بیست و هشت اکتبر،روزی بود که قلبمو له کردی،حرفامو مثل کاغظ های تمرینت مچاله و چشمام رو اشکی کردی.
یادت میاد؟ درسته یادت نمیاد.
فقط ازش رد شدی و اجازه دادی صداهای مغزت منو لحظه به لحظه پشت نقابی که درست کرده بودم همراه با لبخند کمرنگِ پررنگنماش،نابود کنن
انتظار؟ درسته. انتظار ندارم
ناراحت نیستم
قلبم..قلبم درد نمیکنه!
اما
ترسیدم و باعث شدی بترسم؛ باعث شدین ترسی توی دلم برای حتی نفس کشیدنم باشه.
شاید راهحل و دلیل ها جلو چشمت بودن مهتابی..نه؟
شاید فقط باید از منِ حقیر میپرسیدی
شاید فقط یک جواب من دنیای ناپاکی تورو درمون میکرد
شاید من میتونستم رنگهایی رو نشونت بدم که با مداد سیاه اونارو قایم کرده بودن.
ولی شاید ها..دیگه اثری ندارن درسته؟
چون امروز، نوزده ژانویه؛
همون روزیه که همه چیز مثل یک نوار برای من یاداوری شد
تمام دروغ ها
تمامی تهمت ها
و همه زخم ها
ولی من اینجام..درحالیکه قلبم رو چسب زدم،
خودم رو جای یک ماهی گذاشتم برای آرامش گمشدم و بخشیدم چون میخوام بخشنده باشم. مگه نه مهتابی؟
یادت میاد؟ درسته یادت نمیاد.
فقط ازش رد شدی و اجازه دادی صداهای مغزت منو لحظه به لحظه پشت نقابی که درست کرده بودم همراه با لبخند کمرنگِ پررنگنماش،نابود کنن
انتظار؟ درسته. انتظار ندارم
ناراحت نیستم
قلبم..قلبم درد نمیکنه!
اما
ترسیدم و باعث شدی بترسم؛ باعث شدین ترسی توی دلم برای حتی نفس کشیدنم باشه.
شاید راهحل و دلیل ها جلو چشمت بودن مهتابی..نه؟
شاید فقط باید از منِ حقیر میپرسیدی
شاید فقط یک جواب من دنیای ناپاکی تورو درمون میکرد
شاید من میتونستم رنگهایی رو نشونت بدم که با مداد سیاه اونارو قایم کرده بودن.
ولی شاید ها..دیگه اثری ندارن درسته؟
چون امروز، نوزده ژانویه؛
همون روزیه که همه چیز مثل یک نوار برای من یاداوری شد
تمام دروغ ها
تمامی تهمت ها
و همه زخم ها
ولی من اینجام..درحالیکه قلبم رو چسب زدم،
خودم رو جای یک ماهی گذاشتم برای آرامش گمشدم و بخشیدم چون میخوام بخشنده باشم. مگه نه مهتابی؟