مون تعیین می‌کنه. شاید شنیده باشید که ما تو روان‌شناسی یه اختلال بسیار-به‌تازگی فراگیر- مهم به‌اسم سندروم دوقطبی(بای‌پُلار) داریم. توی این اختلال همه‌چی زیرِ سَرِ خُلقه. توی یه یادداشت حتمن کمی راجع‌به تنظیم خُلق می‌نویسم، این‌که چه‌طور می‌تونیم میزان خوشی و ناخوشی‌مون رو به‌حد مطلوبی تنظیم کنیم، ولی این‌رو هم بگم ذاتِ خُلق اینه‌که یه‌جا بند نشه و مدام دَر بره.

@BaEmad


دو سال قبل به‌واسطه‌ی یکی از دوست‌هام، یکی از دانش‌جوهای دانش‌گاه شهیدبهشتی برام فصل اول پایان‌نامه‌ش‌رو فرستاد که بخونم و نظر بدم. گفتم آخه ببین واقعن چی بگم؟ گفت یه‌سری نظر بده، هنوز موضوع‌ش رو تأیید نکردن، خودش سرخود نوشته، می‌خواد ببینه جذابه یا نه؟ پایان‌نامه و جذابیت؟ فصل اول رو برام فرستاد و خوندم. نمی‌دونم اون دوست‌مون پایان‌نامه‌ش رو نوشت یا نه ولی به‌نظرم ماجرایی که به‌ش پرداخته بود، خیلی جالب بود. دوست‌مون رفته بود سراغِ این‌که چرا افراد جلسات درمانی‌شون را ‌نیمه‌کاره رها می‌کنن؟ یه آمار جالبی داده بود که نمی‌دونم درسته یا نه، ولی نوشته بود از صددرصد افرادی که مثلن به‌یک مرکز مشاوره مراجعه می‌کنن، فقط‌و‌فقط سی‌درصدشون فرایند درمانی رو ادامه می‌دن و هفتاددرصد بی‌خیال می‌شن. یه‌چیز خیلی جالب در این زمینه تفاوت نگاهیه که در وهله‌اول بین آدم‌ها با ذات و رسالت حقیقی روان‌شناسی وجود داره. در واقع، تفاوت از این‌جا میاد که آدم‌ها وقتی سراغ روان‌شناس می‌رن، یعنی به‌درست دنبال «تغییر» هستن. حالا این تغییر می‌تونه کاهش یا افزایش هر مؤلفه‌ای باشه؛ بعضن کاهش افسردگی یا اضطراب و یا بهبود و ترمیم رابطه‌ی عاطفی. اما ذاتِ روان‌شناسی «تغییر» رو دنبال نمی‌کنه. روان‌شناسی در مواجهه با افراد بیش‌ از هر چیز دیگه به‌دنبال «بینش» هست. بین به‌وجود‌اومدن تغییر تا به‌دست‌آوردن بینش زمین تا آسمون فرق وجود داره. خیلی از روان‌شناس‌های حرفه‌ای و این‌کاره، همون اول بسم‌الله این مسئله رو به مراجع توضیح می‌دن که ما در طی این جلسات دنبال چی‌ایم!؟ عمده آدم‌هایی که بعد از سه‌جلسه روان‌درمانی، بی‌خیال می‌شن، کسایی‌ن که اعتقاد دارن تو جلساتی که رفته‌ن هیچ اتفاقی نیفتاده، روان‌شناسه از من یه‌سری سؤال می‌کنه و هرچی من می‌گم اونم می‌گه اوهوم، خیلی سَرِکاریه، دیگه نمی‌رم!
تموم. فرایند قطع می‌شه. تغییر یعنی انتظار برای گرفتن راهکار و این‌که چی‌کار کنم حالم بهتر‌شه. این خواسته‌ی به‌جا و منصفانه‌ای از جانب مراجعه اما درست نیست. فرایند درمانی شبیه‌به رژیم و کاهش وزن نیست، البته همون‌قدر سخت‌کوشی، انگیزه و ملالت می‌خواد اما هدف نهایی‌ش بینشه. بینش در روان‌شناسی از فروید تا به امروز تعاریف مختلفی شده ولی مهم‌ترین و ساده‌ترین‌‌ش اینه‌که بینش یعنی “حالا دیگه می‌دونم کی‌ام، پس می‌دونم باید چی‌کار کنم.” در تغییر ما چشم‌مون به دهنِ روان‌درمان‌گره. ما تمام انتظارمون شنیدن یه راهکاره. مثلن حالا که با همکارت به مشکل برخوردی، برو کارِ زشتش رو روی کاغذ بنویس، کاغذ رو مچاله کن و آخر کاغذرو بنداز دور. نمی‌دونم این روش از کجا اومده ولی انگار این‌کار بعضی‌وقت‌ها جواب می‌ده و در راستای فلسفه‌ی تغییر در جلسات درمانیه. بینش لازمه‌ی فرایند روان‌درمانیه؛ یعنی پس از کسب بینش، تغییر سرو‌کله‌ش خودش پیدا می‌شه. من دلباخته‌ی این توصیفم که غایت روان‌درمانی یعنی نشستن فرد روبه‌روی آینه(خودش). بارها این رو همه‌جا گفتم. امروز یاد اون پایان‌نامه‌هه افتادم که هفتاددرصد آدم‌ها بی‌خیال ادامه‌دادن می‌شن و کوفته‌و‌سرخورده جلسات درمان رو رها می‌کنن. ما بهتره که به جلسات درمان به چشم «کوبیدن و از نو ساختن» نگاه کنیم. یعنی قراره برگردیم عقب و یه‌سری چیزها رو بفهمیم. من از اون آدم‌های سی‌درصد، اطرافم خیلی سراغ دارم. اون‌ها به‌طور ویژه‌ای با مسائل برخورد می‌کنن. همین سه‌هفته پیش، یه آدمی داشت درباره‌ی کودکان حرف می‌زد. از نگاه‌ش خیلی خوشم اومد و در واقع شگفت‌زده‌م کرد. گفتم شما کتاب‌های روان‌شناسی می‌خونید؟ گفت نه، ولی چندسالیه پیش روان‌شناس می‌رم. می‌خوام بگم «بینش»، دست میندازه و بازومون رو می‌گیره و ما رو در تموم مراحل زندگی هم‌راهی می‌کنه.

