Репост из: خونه ی یه ببعی
_من میترسم!
_ از چی؟
در حالی که بغضش گرفته بود، دستهاش رو از دو طرف باز کرد
و سرش رو به سمت آسمون گرفت:
_ میترسم بالهام بشکنن.
_باید بپری.
_ اگه بیوفتم چی؟
_ اگه پرواز کنی چی؟
_ اما اگه بیوفتم...
لبهاش رو به گوشش چسبوند و با اطمینان زمزمه کرد:
_ اونوقت من میگیرمت...
_ قول میدی؟
_ قول میدم...
_ چطوری؟
_میپرستمت...
_ از چی؟
در حالی که بغضش گرفته بود، دستهاش رو از دو طرف باز کرد
و سرش رو به سمت آسمون گرفت:
_ میترسم بالهام بشکنن.
_باید بپری.
_ اگه بیوفتم چی؟
_ اگه پرواز کنی چی؟
_ اما اگه بیوفتم...
لبهاش رو به گوشش چسبوند و با اطمینان زمزمه کرد:
_ اونوقت من میگیرمت...
_ قول میدی؟
_ قول میدم...
_ چطوری؟
_میپرستمت...