: مسائل رو پیچیده میکنم و گاهی بین گرههای کلاف سردرگم افکارم غرق میشم، خودم رو بین دیوارهای قبر سرد پیشبینیهام از بین میبرم و روندی به زندگیم بخشیدم که به نیستی برسم. تو مثل یک طلوع سراسر جنجال به نظر میرسیدی، دستهات گرم بودن و آغوشت هرچیزی که من رو به قعر میکشید پس میزد، تو، باریکه نور باارزش و کوچک من، طلوع میل به ادامه درون کالبد پوسیده من شدی.