_کای! این... این ناراحتکنندهست. میدونم اما... اما تو متعلق به اینجا نیستی. تو مرد خوب و سرشناسی هستی... پس بعد از مرگم همه چیز رو فراموش کن، دور بریز و به زندگیت ادامه بده. همونطور که از مردی مثل تو انتظار میره.
متعلق به اینجا نبود؟ برای خودش چی میگفت؟! جونگین تا قبل از این همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت. سهون حالا به تمام داراییش تبدیل شده بود. تمامش. بالاخره به سختی حرف زد:
_از من چه تصویری توی ذهنت ساختی؟ من چیزی نیستم... مرد خوب و سرشناسی نیستم، لااقل برای خودم... سی و هشت سال پیش آلمان به دنیا اومدم، از یک مادر آلمانی و یک پدر دورگه. یک خونهی اعیانی... یک زندگی مرفه اما همه چیزش پوچ بود... محل تولد و هویت من چیزایی که بهت گفتم نبوده، نیست. عزیز من... من سی و هشت سال پیش در آلمان متولد نشدم... من توی بغل هیچ پرستاری، توی هیچ خونهی اعیانیای به دنیا نیومدم. محل تولد من همینجاست، این اردوگاه نفرین شده... اینجایی که تو دستهای لرزونت رو دورم میپیچی و به من این توانایی رو میدی که با دیدنت هر لحظه و هر ثانیه بمیرم و یک بار دیگه متولد بشم.
#FanFiction | #Dialog
Name: Borned In Auschwitz
[
Wattpd]