Репост из: ɴᴜʙᴇs ᴅᴀɪʟʏ ☁️
با ذوق دستای پسر رو گرفت و با بلیط سمت چرخ و فلک بزرگ آخر پارک حرکت کردن.
دختر از همون لحظه که چرخ و فلک بالا رفت با ذوق با انگشت به آدما و چیزای دور و برشون که هی کوچیک تر و نمای جذاب زیر پاشون اشاره میکرد و با ذوق میخندید.
تو بالاترین نقطه چرخ و فلک وایستاد و قبل از اینکه دختر بتونه چیزی بگه پسر چونه ی دختر رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و تو چشمای دختر خیره شد.
- همونجوری که پشت تلفن بهت گفتم میخوام امروز این رابطه رو تموم کنم!
چشمای دختر به ثانیه نکشیده پر شد. کل شبو بخاطر حرف پسر گریه کرده بود و ظهر با دیدن پیامی که پسر داده بود کلی به خودش رسیده بود و الان اینجا بود ولی انگار پسر هیچ شوخی ای نداشت و حرفش کامل راست بود.
پسر جعبه ی کوچیکی از جیبش بیرون کشید.
اینبار قیافه ی سردش با یه لبخند جای خودشو عوض کرد.
- میخوام باهام ازدواج کنی.
یه تک خنده زد و ادامه داد.
- با من ازدواج میکنی؟
t.me/Misa_F ☁️
دختر از همون لحظه که چرخ و فلک بالا رفت با ذوق با انگشت به آدما و چیزای دور و برشون که هی کوچیک تر و نمای جذاب زیر پاشون اشاره میکرد و با ذوق میخندید.
تو بالاترین نقطه چرخ و فلک وایستاد و قبل از اینکه دختر بتونه چیزی بگه پسر چونه ی دختر رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و تو چشمای دختر خیره شد.
- همونجوری که پشت تلفن بهت گفتم میخوام امروز این رابطه رو تموم کنم!
چشمای دختر به ثانیه نکشیده پر شد. کل شبو بخاطر حرف پسر گریه کرده بود و ظهر با دیدن پیامی که پسر داده بود کلی به خودش رسیده بود و الان اینجا بود ولی انگار پسر هیچ شوخی ای نداشت و حرفش کامل راست بود.
پسر جعبه ی کوچیکی از جیبش بیرون کشید.
اینبار قیافه ی سردش با یه لبخند جای خودشو عوض کرد.
- میخوام باهام ازدواج کنی.
یه تک خنده زد و ادامه داد.
- با من ازدواج میکنی؟
t.me/Misa_F ☁️