@BaEmad


به‌نظرم بهترین کار‌ #نامجو
@BaEmad


یه تعدادی برام نوشته‌بودن که خب حالا می‌شه «سازگاری» و «انعطاف‌پذیری» رو تعریف کنید؟ آخه یعنی چی؟
این دو مؤلفه، مخصوصن «انعطاف‌پذیری»
رو نمی‌شه تو یه جمله تعریف‌ کرد؛ خیلی وسیع و جهان‌شمولن. اما تلاش می‌کنم به‌طور خیلی ساده و عینی یه تعریفی ازشون ارائه بدم.
می‌تونیم «سازگاری» رو این‌طور تعریف کنیم:
[صبوری، سخت‌کوشی و تمرکز بر توان‌مندی‌ها برای تأثیرگذاری]
یادمون باشه توی سازگاری، ما با محیط فقط قرار نیست بسازیم، بلکه کمی بعد تلاش می‌کنیم که «اثر» بذاریم. تمومِ ماجرای سازگاری تو همین تأثیرگذاری‌شه که اونو از «سازش» متمایز می‌کنه.
یعنی‌ دائم فکر کنیم چه‌طور می‌تونیم رو محیط اطراف‌مون تأثیر بذاریم که منجر به آسودگی‌خاطرمون بشه.
انعطاف‌پذیری رو هم به ساده‌ترین شکل تعریف می‌کنم:
[پذیرشِ خود، دیگران و اتفاقات جهان با تمام کاستی‌ها، نواقص و ناملایمتی‌های غیرقابل‌پیش‌بینی]
این‌جا هم یادمون باشه که انعطاف‌پذیری‌ بیش‌تر وقت‌ها یه واکنشه؛ واکنشی به اتفاقات پیش‌اومده در جهان. انعطاف‌پذیری یعنی “من هستم، که باشم: آسوده‌خاطر.”

