در کوچههای شهرم با سایهها غریـــبم"
ازگونهی نگاهش پیوسته در فریبم
ره میسپارم اما گویی که مـــردهام من
حتی هوای شهرم از یاد بردهام من
چون سایههای باهم بیگانه بامن هستند
در خانهی خیالم همخانه با من هستند
درسنگفرش کوچه چون افعی سیاهــــند
یا چون می غم آلود جاری ز درد آهند
فریاد دلخراشم نجوا به گوشــشان هست
یک نوع غرور کاذب همواره پیششان هست
بغضم چو ابر تیره بر سایهها که غــــرید
بر قلب خشک آنها دیوانه وار خندید
یک قطره اشک من بود مانند شبنم عشــق
چون در وطن غریبم مانند محرم عشق
عشقم سوای عشق لرزان ســایهها بود
در آسمان بی لک مرغ دلم رها بود
ازگونهی نگاهش پیوسته در فریبم
ره میسپارم اما گویی که مـــردهام من
حتی هوای شهرم از یاد بردهام من
چون سایههای باهم بیگانه بامن هستند
در خانهی خیالم همخانه با من هستند
درسنگفرش کوچه چون افعی سیاهــــند
یا چون می غم آلود جاری ز درد آهند
فریاد دلخراشم نجوا به گوشــشان هست
یک نوع غرور کاذب همواره پیششان هست
بغضم چو ابر تیره بر سایهها که غــــرید
بر قلب خشک آنها دیوانه وار خندید
یک قطره اشک من بود مانند شبنم عشــق
چون در وطن غریبم مانند محرم عشق
عشقم سوای عشق لرزان ســایهها بود
در آسمان بی لک مرغ دلم رها بود