من واقعا نمیخواهم تورا غمگین ببینم. این را از ته ته، از ژرف عمیق ترین احساسات و عواطف و علاقهی عاشقانهی قلب لعنتیام به تو میگویم. تویی که نمیدانی و نمیخوانی و نمیفهمی. شاید هم بخوانی. شاید هم بخوانی و بفهمی و... نمیدانم. اگر بخوانی و بفهمی چه میشود؟ احساسات لطیفت چه میشود؟ من نخواستم. نخواستم احساساتت را بشکنم. نخواستم درونت را بلرزانم. نخواستم عشق را به مانند زهر به جانت بخورانم. من نخواستم. من، هیچ چیز نخواستم. من فقط تورا خواستم و خودم و... احساسات لعنتی بی ثبات احمقانهی زیبایمان را.
سوی چشمانم کمتر شده، چرایش را نمیدانم. من هیچ چیز نمیدانم. چرا مینویسم؟ نمیدانم... نمیدانم و نمیدانم و تا فردا و بی نهایت نمیدانم. فقط میدانم دوستت دارم. از آن عشق هایی که تولتز میگوید: «دوستش داری، اما از او خوشت نمیآید.» دوستت دارم، اما مناسبت نیستم. دوستت دارم اما نمیدانمت. تورا هم نمیدانم.
دوست داشتن چیز دشوار راحتیست. چیز شوم و عجیبیاست. عشق غریبهای است قریب به قلب و غم و همبستگی و دلبستگی و وابستگی و ارامش و جنگ و دلشوره و درد و رنج و سیاهی و سفیدی و زشتی و زیبایی و در نهایت جدایی.
توهم عجیبی، اعجوبهای زیبا و الهی و شیطانی. همانند حوا که الهه ای بود و واسطهی ابلیس شد و در نهایت انسانی بود از خاک. میدانی چه میگویم زیبای غم انگیز من؟ هر لحظه نفس کشیدن با هوای خفگی نبودنت امیخته است. هر لحظه با تنگی نفس در دود دلتنگی ات احاطه ام کرده است. زیبای دل انگیز ناهنجارم، عذرخواهی هیچوقت هیچ چیز را درست نکرده و نمیکند و نخواهد کرد. اهمیتی ندارد چقدر ابراز پشیمانی کنی، بعضی زخم ها با ببخشید گفتن نه خوب میشوند نه حتی ذره ای التیام بخش دردشان خواهی بود. نه، اما مرا ببخش. تصمیم گیری چیز شوم و دشواریاست، چیز وحشتانکی است وقتی بین ماندن و رنج کشیدن و رفتن و رنج کشیدن گیر کنی. ماندن، یعنی درد مکرر. مثل اتصال برق به مغز و قلب و معده و دست و پا و چشم و تمام وجودت هرروز و هرروز. رفتن هم به مانند شیرجه زدن در آب اقیانوس از روی صخرهای یخی در قطب است در حالی که از سرما میلرزی و شنا بلد نیستی و موجوداتی ترسناک و ناشناخته زیر پایت منتظر غذای نیمه جانشان مانده اند. تو مجبوری بین نابودی تدریجی با ذوب شدن یخ زیر پایت، و پریدن و نابودی انتخابی یکی را برگزینی. دردناک است.
زیاده گویی میکنم. به هرحال، زیبای بی همتای مطرودم، رها کردن دستانت ساده نبود. سوزش سردی نبودشان انگشتانم را بی حس میکند. پلکانم سنگینی میکنند. قلبم میسوزد و گاهی هم چنان تیر میکشد که به این میاندیشم مبادا ایستاده باشد. مسخره است. بدون اغراق میگویم. تو نمیدانی و هیچکس نمیداند، اما من هم آرام و قرار ندارم. اما من هم مانده ام با دستانی خالی که نوشتن پایان را، بلد نیستند.
•|نسکافه - دی|•
#MyStory #Nescafe
🌌Venetus