۳۶۵ روز؛
محبوس شدهایم. محبوس ماندهایم در یک عکس ِعروسک؛ در یک اتاق خالی از بچه. در یک جفت کفش قرمز. در لاشههای بیجان. در لاشهی یک هواپیما. در گریهها و اشکها. در ۹ خدمه، ۷۰ مرد، ۸۱ زن، ۱۵ بچه و یک نوزاد. در ۱۷۶ لبخند. در ۱۷۶ جفت چشم برای دیدن معشوق. در ۱۷۶ جفت دست برای لمس کردن زیباییها. در ۱۷۶ لب برای گفتن «دوستت دارم.» در ۱۷۶ مجموعه از امیدها، آرزوها، خواستهها. در ۱۷۶ قلب ِتپنده و پر امید. در ۱۷۶ تپش، صدا، هستی، روشنی، نور، عشق، زندگی، عزیز، دوستدار.
حبس شدهایم؛ در بازماندگان ۱۷۶ نفر؛ در بغضها، خشمها، گریههایشان. در اشکهای مادر، بیقراریهای پدر، انتظارهای عاشق و دوستدار و خانواده. در «سوار شدم.»ها. در «نگرانم.»ها. در «رسیدی، خبر بده.»ها. در نگاه آخر، حرف آخر، صدای آخر، لحظهی آخر. در آتش آسمان. در چندین موشک. در سه روز دروغ. در ۱۹ ثانیه. در صدای انفجار. در یک ویدیو. در «چرا زدی؟»، در «چرا دو بار زدی؟»، در «چرا سه روز دروغ گفتی؟». در یک جعبه سیاه. در یک خطای انسانی. همگی حبس شدهایم. ماندهایم. یک سال نگذشته. هرگز نمیگذرد. در هزارتویی با تمام اینها بیزمان محبوس شدهایم؛ معلق، وامانده، دردمند، بدون گذشت زمان.
زمان نمیگذرد. چهطور میتواند از این هزارتوی درد، غم، خون، رنج و ظلم بیتفاوت به گذرش ادامه دهد؟ زمان نمیگذرد؛ او هم مانده. ما همه در آن اتفاق ماندهایم. و درست همان گونه که میگویند ساعدی گفته است، «سرزمین ما، سرزمین کابوس است، سرزمین تعلیق، تعلیق میان گذشته و آینده.» تعلیق در هزارتوی ۶:۱۹ صبح ۱۸ دی ۹۸.