@BaEmad


ما در روان‌شناسی با مؤلفه‌های گوناگونی سر‌وکار داریم. خیلی از آن‌ها خصیصه‌هایی هستن که گمان می‌کنیم با داشتن یا نداشتن‌شون آدم‌های دیگه‌ای می‌شیم. درسته، دقیقن همین‌طوره. ما با داشتن برخی ویژگی‌ها و با نداشتن‌شون آدم‌های دیگه‌ای می‌بودیم. حسادتْ ما را یه‌طور‌ نمایان می‌سازه و جاه‌طلبی طور دیگه. فرض کنید من یه آدم دنیا‌دیده‌ای‌ در روان‌شناسی‌ام. این‌ کاملن فرضه، چون این فرض با ارزیابی خودم تحقیقن محاله. این فرض رو کمی شاخه‌و‌برگ‌‌ بدیم: فرض کنید من به جایی دعوت شدم و از من پرسش‌هایی دارن. البته این فرض خیلی محال نیست، می‌شه جماعتی خوش‌خیال باشن که لطف کنن من رو دعوت کنن و از من سؤالاتی داشته باشن. حالا فکر کنید از من می‌پرسن “آقای رضایی‌نیک پس از این‌همه سال مطالعه و کار و تجربه چه مؤلفه‌ یا مؤلفه‌هایی تو روان‌شناسی نسبت به بقیه برای آدم‌ها برتری دارن؟”
من اون‌موقع می‌گم “سؤال خوبی کردید، ولی بذارید سؤال‌تون رو کمی دقیق‌تر کنم: کدام‌ مؤلفه‌ها برای سیستم روانی-شخصیتی انسان مدام آسودگی‌خاطر میاره؟ آخه می‌دونید زندگی یعنی رسیدن به آسودگی‌خاطر.” اون آقا یا خانم‌ حالا منتظر مونده که من پاسخ‌ش رو بدم. منم می‌گم
“دو چیز، اون‌ها «انعطاف‌‌پذیری» و «سازگاری»ن.”
اون خانم یا آقا حالا از من می‌پُرسن “چرا؟ می‌شه یه‌کم این‌ها رو توضیح بدید؟” و من می‌گم “اگه ما در زندگی آدم منعطفی باشیم یعنی مغزمون رو طبق اصل نوروپلاستیسیتیه عادت دادیم، یعنی نورون‌سازی. یعنی تحت شرایط مختلف کِش بیایم و صدو‌هشتادرجه باز کنیم. سازگاری هم از هوش میاد. این‌که ریاضی‌ت خوب باشه یا تست‌های هوش رو بالا بزنی همه‌ش خالی‌بندیه! اگه آدمِ سازگاری باشی من می‌گم باهوشی و به همه‌چی می‌رسی. نیاکان قوی ما، از سَرِ سازگاری زنده موندن.” حالا که فرض‌مون و اون برنامه‌هه هم تموم شد و دیگه من تو اون جلسه و‌ برنامه نیستم، این‌جا هم بگم که «انعطاف‌پذیری» و «سازگاری» خیلی از همه‌چیز‌ مهم‌ترن، خیلی. منعطف و سازگار باشید. یعنی به فرزندان‌تون علاوه‌بر تیراندازی و سوارکاری، انعطاف‌پذیری و سازگاری هم یاد بدید.

@BaEmad










«مَت الیوت» شاید بهترین گزینه برای این روزهامون باشه. شاید اون چیزی که از سانتی‌مانتال‌بودن در یه فضای مه‌‌آلود و کمی مرموز بخوایم همین مَت الیوته. آهنگ‌هاش درست شبیه همین عکسیه که ازش گذاشتم. دقیقن همین حس رو می‌ده. مناسب برای پخش‌شدن‌های یه‌سره و به گمونم حتا خوراک جاده و البته اگه از جاده انتظار بزن‌و‌بکوب ندارید. مثلن همین جاده‌ی خودمون شمال. ما که جاده‌ی دیگه‌ای سراغ نداریم. اگه دوست داشتید متن ترانه‌ها‌شم بخونید و ببینید چه‌قدر شعرهای خوبی داره. کلن اطمینان دارم رفیق‌ش می‌شید. مثل من که الان شده بخشی از روزمره‌م و با هم حسابی رفیق شدیم، به‌طوری‌که دل می‌دیم و قلوه می‌گیریم. در ادامه یه‌چندتا از کارهاش‌رو می‌ذارم.


