. 22 سپتامبر 2013 . 🎻◟
ꗃ 二人の恋人の物語 ܸ ;
最初の文字 ܸ
2番目のキャラクター ܸ
قدمهامو به آرامی رها میکردم و هوای بارونی رو محکم وارد ریههام میکردم،تضاد قشنگی بود.
خنکی هوارو حس میکردم ولی علاقه شدیدم به بارون اجازه نمیداد خیس شدنم رو حس کنم، تو خیالاتم سِیر میکردم.
با دیدن مکان مورد علاقم،که بعدها تبدیل به کلیسایی برای پرستیدن "اون" شد لبخندی زدم.
سرعت قدمهام رو بیشتر کردم و آروم در کتابخونه رو بازی کردم.
همه جا بوی قهوه میداد،مثل همیشه.
همه غرق سکوت بودند و تقتق دلپذير بارون با صدای سکوت درحال جنگ بود.
درسته یه روز پاییزی نمناک،ملاقاتش کردم.
یکی یکی ردیف قفسههای چوبی کتابهارو از نظرم میگذروندم تا چشمهام یه بار دیگه جذب ردیف مورد علاقم،درست نزدیک دنج ترین بخش کتابخونه بشه.
ولی این بار همه چیز عطر و بوی دیگهای داشت.
خب معلومه به خاطر اون بود.
با دیدن کتاب مورد علاقم و نقطهای که جا خوش کرده بود،لبام به سمت آویزون شدن درحال حرکت بود.
مشخص بود،قدم نمیرسید. یا من زیادی کوتاه حساب میومدم یا واقعا قفسهها بلند بودند!
اما،امان از دست پروانه کوچکی که روی شونههام نشست و همه چیز بعد از اون تغییر کرد.
حتی گذر ثانیهها؛
دستاش رو حس کردم..دستای اون رو حس کردم.
روی دستای من،درست روی همون کتاب.
سرم متمایل شد به صاحب دستی که باعث بوجود اومدن امواجی روی تپش قلبم شده بود.
دیدمش؛
موهای کوتاه مشکیاش که مثل تاریکی آسمان شب بود به شونههاش میرسید، و چشماش،درسته چشمایی که قسم میخورم هنوز با دیدنشون قلبم باز و باز بی قراری میکنه،مایل به قهوهای تیره مثل چوبی در اثر سوختن آتیش،برق میزد.
روی لبای سرخش لبخند کمرنگی نقاشی شده بود و باز هم قسم میخورم با دیدن لبخندهای گهگدارش،حس میکنم ریههام تواناییای برای هضم اکسیژن ندارند.
گونههام رنگ روشنی گرفته بودند و صدای قلبم رو میشنیدم.
شاید بهتره که بدونیند،من خجالتیم!
به تندی ازش فاصله گرفتم و خودم رو به دیوار کناری چسبوندم. با چشمام حرکت دستش رو و گرفتن کتاب رو دنبال میکردم که و تند نفس میکشدیم.
" چت شد آروم،آروم..آروم" با خودم حرف میزدم.
صادقانه بگم خودمم نمیدونستم چم شده بود.
کتاب رو به آرومی سمتم گرفت و با همون لبخند گرمش بهم خیره شد.
" بگیرش خانوم کوچولو. " زمزمه کرد.
زمزمه کرد و من؟ بله درسته احتمالا میتونید تصور کنید که صدای آب دهنم که توی گلوم درحال سقوط بود،باعث شد به خودم بیام؟
و این شروع همه چیز بود
شروعی برای دیدن نگاههای خیرهش
برای حس کردن وجودش
و برای قایم شدن تو قلبش.
𓄲 𝟣 ܸ 𝗉𝗋𝖾𝗆𝗂𝖾𝗋𝖾 𝖼𝗈𝗇𝗇𝖺𝗂𝗌𝗌𝖺𝗇𝖼𝖾 .
ꗃ 二人の恋人の物語 ܸ ;
最初の文字 ܸ
2番目のキャラクター ܸ
قدمهامو به آرامی رها میکردم و هوای بارونی رو محکم وارد ریههام میکردم،تضاد قشنگی بود.
خنکی هوارو حس میکردم ولی علاقه شدیدم به بارون اجازه نمیداد خیس شدنم رو حس کنم، تو خیالاتم سِیر میکردم.
با دیدن مکان مورد علاقم،که بعدها تبدیل به کلیسایی برای پرستیدن "اون" شد لبخندی زدم.
سرعت قدمهام رو بیشتر کردم و آروم در کتابخونه رو بازی کردم.
همه جا بوی قهوه میداد،مثل همیشه.
همه غرق سکوت بودند و تقتق دلپذير بارون با صدای سکوت درحال جنگ بود.
درسته یه روز پاییزی نمناک،ملاقاتش کردم.
یکی یکی ردیف قفسههای چوبی کتابهارو از نظرم میگذروندم تا چشمهام یه بار دیگه جذب ردیف مورد علاقم،درست نزدیک دنج ترین بخش کتابخونه بشه.
ولی این بار همه چیز عطر و بوی دیگهای داشت.
خب معلومه به خاطر اون بود.
با دیدن کتاب مورد علاقم و نقطهای که جا خوش کرده بود،لبام به سمت آویزون شدن درحال حرکت بود.
مشخص بود،قدم نمیرسید. یا من زیادی کوتاه حساب میومدم یا واقعا قفسهها بلند بودند!
اما،امان از دست پروانه کوچکی که روی شونههام نشست و همه چیز بعد از اون تغییر کرد.
حتی گذر ثانیهها؛
دستاش رو حس کردم..دستای اون رو حس کردم.
روی دستای من،درست روی همون کتاب.
سرم متمایل شد به صاحب دستی که باعث بوجود اومدن امواجی روی تپش قلبم شده بود.
دیدمش؛
موهای کوتاه مشکیاش که مثل تاریکی آسمان شب بود به شونههاش میرسید، و چشماش،درسته چشمایی که قسم میخورم هنوز با دیدنشون قلبم باز و باز بی قراری میکنه،مایل به قهوهای تیره مثل چوبی در اثر سوختن آتیش،برق میزد.
روی لبای سرخش لبخند کمرنگی نقاشی شده بود و باز هم قسم میخورم با دیدن لبخندهای گهگدارش،حس میکنم ریههام تواناییای برای هضم اکسیژن ندارند.
گونههام رنگ روشنی گرفته بودند و صدای قلبم رو میشنیدم.
شاید بهتره که بدونیند،من خجالتیم!
به تندی ازش فاصله گرفتم و خودم رو به دیوار کناری چسبوندم. با چشمام حرکت دستش رو و گرفتن کتاب رو دنبال میکردم که و تند نفس میکشدیم.
" چت شد آروم،آروم..آروم" با خودم حرف میزدم.
صادقانه بگم خودمم نمیدونستم چم شده بود.
کتاب رو به آرومی سمتم گرفت و با همون لبخند گرمش بهم خیره شد.
" بگیرش خانوم کوچولو. " زمزمه کرد.
زمزمه کرد و من؟ بله درسته احتمالا میتونید تصور کنید که صدای آب دهنم که توی گلوم درحال سقوط بود،باعث شد به خودم بیام؟
و این شروع همه چیز بود
شروعی برای دیدن نگاههای خیرهش
برای حس کردن وجودش
و برای قایم شدن تو قلبش.
𓄲 𝟣 ܸ 𝗉𝗋𝖾𝗆𝗂𝖾𝗋𝖾 𝖼𝗈𝗇𝗇𝖺𝗂𝗌𝗌𝖺𝗇𝖼𝖾 .