لوله هفت تیر را روی شقیقه ام و انگشت لرزانم را روی ماشه گذاشتم.همان دم صدای اشنایی از طبقه پایین شنیدم
"خداوند هیچ چیز را به من باز نمیگرداند"
چه به موقع..منتظر ابلیس میشوم تا بیاید تو برای آخرین بار.دیگر آن را نخواهم شنید."انگشت لرزانم روی ماشه مانده بود.صدای در آمد،هفت تیر از دستم افتاد.
"خداوند هیچ چیز را به من باز نمیگرداند"
چه به موقع..منتظر ابلیس میشوم تا بیاید تو برای آخرین بار.دیگر آن را نخواهم شنید."انگشت لرزانم روی ماشه مانده بود.صدای در آمد،هفت تیر از دستم افتاد.