#معرفی_آهنگ‌ساز
#سه‌شنبه‌ها



⬇️

@BaEmad


زنگ مدرسه خورده بود و داشتم با یکی از بچه‌ها که بابت ماجرایی حسابی عصبانی بود، وسط اون برو‌ بیای آخر وقت، آروم حرف می‌زدم. حرف‌زدنم که تموم شد مادر یکی از دانش‌آموزها اومد بالای سرم و گفت “آقای رضایی شما چی‌کار می‌کنید که بچه‌ها هم دوست‌تون دارن و هم ازتون حرف‌شِنوی دارن؟” از روی سکو بلند شدم و گفتم “لطف دارید شما، حالا واقعن این‌طوری هم نیست.” یه‌کم راجع‌به بچه‌ش گفت و چون حوصله نداشتم جوابش‌رو بدم گفتم “این موضوع مهمیه باید وقت بیش‌تری براش بذاریم. بعدن وقت بگیرید که با هم حتمن حرف بزنیم.” مادره رفت و دیگه هم پیگیری نکرد که یه جلسه مشاوره بگیره تا با هم راجع‌به مسئله‌ی بچه‌ش حرف بزنیم. دو سال از این قضیه گذشت. توی این دو سال به سؤالش فکر کردم. اگه بخوام منصفانه و صادقانه نظر بدم و حمل بر خودستایی هم نشه، باهاش موافق بودم که تقریبن بچه‌ها دوستم داشتن و هم ازم حرف‌شنوی داشتن. به‌این موضوع فکر کردم که جوابش چی می‌تونه باشه؟ دو سال گذشت. بچه‌ش دیگه کلاس چهارمی شده بود. دوباره یه آخرِ وقت دیدم‌ش. رفتم پیشش. سلام‌و‌علیک کردیم. گفتم یادتونه دوسال پیش از من چی پرسیدید؟ یادش نبود. سؤال رو مرور کردم. یادش اومد. گفتم بالاخره جوابش رو پیدا کردم. گفتم من همیشه با بچه‌ها این‌طور رفتار می‌کنم. این مثال رو دقت کنید. فکر کنید من قراره تعدادی بچه‌‌رو بِبَرم جایی بازی کنن. بهشون می‌گم «این‌جا هر بازی‌ای که دوست دارید بکنید ولی یک‌ساعت و‌ نیم، یا این‌که بریم اون‌جا این‌ بازی‌ای که من می‌گم رو بکنید ولی تا هر چه‌قدر که دل‌تون خواست» یعنی همیشه در دلِ یک قانون آزادی‌های بی‌شماری می‌تونیم بدیم. یعنی محدودیت‌ معقول. یعنی رهایی در دلِ یک چارچوب. گفتم این‌جوریه که بچه‌ها هم دوست‌مون دارن و هم اَزَمون حرف‌شنوی دارن.

@BaEmad


روان‌شناسی هیچ راز و راهکار معجزه‌آسایی ندارد. تقریبن اگر هر متخصصی بگوید با انجام این‌کار شما فلان‌و‌بهمان می‌شوید، بیراه گفته. ما هیچ نسخه‌ی تغییرانی‌ای* نداریم، اما، اما بگذارید یک‌چیز را فقط یک‌چیز را یک راه‌حل جادویی بدانیم و بنامیم. یک رفتاری که می‌تواند سَرِ ذوق‌مان بیاورد و بی‌آن‌که بفهمیم چه‌طور، زندگی‌مان را تنظیم و به‌راه کند. این رفتار، «دویدن» است. دویدنِ هر روزه و‌ مستمر ما را نجات می‌دهد، ما را به پیش می‌راند و همه‌چیز را سَرِ جای درست‌اش می‌گذارد. امتحانش کنید. دویدنْ راه‌حل جادویی است. جدی‌ بگیریمش.

*منظور از این اصطلاح، تغییر یک‌مرتبه و آنی است.

