من، منِ خالی که نه در واقع ما، اکثرا بلاگر های رنگی رنگی و کپشنهای گلمنگلیشون رو تو خالی، پوچ و بعضا غیرواقعی حس کردیم و وقتی این ادمهارو تو واقعیت هم دیدیم فهمیدیم که حس هامون اکثرا درست بود. راستش... همیشه زجر کشیدم که از وجود این ادمها.
چیز دیگه ای این وسط هست که ما همیشه چه عمدا و چه سهوا ازش پریدیم، اینکه اکثر آدمهایی که حرفهایی برای گفتن داشتن، همیشه از داشتن شنونده های زیاد فرار کردن، خواستن که گوشه گیریشون رو حفظ کنن و حرفهاشون رو برای اون عده خاص نگه دارن. از زیاد کردن شنونده هاشون حس خوبی نمیگرفتند و واقعیت اینه که اگر جایی خالی بمونه توسط آدمهای کوچکتر از اون جایگاه پر میشه و این اتفاق افتاده.
آدمهای خوب اکثرا بخاطر اینکه فکر میکنند خیلی خوب نیستند و قطعا آدمهای بهتری هستند برای حرف زدن ساکت میشینن و نظراتشون رو برای خودشون نگه میدارن و آدمهایی شروع به بلند و رسا حرف زدن میکنند که هیچ درکی از موضوع ندارن و در نهایت جمع به سمت حرف اونها میره چرا؟ چون آدم خوبها ساکت بودند.
از همون اولها تا همین اواخر "اکثریت" مردم نظرات درستی نداشتند و واقعیت اینه که...جمع قدرت داره و کمتر کسی تو تاریخ یک نفره یا با یه جمع محدود تونسته کاری رو از پیش ببره.
بلند کردن صدامون ترس داره، چون اون موقع حرفهامون قضاوت میشه و ایضا خودمون. دیگه اونقدرها حاشیه امنی وجود نداره و همه حرفهامون رو نمیتونیم بزنیم اما خب..همیشه باید چیزهایی رو از دست داد تا چیزهای بزرگتری بدست اورد.
فکر میکنم بعد از نزدیک به دو سال این قضیه برای خودم روشن شد و از همه رفقام که فکر میکنم ارزشش رو دارند میخوام که از گوشه امنشون بیرون بیان تا شاید چند سال بعد..وضع و اوضاع اینی که هست نباشه.
پنون: خیلی سعی کردم تو این متن از کسی اسم نبرم.
و من الله توفیق