𖥻 هوایِ بارونی شب دل بیقرارمو بیقرار تر میکرد، فقط میخواستم از فضای خونه فرار کنم مثل بچگیم از پنجره فرار کردم و با دوچرخه کهنهام به جنگل رفتم ، روی بلندترین نقطه جنگل توقف کردم؛ بارون صورتمو خیس کرده بود ولی ماه با زیباییش خودنمایی میکرد ، دلم میخواست از نزدیکتر بهش خیره شم پس به بالای درخت رفتم و شروع به تماشای ماه کردم ولی با صدای کسی ترسیدم و خواستم به پایین نگاه کنم که از درخت افتادم ، ولی نه رویِ زمین بلکه تو بغل گرم و راحت اون، برای اولین بار بود که عطرشو استشمام میکردم و عاشق اون بو شدم
- 18 November`1921:
𖥻 📄 نابی یادداشت میکنه برای خود آیندش
- 𝐅𝐨𝐫 :
@Ixnabi ‹3