@BaEmad


آلفرد اَدلر، روان‌شناس بزرگ، در طی سال‌ها مطالعه، مفاهیم و اصطلاحات تأمل‌‌برانگیزی رو وارد ادبیات روان‌شناسی کرد. یکی از اون‌ها «احساس حقارت» بود. اَدلر می‌گفت “انسان بودن یعنی خود را حقیر احساس کردن.” منظورش این بود که این احساس حقارته که منبع تمام تلاش‌های ما می‌شه. یعنی وقتی یه‌جایی از زندگی سَرِمون به دیوار‌ می‌خوره، دل‌مون می‌خواد یه‌جای دیگه جبران‌ش کنیم. خیلی حَرفه‌ها! یه‌کم به‌ش فکر کنید. شاید بشه این‌طور هم برداشت کرد که مفهوم «جبران» سنگ‌بنای این فلسفه‌بافی اَدلر بود. اَدلر البته عقیده داشت چون احساس حقارت میون همه‌ی انسان‌ها مشترکه، علامت ضعف و نابهنجاری نیست. گاهی به‌‌این قسمت از نظریه‌ش فکر می‌کنم؛ این‌که این احساس حقارت چه‌قدر از یه‌طرف برانگیزنده و از طرف دیگه گول‌زننده‌ست. فکر کنید طبق این حرف اَدلر، رشد و پیش‌رفتِ ما از تلاش‌هامون برای غلبه‌کردن بر حقارت‌های واقعی و خیالی ناشی می‌شه. این قسمت‌ش خیلی جالب و شاید ترس‌ناکه؛ این‌که ما کم‌بود‌های خیالی و واهی بسیاری در جهان داریم که الکی احساسش می‌کنیم. مثلن تصورمون از بدن‌مون. گاه ممکنه گمون کنیم این یه حقارت دهن‌پُرکنه که همه دارن ازش حرف می‌زنن. زیاد از حد چاقم و یا زیاد از حد لاغرم! البته این‌رو بگم نگاه اَدلر به «احساس حقارت» مثبته و این مقوله‌رو برای آدم‌ها پیش‌رونده می‌دونه. اما جاهایی هم هست که می‌گه ما یه‌وقت‌هایی تو زندگی زیاد‌ازحد برای خودمون احساس حقارت تراشیدیم که بخوایم دائم با توجه به‌اون جلو بریم و مستمر به‌‌دست بیاریم. اَدلر، از اون‌جا که یه تعلیم‌دیده‌ی روان‌کاوی بود می‌گفت احساس حقارت فرایندیه که از کودکی آغاز می‌شه. یعنی کودک از اون‌جا که کوچیک و درمونده‌ست پس لاجرم به بزرگ‌سال وابسته‌ست. این وابستگی موجب می‌شه مدام این احساس حقارت در اون تشدید بشه. حالا ما این رو در روان‌شناسی [تقریبن] اثبات‌شده داریم که وقتی فرد در دوره‌ی کودکی بی‌کران وابسته‌ باشه، میل شدید به «کسب‌کردن» در بزرگ‌سالی داره. این کسب‌کردن هر چیزی می‌تونه باشه. منظورم هم از وابسته‌بودن اینه‌که والدین‌ش تمام‌و‌کمال به‌ش می‌رسیدن و لحظه‌ای اون‌رو به‌حال خودش رها نمی‌کردن. این‌رو هم اضافه کنم که اَدلر می‌گفت احساس حقارت از سه منبع در کودکی شکل می‌گیره:
۱. حقارت عضوی
۲. لوس‌کردن
۳. غفلت
اما در کُل، احساس حقارت طبق حرف اَدلر چیز بدی نیست، در واقع ضروری هم هست چون تأمین‌کننده‌ی تلاشه و انگیزش ما رو رشد می‌ده. شاید در نهایت بهتر باشه این‌‌رو بفهمیم که چه‌قدر این احساس حقارت‌مون واقعی ‌و چه‌قدرش غیرواقع‌بینانه‌ست.

