توو این آهنگ، چر بازیهای دوران کودکی با پسری رو به یاد میاره که پسر با تفنگ اسباب بازی به دختر شلیک میکرد. اونها با هم بزرگ میشن و ازدواج میکنن اما پسر، دختر رو ترک میکنه و دختر دوباره سرنگون میشه. اینبار واقعیه و دختر از درون ویرون شده.. تو آهنگ میگه فصل ها همینطور اومدند و زمونه عوض شد. وقتی بزرگ شدم، اونو مال خودم میدونستم. ولی مثل همیشه بهم خندید و گفت: "بازی هامون رو به یاد بیار " من بهت شلیک کردم، تو زمین خوردی، و همیشه عادت داشتم بهت شلیک کنم. حالا اون رفته و من نمی دونم چرا. و تا به امروز ، بعضی وقتا می زنم زیر گریه.. اون حتی خداحافظی هم نکرد، حتی برای دروغ گفتن وقت نذاشت..