همه چیز از روزی شروع شد که برادر زادهام وقتی داشتیم تو خونه جدید قایم باشک بازی میکردیم از اتاق زیر شیروونی آلبوم عکسای ده سال پیشو پیدا کرد. خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم. حتی نمیدونم چجوری توی خونه قبلی جاش نذاشته بودم. حدس میزنم همراه وسایلای دیگه آورده شده بود. توی این ده سال یه بارم حتی ندیده بودمش. عجیب بود نه؟ اما همه چیز عجیب تر شد وقتی که اون ازم پرسید "عمو، این آقائه کیه کنارتون وایساده؟" و من هیچ ایده ای براش نداشتم. اون مرد تقریبا توی بیشتر عکسا نزدیک من ایستاده بود. با یه لبخند عمیق برعکس چشم های سرد و غمگینش. پارادوکس چهره اش منو تحت تاثیر قرار داد. ولی هیچوقت نتونستم به یاد بیارم که دقیقا کی بود. چطور ممکن بود؟ چطور ممکن بود وقتی حضورش توی بیشتر عکسا وجود داشت؟ همه چیز به همینجا ختم نشد. هیچکس اون رو نمیشناخت. نه حتی همکلاسی های دبیرستانم که تا به امروز باهام در ارتباط مونده بودن. نه حتی برادرم که توی عکسا اون رو در آغوش گرفته بود. نه حتی بهترین دوستم که توشون دست دور گردنش انداخته بود. هیچکدوم کوچکترین خاطره ای از اون پسر به یاد نمیآوردن. من نمیتونستم بیخیالش بشم. نمیدونم شاید نوع نگاهش به من بود؛ یا شاید بهتره بگم به دوربین. وقتی به چشم هاش خیره میشدم میدونستم داره سعی میکنه که چیزی بهم بگه. نمیتونستم رهاش کنم توی جعبه ای که ازش بیرون اومده بود. نمیتونستم ببندمش و بندازمش ته اتاق زیر شیروونی. بعد از اون، همه چیز تغییر کرد. شاید هیچوقت نباید اون مرد غریبه توی خاطرات پاک شدهام رو میدیدم. شاید هیچوقت نباید دنبالش میگشتم...