Blue world


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


https://t.me/HarfinoBot?start=aublue

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


3:13


Репост из: Ifa Msl
اون هم عاشق سیگار کشیدن بود هم ازش متنفر بود
سیگار براش جالب بود اونو به وجد میورد شور و اشتیاق رو براش میساخت همون طور که خیلی از بزرگان هر رشته ای با لطافت مخصوص خودشون سیگار میکشیدن
ولی از این مطلع بود که سیگار کشیدن اونو از فرشته اش دور میکرد از ادمی که وقتی پیش فرشته اش بود برای خودش ساخته بود دور میکرد


#2
بازهم همان اتاقِ بنفش رنگ...
بازهم همان پنجره های خاک گرفته...
بازهم همان مرد و لباس های رسمیِ خسته کننده اش.
همیشه در اعماق ذهنم دلم میخواهد از او بپرسم آیا با آن کت و شلوار مشکی رنگ راحت است؟
چگونه‌میتواند چندین ساعت از روزش را آنقدر رسمی بر روی آن مبل مشکی رنگ بنشیند و به افکار غیررسمی و پیچیده ی مردم‌گوش بدهد؟!
از تمام این ها بگذریم...برایم سوال است آیا او هم گوش شنوایی دارد که به دردهایش‌گوش بدهد؟
یا کسی را دارد که در مشکلات زندگی دستش را بگیرد و به او راه درست را نشان دهد؟
چگونه میتوانست بعد از شنیدن داستان هایی متفاوت همراه با آدم هایی متفاوت و گاهی افسرده،بازهم باهمان انرژی و لبخند احمقانه همیشگی اش حالم را بپرسد و ازم بخواهد درباره روزی که تاآن ساعت گذراندم با او حرف بزنم؟...
شاید او عجیب ترین آدمی است که تا به حال دیدم و یا شاید عجیب ترین شغلی است که در این دنیا وجود دارد.
جالب این است که حتی چندین جلسه ی قبل پیشنهادی درباره ی این شغل به من داد و گفت که به نظرش در این راه موفق میشوم!
و من میتوانم بگویم قاطعانه پیشنهادش را رد نکرده ام.

_درباره ی تراپیست رسمی پوش


منطق استادم:
شروین بچه دارشه شبیه توعه.
پس صدات میکنم شروین کوچیکه.


جوری که امروز استاد آوازم تا در زدم گفت
_شروین کوچیکه اومدی!>>>>>


_Room of dreams


January1;


اون پنج نفری که ری اکشن میدن به نوشته هام>>>>>


تاحالا دقت کردین...عاشق شدنم مثل غرق شدن توی دریاست
درعین زیبایی؛وارد شدن بهش و احساس کردنش میتونه ترسناک باشه!


نیاز دارم فرار کنم...
به یه خونه کنار دریا،خونه ای که دیواراش آبی تر از آبیه آسمون باشه.
یه دیوار رو بی رنگ میزارم،میخوام هروقت روحم به هر رنگی در اومد اون دیوارم به همون رنگ کنم...
گاهی مشکی،گاهی آبی و یا حتی گاهی به رنگِ برف.
بدون هیچ لکه ای...بدون ردی از رنگِ دردی که تمام قلبمو احاطه کرده.
شب که میشد تنها صدایی که به گوش میرسید صدای موجای کوچیک‌ و بزرگ دریا میبود که یکی یکی پشت هم میومدن و خودشونو به صخره ی بزرگ جلوشون‌میکوبوندن.
یه پیانو میزاشتم بالای اون صخره...به نظر قشنگ میاد
ترکیب صدای پیانو و موجای دریا..!
دور از آدما
یجایی کنار دریا،هروقت خسته بودم سکوت می کردم بدون اینکه لازم باشه توضیح بدم دلیل حالِ بدمو
هروقت قلبم شروع میکرد به درد گرفتن فریاد میزدم و کسی نبود که بهم بگه دیوونه ام.
هروقت خوشحال بودم شروع میکردم به رقصیدن و آواز خوندن.
بعد از یه مدت زندگی کردنِ واقعی خودمو میسپردم به دریا
همیشه دوست داشتم آخرین تصاویری که میبینم ماهی هایی باشن که بدون قضاوت نگاهم‌میکنن،آبی ای باشه که منو تو خودش داره غرق میکنه...فشار آبی که توی ریه هام حس میکنم و در آخر باعث‌میشه قلبم دست برداره از تپیدن و خودشو بسپره به سرمای دریا.
سرمای آبی که روی بدنم حس میکنم...
و سکوت،سکوت....
درعین زیبایی ترسناکه.


