باید به زندگی برگردم؛ چونان که یک تبعیدی به وطن، همچون پرندهای که به لانهاش، مثلِ بهار که به آغازِ تقویمها. باید به زندگی برگردم و چشمهام را دوباره باز کنم رو به پنجرههایی که به دشتهای آزاد باز میشوند. باید دوباره بافتنِ کلافِ زندگی را از سر بگیرم. سرما در راه است و من و تو باید گرم شویم. باید برای خودمان شالی سرخ و زرد ببافم از روزهای پاییزی تا بیندازیم دورِ گردنمان در زمستان و گرمِ زندگی شویم. باید به عطرِ دارچین چای داغ، به طعمِ تازهی هِل، به نقشهای شاد و پر رنگ و لعابِ قالی، باید به خنکای آن سمتِ بالشت برگردم. باید به تو برگردم که شبیهترینِ چیزهایی به زندگی!