18 Jul 2025, 11:04
18 Jul 2025, 11:03
18 Jul 2025, 10:57
18 Jul 2025, 10:56
در دل کوچههای نمزدهی پاریس، جایی میان مه صبحگاهی و بوی تلخ قهوهی تازه، پسری بود با نگاهی دور و دلی بیقرار. نه از آن بیقراریهایی که زود سپری میشوند، بلکه از آن دست التهابهایی که ریشه در روح میدوانند، بیآنکه خود بفهمی کِی آغاز شدهاند.او سالها در سکوت زندگی کرده بود؛ در سایهی سنگفرشهای خیس، میان واژههایی که هیچگاه بر زبان نیاورده بود. اما آن روز، هنگام عبور از پل آلکساندر سوم، که خورشید با خجالت بر لب رود سن میتابید، نگاهش با نگاهی گره خورد که تمام هندسهی جهان را در هم ریخت. زنی، با شالی به رنگ شراب، ایستاده بود روبهروی باد، و چشمهایش، گویی از جنس همان غمهای کهنهای بود که او سالها در دل پنهان کرده بود.دلش لرزید. نه از سر ترس، که از شوق دیدار چیزی که همیشه در خیالش زیسته بود. پاریس، با تمام تاریخ و هنر و آوار نورهایش، برای نخستینبار به چشمش زنده آمد، چون او در آن لحظه نه شهر را، بلکه دل خودش را دید.و آنگونه شد که پسری گمشده در کوچههای شعر، عاشق شد؛ نه با فریاد، که با نگاهی آهسته، آرام، اما کشنده. عشقی بینام، بیصدا، اما با وزنی سنگینتر از تمام مجسمههای مرمرین پاریس.
18 Jul 2025, 10:55
آن شب قلبم را به هزاران تکه تقسیم کرد؛ هر تکه اش پر از خاطره ها، نگاهها و لحظه هایی بود که به او پیوند داشت. با این حال حتی شکسته ترین تکه های قلبم هم برایش می تپند.هرچند آن شب درد را به تمام وجودم چشاند، اما هنوز هم مثل همان روز اول که دیدمش او را با تمام وجود می پرستم. نه زمان، نه فاصله و نه هیچ شکستنی نمیتواند عشقی را که در قلبم ریشه دوانده است از میان بردارد.او برای من چیزی فراتر از یک عشق ساده است؛ او خورشید روزهای تاریک و آرامش طوفانهای زندگی من است.