Репост из: جَنـــٌگجَوُی ًسًــــیآمِـــی
سکوت، بعد از رفتن کسی که دوستش داریم، شبیه دریاییست بیانتها. دریایی که موجهایش از جنس خاطرهاند و هر موجی که بر ساحل قلب میخورد، زخمی تازه مینشاند. آدم میماند در میانهی خلأیی عظیم؛ جایی که هیچ واژهای برای آرام کردنش کافی نیست.
سکوتِ بعد از فقدان، نوعی پناه است؛ پناه به خود، پناه به خاطرات. آدم در دلش با کسی که دیگر نیست، هزاران بار حرف میزند؛ گاهی با گلایه، گاهی با گریه، و گاهی با دلتنگی بیپایانی که زبان نمیشناسد. این گفتوگوی خاموش، ادامهی عشق است؛ عشقی که مرگ نمیتواند آن را پایان دهد.
چه بسا در این سکوت، حضور او را بیشتر حس کنیم. در بوی لباسی که هنوز مانده، در صدای ضبطشدهای که گوشهای از تلفن جا خوش کرده، یا حتی در عطر نان تازهای که یادآور صبحهای سادهی کنار هم بودن است. و درست همانجا، سکوت فریاد میزند «چقدر نبودنت بلند است».
این سکوت، سنگینتر از هر صداییست. انگار جهان پر از هیاهو میچرخد، اما درون تو چیزی خاموش شده است. لبها بسته میشوند، نه از سر بیمیلی به سخن، بلکه از آن رو که هیچ کلمهای توان بازگو کردن آنچه در دل میگذرد را ندارد. در این لحظهها، حتی نفس کشیدن هم شبیه خیانت به غمیست که در سینه جا خوش کرده.
سکوتِ بعد از فقدان، نوعی پناه است؛ پناه به خود، پناه به خاطرات. آدم در دلش با کسی که دیگر نیست، هزاران بار حرف میزند؛ گاهی با گلایه، گاهی با گریه، و گاهی با دلتنگی بیپایانی که زبان نمیشناسد. این گفتوگوی خاموش، ادامهی عشق است؛ عشقی که مرگ نمیتواند آن را پایان دهد.
چه بسا در این سکوت، حضور او را بیشتر حس کنیم. در بوی لباسی که هنوز مانده، در صدای ضبطشدهای که گوشهای از تلفن جا خوش کرده، یا حتی در عطر نان تازهای که یادآور صبحهای سادهی کنار هم بودن است. و درست همانجا، سکوت فریاد میزند «چقدر نبودنت بلند است».
آری، سکوت بعد از رفتن عزیز، نه پایان است و نه درمان؛ تنها پلیست میان دل شکسته و خاطراتی که قرار است تا ابد با ما زندگی کنند. پلی از جنس دلتنگی، که هر بار از آن میگذریم، بیشتر میفهمیم عشق هرگز نمیمیرد، تنها شکلش عوض میشود؛ از حضور به یاد، از صدا به سکوت.