@BaEmad


الان چندروزه به‌طور ویژه، از یه‌طرف، از مامان و خاله و دایی و مامان‌بزرگ‌م؛ و از طرفِ دیگه از بابا و عمه و عموهام راجع‌به اجدادمون می‌پرسم. هی می‌گم بابابزرگِ آقاجون کی بود؟ یعنی فامیلی‌ش همین بود؟ یا مامان‌بزرگ، پدرِ بابابزرگ‌ت چی‌کاره بود؟ این‌قدر این پرس‌و‌جوهام زیاد شد که یکی‌شون ازم پرسید دقیقن دنبال چی‌ای؟ گفتم آخه به‌خدا طبیعی نیست که من در طولِ روز بیش از چندساعت به راننده‌ی شخصی و آشپز و ماسُر و حتا این‌که یه کسی باشه که بند کفش‌هام‌رو هم ببنده فکر کنم. من باید نوه‌ی یه خانی یه شاهی باشم که این‌قدر گرایش فطری به نوکر و کنیز و خدم‌و‌حشم دارم. یعنی نه مثلن دلم بخوادها که همه‌ دل‌شون می‌خواد، نه! به‌طور ذاتی احساس نیاز می‌کنم به‌این مسئله. حس می‌کنم این مقوله به‌طرز ناغافلی گم‌ شده تو زندگی‌م و حتمن باید وجود داشته باشه. بالاخره ژن خیلی مهمه. مثلن همین‌امروز که می‌خواستم از این لپ‌تاپم به‌اون یکی فیلم بریزم یهو چنددقیقه رو تخت نشستم و به‌‌این مسئله عمیق فکر کردم خب چرا نباید کسی باشه و این‌کارو برام بکنه!؟ بعد نشستم عمیق‌تر به‌این موضوع فکر کردم که چی می‌شد یکی موسیقی‌های مورد علاقه‌م‌رو در طول روز بدون‌ این‌که من حرفی بزنم برام پخش کنه؟ چه می‌شه کرد واقعن، مرضِ سختیه. باید برم سراغ روان‌درمان‌گر و به‌ش بگم این گرایش من به داشتن نوکر و دربار و استراحت‌گاه از کجا میاد؟ از پیچ‌و‌مُهره‌ی شُل؟ نه واقعن.

@BaEmad


فروید چیزی حدود یک قرن قبل حرف از ضمیر ناخودآگاه‌ زد. جایی که امیال، خواسته‌ها و آرزوهای سرکوب‌شده‌مان، آن‌جا پنهان شده‌اند و لانه کرده‌اند. ما چه این خیال‌پردازیِ شگفت‌انگیز فروید را قبول داشته باشیم چه نه، نمی‌توانیم منکر برخی اتفاقات بی‌اختیار زندگی‌مان شویم. درست مثل چیزی به‌نام عا‌دت‌های‌مان. آلبرت الیس می‌گفت این باورهای‌ ما هستند که با ما زندگی می‌کنند. ما بیش‌تر از پدر و مادر، خواهر و برادر و همسر و شریک عاطفی با باورهای‌مان سر می‌کنیم و روزگار می‌گذرانیم. اما شاید بتوانیم قبول کنیم که آن‌طرف سکه‌ی باورها،‌ «عادت»‌های‌مان زیر سایه‌ی یک درخت خوابیده‌اند و بی‌این‌که‌ تلاشی کنند، پیرشدن‌مان را نظاره می‌کنند. ما بزرگ می‌شویم و عادت‌های‌مان عمیق می‌شوند. ما آدم‌ها اگر مجموعه‌ای از باورها داریم، مجموعه‌ای بی‌انتها از عا‌دت‌ها هم هم‌راه‌مان همیشه هست. عا‌دت‌های قشنگ و همیشه‌ی ما که‌ شاید خیلی هم قشنگ نباشند. عادت‌ها موجب کم‌کاری و تنبلی سیستم نورون‌سازی مغزمان می‌شوند. عادت‌های قشنگ هم خوب نیستند. ما باید همیشه از عا‌دت‌ها بگریزیم. عا‌دت‌ها سرانجام روزی ما‌ را از پا در می‌آورند. ما بهتر است به هیچ‌چیز عادت نکنیم. هر چیزی تمام می‌شود: مثل ما. عا‌دت‌ها همان وابستگی‌های‌مان هستند. همان‌ها که دل‌تنگی‌ها را خلق می‌کنند. سیستم عا‌دت‌ها در مغز ما ناخودآگاه فعال می‌شود. آدم‌ها چه‌طور به مرگ عزیزان‌شان عادت می‌کنند؟ آدم‌ها چه‌طور به جدایی‌ها و فراق‌ها عادت می‌کنند؟ شاید اگر غمگینیم یا سراسر احساس بدبختی می‌کنیم، به‌آن عادت کرده‌ایم. ما به دوست ‌‌داشتنِ دوست‌داشتنی‌های زندگی‌‌های‌مان عادت کرده‌ایم. عادت‌ها یک مکث دارند، یک توقف. وقتی‌که‌ تصمیم بگیریم دیگر به بدبختی و خونِ‌دل‌خوردن عادت نکنیم. عا‌دت‌های‌ ما مثل شیشه‌اند، خواهند شکست اگر سنگی بیابیم؛ و جرئت و توانِ شکستن‌شان را داشته باشیم. زیباترین عادت جهان را خورشید دارد. انگار هر روز یک‌‌طور طلوع می‌کند، یک‌طور بیدار می‌شود. می‌توانیم نشانی را خورشید بگیریم تا هرگاه دیدیمش به عادت‌های‌مان فکر کنیم.

