Wistoragic


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


So say we'll be always always
Say it will be you and me 'til the old days
Let us be always always
Through the highs and the lows we'll be always🥂✨
https://t.me/BiChatBot?start=sc-683679-Pp7c1XZ

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


بنده قصد دارم تا چهاردهم مرداد ۴۷ تا چیز مختلف ببینم/بخونم و از الان مطمئنم بیش از بیست تاش قراره باقی بمونه✊🏻


بقیه رو شب میذارمم(یا عصر)


نقاشی ای از مرگ هیاکینتوس
@detective_souls


هیاکینتوس یک قهرمان ، شاهزاده اسپارتان و بسیار زیبا بود .
او مرد محبوب اپولو بود و اپولو موسیقی و هنر پیشگویی را کاملا به او آموخت.
یک روز اپولو با او بازی پرتاب دیسک را آموزش میداد و آنها تصمیم گرفتند مسابقه دوستانه ای داشته باشند.
اپولو دیسک را با چنان قدرتی پرتاب کرد که دیسک ابرهای آسمان را شکافت،هیاکینتوس دیوانه وار پشت دیسک دوید تا آن را بگیرد و اپولو را تحت تاثیر قرار دهد با این حال هنگامی که دیسک به زمین خورد به عقب برگشت و به سرش برخورد کرد و او را فورا کشت.
اپولو از غم و اندوه مرگ تصادفی معشوقش گلی از خون ریخته شده ساخت و نام آن را هیاکینتوس گذاشت.
@detective_souls




⚢︎اپولو و کاساندرا
کاساندرا دختر شاه تروا بود ، او بسیار زیبا بود و توانست اپولو را تحت تاثیر قرار دهد.
کاساندرا قول داد عشق اپولو را برگرداند به شرطی که اپولو به او قدرت دیدن آینده را بدهد.
اپولو خواسته ی او را برآورده کرد اما کاساندرا قول خود را شکست و او را رد کرد.
اپولو خشمگین شد اما نتوانست قدرت کاساندرا را پس بگیرد پس کاساندرا را نفرین کرد که اگر هم بتواند آینده را ببیند کسی پیشگویی های او را باور نخواهد کرد.
@huntedxl


نقاشی ای از به دنیا آمدن اتنا
@querenciahsu


♪داستان تولد آتنا
کمی پس از به قدرت رسیدن زئوس پیشگویی شد که متیس فرزندان بسیاری به دنیا خواهد آورد که به اندازه کافی قوی هستند تا زئوس را سرنگون کنند.
زئوس نمی‌خواست سرنوشتش همانند پدرش شود بنابراین متیس را خورد و در این فرآیند خرد او را به دست آورد.
با این حال متیس قبلا کودک را باردار بود ، آن کودک همچنان در سر زئوس رشد میکرد و هر چه بچه بزرگ تر میشد سر زئوس بیشتر درد میگرفت...پس از مدتی زئوس دیگر نتوانست درد را تحمل کند و از هفاستوس هواست تا با تبر سرش را باز کند.
هفاستوس این کار را کرد و از درون سر زئوس اتنا بیرون آمد .
اتنا زره ای براق پوشیده و مسلح بود ، خوفی وجود داشت که او به زئوس حمله کند اما به محض بیرون آمدن نیزه خود را پای زئوس انداخت و وفاداری خود را به او اعلام کرد.
@querenciahsu




✞︎غرور نارسیس
نارسیس مرد جوان بسیار زیبایی بود .
اکو قبلا نفرین شده بود تا فقط بتواند کلمات اخر افراد را تکرار کند ، عاشق نارسیس شد ولی با این حال نارسیس این احساسات او را متقابلا پاسخ نداد ؛ نه تنها این ، بلکه او گفت ترجیح می‌دهد بمیرد تا اینکه با یک پری عشق ورزی کند.
اکو افسرده شد و از خوردن و نوشیدن دست کشید و کمی بعدش درگذشت.
الهه نمسیس نارسیس را بخاطر غروش مجازات کرد و او را عاشق انعکاس خود در دریاچه کرد .
مرد در تلاش برای نزدیک شدن به آن در دریاچه افتاد و غرق شد.
@soovoo




᯾نفرین اکو
زئوس همیشه به تعقیب پری های زیبا علاقه داشت ، تاجایی که می‌توانست از دید همسرش فرار میکرد و با آنها عشق بازی می‌کرد برای این امر یک روز به اکو دستور داد تا حواس هرا را در حالی که او در حال بازی با باقی پری ها در آن منطقه بود پرت کند.
اکو اطاعت کرد و پیش هرا رفت که در آستانه کوه المپ سعی میکرد بفهمد زئوس کجاست و چه می‌کند اکو برای مدتی بسیار طولانی حواس هرا را پرت و با او صحبت کرد.
وقتی هرا متوجه این حیله شد اکو را نفرین کرد که فقط بتواند آخرین کلماتی را که مردم به او گفته اند تکرار کند.
@oldaesthetics




