تهیونگ شوکه قدمی عقب رفت..همه چی سوخته بود.. اخرین چیزهایی که از جیمین داشت هم نابود شده بود...
لب هاش از بغض لرزید دست هاش مشت شد و پاهاش سمت در هدایتش کردن...
با پای زخمیش رو سنگریزه ها میدوید و دردی جز سوزش قلبش حس نمیکرد وقتی به کوهی از خاکستر و چوب رسید متوقف شد و با بغض سنگینی به پرواز خاکسترها نگاه کرد... بغضش ترکید...
-داره تموم میشه..داری میری..واقعا داری میری..با هرچیز کوچیکی سعی داشتم نگهت دارم ولی حالا چیزی ندارم..من میترسم..بدون تو میترسم جيمين..
وقتی رو پاش افتاد جونگ کوک سریع خودش رو رسوند و مقابلش زانو زد و شونه هاش رو گرفت...
#Holyandunholy #fic #vmin
لب هاش از بغض لرزید دست هاش مشت شد و پاهاش سمت در هدایتش کردن...
با پای زخمیش رو سنگریزه ها میدوید و دردی جز سوزش قلبش حس نمیکرد وقتی به کوهی از خاکستر و چوب رسید متوقف شد و با بغض سنگینی به پرواز خاکسترها نگاه کرد... بغضش ترکید...
-داره تموم میشه..داری میری..واقعا داری میری..با هرچیز کوچیکی سعی داشتم نگهت دارم ولی حالا چیزی ندارم..من میترسم..بدون تو میترسم جيمين..
وقتی رو پاش افتاد جونگ کوک سریع خودش رو رسوند و مقابلش زانو زد و شونه هاش رو گرفت...
#Holyandunholy #fic #vmin