@BaEmad


ما همیشه از بیرون به رابطه‌ها بهتر و عقلانی‌تر نگاه می‌کنیم. ویلیام گلاسر روزی گفت همه‌چیز زیر سر رابطه‌هاست. درست می‌گفت. روان‌شناسی هرچه جلوتر می‌رود رابطه‌ها را پیچیده‌تر می‌یابد. نسبت به بیست‌سال قبل نوع رابطه‌ها‌مان تغییر کرده. رابطه‌ها سمت‌و‌سویی تازه‌ای پیدا کرده‌اند و تعاریف جدیدی نیز به‌آن می‌بندند. ما در طول روز چه‌قدر به رابطه‌ها‌مان فکر می‌کنیم؟ در طول یک فصل از رابطه‌های بسیاری بیرون می‌آییم و در همان حال وارد رابطه‌های دیگر می‌شویم. منظور فقط رابطه‌ی عاطفی نیست؛ رابطه‌های دوستانه، خانوادگی و کاری. ما نیاز داریم در طول روز زمان‌هایی را به رابطه‌‌هامان اختصاص دهیم، به رابطه‌ها‌مان فکر کنیم و بسنجیم کجای یک رابطه ایستاده‌ایم. ما تا دل‌مان می‌خواهد این‌روزها رابطه‌هامان از دست می‌رود و به سادگی هرچه تمام‌تر‌ وارد رابطه‌های دیگر می‌شویم. یک درخواست دوستی و یک پذیرفتن ما را به‌هم وصل می‌کند. دوستی‌ها در پنجاه‌سال پیش رنگ‌و‌بوی دیگر داشتند. محدود، مستمر و با دوام. اگر دوستی‌ای پایان می‌یافت به سختی طرفین آن را می‌پذیرفتند. پنجاه‌سال بعد، ما با ارزیابی چند متغیر ساده و اتفاق ساده‌تر، رابطه‌مان را به خانه‌ی آخر می‌رسانیم. ما می‌توانیم فرد را از جلوِ چشم‌مان دور کنیم. شبکه‌های اجتماعی به‌ما جرئت اتمام رابطه‌هامان را داده‌اند. ما امروزه راحت کنار می‌گذاریم و راحت‌تر کنارمان می‌گذارند. رابطه موجودی‌ست ناشناس که گاه در دلِ تاریکی گُم می‌شود و گاه در روز روشن به‌ما می‌پیوندد. رابطه‌ها زشت‌و‌زیبا شکل می‌گیرند و زشت‌و‌زیبا رنگ می‌بازند. ما در طول روز به هر چیز فکر می‌کنیم جز رابطه‌هامان. روابطِ ثمربخشْ ما را در شغل‌مان موفق، در زندگی به‌معنای واقعی آرامش و در جهان پیرامون به‌ما حس پیش‌روی می‌دهد. اگر دوست بداریم دوست‌داشتنی خواهیم بود، اگر محترم رفتار کنیم احترام‌مان حفظ می‌شود و‌ اگر در رابطه لنگ بزنیم مدام در خلوت و در حضور دیگران خودمان را می‌خوریم، خودمان را می‌جویم و چنگْ به تخته‌‌سیاه ذهن‌مان می‌کِشیم. رابطه‌ها، باغچه‌ی ما هستند، نه باید بگذاریم لگدش کنند و نه باید اجازه دهیم که خشک شوند.

