به پنجره خیس اتاقم نگاه میکنم .
باران بند آمده ؛ گویی دیگر قطره اشکی در اقیانوسِ آبیِ چشمانِ اَبر نمانده تا سرازیر شود .
خسته ام
آنقدر خسته که بیتوان همانند کالبدِ بی روحِ سردی نشسته ام و مانند همیشه ، به تو فکر میکنم !
به تو فکر میکنم ..
به شرابی لبانت
به پیچ و خم گیسوانت
به گرمی دستانت
به زیبایی لبخندانت
آه از زیبایی لبخندانت ...
چه میدانی شاید من از همان لحظه که دیدمت اول عاشق خنده هایت شدم ؟
نمیدانم .
نمیدانم .
تنها چیزی که میدانم این است که این کالبدِ سردِ سیاهِ فرسوده ، بودنت را میخواهد برای زنده شدن !
تو برای من فراتر از پاییزی ..
فراتر از گل های بنفش کنار باغچه ..
فراتر از شکلاتِ داغ ..
تو ؛
تو حتی فراتر از عشقی !
تو همان روحی هستی که برای زنده بودن به آن محتاجم !
پس تا وقتی که جنازه ام را با خیالَت تکه تکه نکردهام بیا !
بیا و زنده ام کن
"روحِ من"
-H
باران بند آمده ؛ گویی دیگر قطره اشکی در اقیانوسِ آبیِ چشمانِ اَبر نمانده تا سرازیر شود .
خسته ام
آنقدر خسته که بیتوان همانند کالبدِ بی روحِ سردی نشسته ام و مانند همیشه ، به تو فکر میکنم !
به تو فکر میکنم ..
به شرابی لبانت
به پیچ و خم گیسوانت
به گرمی دستانت
به زیبایی لبخندانت
آه از زیبایی لبخندانت ...
چه میدانی شاید من از همان لحظه که دیدمت اول عاشق خنده هایت شدم ؟
نمیدانم .
نمیدانم .
تنها چیزی که میدانم این است که این کالبدِ سردِ سیاهِ فرسوده ، بودنت را میخواهد برای زنده شدن !
تو برای من فراتر از پاییزی ..
فراتر از گل های بنفش کنار باغچه ..
فراتر از شکلاتِ داغ ..
تو ؛
تو حتی فراتر از عشقی !
تو همان روحی هستی که برای زنده بودن به آن محتاجم !
پس تا وقتی که جنازه ام را با خیالَت تکه تکه نکردهام بیا !
بیا و زنده ام کن
"روحِ من"
-H