᪥اتنا و اراکنه
در زمان های قدیم بانوی زیبایی به نام اراکنه(به معنای عنکبوت)وجود داشت.
زن مهارت بسیار زیادی در بافندگی داشت و ادعا می‌کرد که می‌تواند بهتر از اتنا که حامی هنر بافندگی هست ، ببافد.
او حتی جرئت کرد الهه را به مسابقه ای دعوت کند.
اتنا پذیرفت و شروع کردند به بافتن .
اتنا نمیشز از مبارزه خود با پوزیدون بر سر نامگذاری اتنه بافته و از سوی دیگر اراکنه صحنه ای از عشق بازی خدایان را بافته.
اتنا خشمگین از کار اراکنه و اینکه چطور زن به خود اجازه داده همچین چیزی را به تصویر بکشد فرش او را نابود و اراکنه بخاطر خشم و انتقام خدایان به جنگل پناه برد و خود را به دار آویخت اما اتنا از مرگ اراکنه جلوگیری کرد و او را به عنکبوت تبدیل کرد.
@BeyondNowhere


نقاشی ای از میداس که دختر خودش را به تکه ای طلا تبدیل کرده
@death_poem


★شاه میداس و لمس طلایی
میداس پادشاه فریگیه بود و در قلعه خود باغی بسیار زیبا داشت که در آن گل های روز خود به خود رشد میکردند و هر کدام شصت شکوفه می‌دادند و عطری به نظیر دارند.
روزی تعدادی از نگهبانان میداس پیرمردی مست را در نزدیکی باغ پیدا کردند و او را پیش پادشاه بردند.
میداس پیرمرد را که نزدیک ترین دوست خدای خوشگذرانی دیونیسوس بود شناخت.
او ده روز میزبان سیلنس بود و به بهترین نحو پذیرای او بود .
هنگامی که او را به سلامت پیش دیونیسوس بازگرداند خدا احساس قدردانی کرد و به میداس پیشنهاد کرد تا هر ارزویی که دارد را برآورده کند.
میداس از خدا خواست تا هر چیزی را که لمس میکرد به تبدیل کند.
در ابتدا میداس به ثروت و قدرت بسیاری دست یافت اما بعد ها متوجه شد که این تنها یک نفرین است تا هدیه ای گرانبها.
میداس نزد دیونیسوس بازگشت و به او التماس کرد که قدرتش را پس بگیرد.
@death_poem




ᴥ︎︎︎سیب طلایی
جنگ بزرگ تروا با چند خدای حسود و سیبی طلایی آغاز شد .
در طول عروسی تتیس و پلئوس ، الهه ی اختلاف و جنگ ارس به دلایلی دعوت نشد و ارس بسیار ناراحت شد و زمانی که به عروسی رسید سیبی طلایی در میان خدایان پرتاب کرد و گفت«برای زیباترین»هرا،اتنا و آفرودیت ادعای مالکیت این سیب را کردند.
الهه ها از زئوس پرسیدند که این سیب متعلق به کیست؟و زئوس گفت که پاریس ، مردی فانی و شاهزاده ی برحق تروا باید انتخاب کند.
پاریس در آن زمان به عنوانی چوپانی در کوه زندگی میکرد و از خون سلطنتی خود آگاه نبود ، او در کودکی رها شده بود زیرا که پیشگویی گفته بود او موجب نابودی تروا می‌شود.
سه الهه در برابر او ظاهر شدند و از او خواستند که داوری کند ، هر یک از الهه ها هدیه ای به او دادند.
هرا به پاریس ثروت و قدرت پادشاهی ، اتنا خرد و شکوه میان مردان و آفرودیت به او عشق زیباترین زن جهان را تقدیم کرد .
پاریس بدون تردید سیب طلایی را به آفرودیت داد.
آفرودیت او را از خون سلطنتی خویش آگاه و سپس پاریس را به تروا بازگرداند.
@SymphonyOfOrpheus


یعنی میشه تا وقتی من برم خارج کامیک کان مورد علاقه هام برگزار شه؟
تیریخدا


بقیه هم فردا اینا میذارم
شایدم امشب باز گذاشتم

Показано 20 последних публикаций.

29

подписчиков
Статистика канала