@BaEmad


یه استادی داشتیم تو دانش‌گاه که نیم‌ساعت اول درس می‌داد‌ و مابقی‌ش رو می‌رفت سراغ یه موضوعی به انتخاب خودش. خیلی آدم باحالی بود. یه‌بار رفت سراغ موضوع «غُر زدن». می‌گفت بچه‌ها اگه یاد بگیرید تو زندگی غُر نزنید همه‌چی سَرِجاش خواهد بود. می‌گفت غُر زدن برای آدم‌های تنبله. می‌گفت اطراف‌تون رو ببینید کسایی غُر می‌زنن که تنبلن. بعد می‌گفت آدم‌هایی که مدام نِق می‌زنن دوست‌های کم‌تری هم دارن. چون وقتی شما مدام غُر بشنوی، می‌ذاری می‌ری. اصلن اون غُر می‌زنه که تو بذاری بری تا باعث‌شه چندباره غُر بزنه. می‌گفت غُر زدن یه راز عجیبی تو خودش داره. یعنی آدم‌هایی که مستمر نق می‌زنن جهان‌شون‌رو طوری پیش می‌برن و هدایت می‌کنن که هِی باعث‌ بشه نق بزنن. یادمه تو همون‌جلسه گفت یه فهرستی از غُرهاتون بنویسید. بعد ببینید چه‌قدرش به تنبلی ربط داره. می‌گفت چیزی حدود ۹۰درصد غُرها با سخت‌کوشی از بین می‌رن، ولی ما غُر می‌زنیم که نتونیم پیش بریم تا سوژه برای غُر زدنِ بیش‌تر داشته باشیم. یکی از بچه‌ها، اون‌سال یادمه گفت “استاد من غُرِ زیادم زندگی‌کردن تو ایرانه، این رو چی‌کارش کنم؟”
گفت براش چی‌کار کردی؟ گفت خیلی اقدام کردم. گفت نه، بیا بهمون بگو دقیقن براش چی‌کارا کردی و چه‌قدر براش وقت گذاشتی؟ آخر‌سر گفت یه‌بار پیش وکیل مهاجرت رفتم و تصمیم دارم زبان بخونم. استاد گفت جلسه‌ت با وکیل چه‌قدر طول کشید؟ گفت حدودن ۴۵ دقیقه. این رو جدی می‌گم اون هم‌کلاسی‌مون الان آلمانه. من خیلی این حرف تو سَرَم مونده که غُر زدن از تنبلی میاد. یعنی بعضی از تنبل‌ها برای این‌که تنبلی‌شون رو بپوشونن رو میارن به غُر زدن دائمی. حتم آدم‌های غُرزن دورِمون زیاد داریم. می‌دونیم فلانی تا بهمون می‌رسه یه‌ کیف سامسونت هم‌راه‌ش داره که توش پُر هست از غُر، نِق و ناله که شاید نفهمیم چرا هی این‌ها رو بازگو می‌کنه. یه‌چیز دیگه هم گفت. گفت اگه متأهل‌اید یا دوست‌دختر یا دوست‌پسر دارید یادتون باشه چیزی که یه رابطه‌رو خراب می‌کنه و به انتها می‌رسونه همین غُر زدنه. غُر به طرف مقابل، غُر از محل کار و یا غُر به جهان می‌تونه یه رابطه شورانگیز و زیبا رو بندازه تو دَره. من ازش پرسیدم استاد شکل اثربخشِ غُر زدن چه‌جور می‌تونه باشه؟ یه‌کم فکر کرد، بعد گفت جدی می‌گم این‌رو، این‌که بدونی تا سه ماهِ دیگه می‌خوای چی‌کار کنی و دقیقن دنبال چی هستی.

@BaEmad







Показано 20 последних публикаций.

340

подписчиков
Статистика канала