خواست بی درنگ اوضاع و احوال دلش رو بیرون بریزه. ذره ای اهمیت به کلمات و حتی نحوه نوشتارش نمیداد. فقط درلحظه میخواست تا افکار و احساساتشو تخلیه کنه. حتی میتونست برعکس همیشه چندتا اشتباه نگارشی رو نادیده بگیره. حالش خوب نبود. نمیدونست باید بین احساساتش کدوم رو انتخاب کنه. غم؟ حسادت؟ خوشحالی؟ ترس؟ واقعا نمیدونست. فقط خسته بود. خسته بود چون احتمالا دوباره، دقیقا بعد از اینکه احساس پوچی و ناراحتی بهش دست داده بود اون صحنه هارو میدید. شاید هرکس با دیدن اون صحنه ها، حداقلش این بود که یه حس قالب بهش دست میداد! مثل غم یا خوشحالی. ولی اون نمیدونست. یک جایی داخل قلبش بود که میدونست نمیتونه تحمل کنه. میدونست باید دست به کارایی بزنه که حتی مغزشم نمیتونه تصورشون کنه. ولی حتی همون جای کوچیکی که داخل قلبش بود هم میدونست که چیزی نمیدونه...
شاید میدونه که چه اتفاقی داره واسش میوفته. ولی حتی اونم نمیدونه که دقیقا چرا؟ این اتفاقات چرا واسش میوفتن؟ همه تفکراتش به یکلحظه براش پوچ و بی معنی شد. میخواست تمام چیزایی که نوشته بود رو آتیش بزنه. ترجیح داد که نوشته هاشو با یک تیکه اشک از کنار چشمش آزاد کنه. احتمالا این کار رو کرد. اما در نهایت به هر حال منصرف شد و گذاشت افکارش یک بار دیگه هم بروز پیدا کنن. احتمالا بخواد بعدش بره و دوباره خودشو عذاب بده...
شاید میدونه که چه اتفاقی داره واسش میوفته. ولی حتی اونم نمیدونه که دقیقا چرا؟ این اتفاقات چرا واسش میوفتن؟ همه تفکراتش به یکلحظه براش پوچ و بی معنی شد. میخواست تمام چیزایی که نوشته بود رو آتیش بزنه. ترجیح داد که نوشته هاشو با یک تیکه اشک از کنار چشمش آزاد کنه. احتمالا این کار رو کرد. اما در نهایت به هر حال منصرف شد و گذاشت افکارش یک بار دیگه هم بروز پیدا کنن. احتمالا بخواد بعدش بره و دوباره خودشو عذاب بده...