"زندگی ای خیالی"


دوستش دارم،دوستش داشته باشید.


میکنم نگاش،رفت ولی بازم خاطره هاش..
میکنه حالِ منو داغون براش


الان نیاز دارم به یه سیگار همراه با چایی.
به نظر احمقانه میاد.


جلویش نشسته بود...
تراپیست برای شروع مکالمه اولین جمله ای که به کار برد این بود که زندگیش چطور میگذرد.
باهمان حالت خنثی و بی روحی که داشت پوزخندی زد،دلش میخواست به حالِ خودش بخندد!
چطور سوالی را میپرسید که نمیدانست و شاید تنها دلیلی که در آن اتاق بنفش رنگی که پنجره هایش خاک گرفته بود پا میگذاشت و شصت دقیقه از تایمش را اختصاص میداد به حرف های بیهوده ی تراپیست مقابلش پیدا کردن همان سوال بود؟
تراپیست متوجه ی سکوت او شد و گفت
_نظرت چیه دربارت حدس بزنم و درباره چیزایی که تو ذهنت میگذره بهت بگم و تو بهم بگی درسته یانه؟!
حدس میزد؟
مگر اینکه ذهن خوانی چیزی باشد که این هم به قیافه اش نمیخورد.
+کنجکاوم..میتونید حدس بزنید،هرچند قطعا قرار نیست هیچکدوم از حدس هاتون گره های ذهن منو به درستی توصیف کنه و یا حتی کمی از اون رو به زبون بیاره!
تراپیست برای شروع حدس زدن هایش سوالی را پرسید
_تاحالا کسی بهت پیشنهاد داده؟
+این سوال برای چیه؟
_فقط کافیه جواب بدی.
+شاید.
تراپیست لبخند احمقانه ای به او زد و ادامه داد
_قبول کردی درخواستشو؟
او لحظه مکث کرد و در ادامه‌گفت
+نه!من ازش خوشم نمیومد و نمیاد.
باز هم تراپیست لبخندی احمقانه تراز قبل به اون تحویل داد و گفت
_واقعا؟به نظرم اینطور نیست
+ولی هست.
_ولی برق توی چشمات و لبخندی که داری میزنی چیزه دیگه ای رو میگه...
چه‌میگفت؟
کدام لبخند؟تنها لحظه ای می خواست او هم‌همانند خودش لبخند احمقانه ای در حین گفتگویشان زده باشد؛و او از کدام برقه در چشمانش حرف میزد؟
نمیدانست.
تنها میدانست آن تراپیست باعث میشود بیشتر از قبل در افکارش گم شود.

"مکالمه ی در آن اتاق بنفش و خاک گرفته"


تو نیستی که بری،شب بخیر.


اشتباه کردم،اشتباه کردی


ولی من هر چه کشیدم از دست کنجکاوی خودم بود.
اگر کنجکاوی نمیکردم،اگر حقیقت خیلی چیزها را نمیدانستم به قلب کوچکم این همه فشار وارد نمیشد که هر لحظه مجبور باشد بین ایستادن و تپیدن یکی را انتخاب کند.
موهای سفیدی که لابه لای موهایم هستند زودتر از موعد به سراغم نمی‌‌آمدند،دیدم نسبت به همه‌ی آدم ها مثل روز اول بود...
همه را از صمیم قلب دوست داشتم؛حتی شاید شب‌ها زودتر میخوابیدم.
چقدر میتوانستم راحت زندگی کنم...!
ولی حالا حس آن کودکی را دارم که بدون گذراندن دوران نوجوانی و جوانی وارد مرحله‌ی میانسالی شده است.
#آریانفر


بعضی آهنگا یجور خاصی برای من تمامِ منن...
اینم یکی از اوناست...از همون آهنگاست که برام خلاصه نمیشه به یه آهنگ؛خلاصه میشه توی 24ساعتی که میگذرونم،خاطراتی که تنها یه خاطره موندن،دستایی که رها شدن،لبخندایی که درد شدن،روحی که خودشو توی زمان گم کرده و از جنس سرما شده،دردِ تو،چشمات،چشمات...من،تو،ما..!


آسمون مال ما بود یادته؟
من که دستاتو ول نمیکنم
تو باد و برف و بارون...
حتی بم بزنه صاعقه.


همه چی بعد تو شده شروع

Показано 20 последних публикаций.

29

подписчиков
Статистика канала