"من پامو فراتر از تصورات اونا گذاشتم . شروع کردم به دیدن دنیایی که اونا بهش بی توجه بودن . من لبخند گل ها رو می دیدم ، رقص شکوفه های گیلاس با باد رو تماشا می کردم ، با نور خورشید هم صحبت شدم و به درد و دلای هیولای تاریکی گوش کردم . من همه این چیزا رو درست وقتی دیدم که اونا از زندگی خاکستریشون می نالیدن!"